مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان
برزخ

کاروان خزه به منزل رسید و بار به برزخ سپرد
اصحاب خزه ( نگاه )  [ 9 اردیبهشت 1389 ]

این نه الوداع و نه آه و ناله است و نه خداحافظی است و نه دردی که دوا ندارد و با این نوشتن جستجویی نکرده‌ایم تا درمان شویم. این نوشته حکم سرآغازی دارد که واژگان «خ» و «ز» خزه را استحاله می‌کند در برزخ و خبر از غیب نیست. خبر از ساز و کار تازه‌ای ست که اصحاب برزخ، در نبود سردبیر دیرپای خسته، محمد ایوبی، انجام داده‌اند و با اهالی فروغ اینترنتی به برزخ رفته‌اند...


شاغول بلند فکر
صالح تسبيحی ( مقالستان ، نگاه )  [ 2 اردیبهشت 1389 ]

(در رثای مرگ محمد ایوبی)
این یادداشتی است که در حضور جمع، هفت روز پس از درگذشت محمد ایوبی خواندم، در منزلش، درست همان‌جایی که درس می‌داد و شاگرد تربیت می‌کرد: می‌توان این‌طور آغاز کرد: دوستان عزیز، حضار محترم، ما این‌جا جمع شده‌ایم تا... اما نه، دست‌های خیالی محمد ایوبی جلوی آدم را می‌گیرند، با آن نگاه خیره‌اش، چشمان دونده‌ی بی‌قرارش و تسبیحی که در دست می‌چرخاند و لب‌هایش، چه فکورانه و سبیل دو رنگش بالای آن چه آماده به جنبیدن دهان که روایت کند. یا ایراد نوشتاری آدم را گوشزد کند. همین حالا، همین‌جا، درست در همین نقطه است که دست و پایم می‌لرزد و منتظرم ایراد‌های همین نوشته‌ام برملا شود. او همین‌جا نقطه‌گذاری‌مان را اصلاح می‌کرد و همین‌جا بود، روی همین زمین بود که کم‌ترک نفس می‌کشید و نم‌نم بی نفس شد. همین‌جا بود که هی از همه چیز کفری می‌شد و همین زمین بود که آخر سر بلعیدش. اما که می‌داند آن‌طرف چه خبر است و الان کجا نشسته و دارد به چه چیز نگاه می‌کند. او در ده سال پایان عمر، مجسمه‌ی انسانی شده بود که از فرط دانستن، هرگز از هیچ چیز راضی نیست...


هر آن‌چه از شنل گوگول سر برآورد
نسرین پورهمرنگ ( انديشه ، معرفی نويسنده )  [ 1 آبان 1388 ]

(مروری بر جهان‌بینی نیکولای گوگول به مناسبت دویستمین سالگرد تولدش)
سازمان فرهنگی – هنری ملل متحد (یونسکو) سال ۲۰۰۹ مصادف با دویستمین سالگرد تولد نیکولای گوگول را به نام این نویسنده‌ی پرآوازه‌ی روسی نام‌گذاری کرد. یونسکو به منظور ارج نهادن به جایگاه این نویسنده‌ی توانمند روسی که بر دیگر نویسندگان نامدار این کشور هم‌چون تولستوی و داستایوفسکی تأثیرات عمیق و ماندگار بر جای گذاشت اقدام به این نام‌گذاری نمود. به همین مناسبت تاکنون در کشورهای گوناکون دنیا از جمله روسیه و زادگاه این نویسنده - اوکراین -، آیین‌های یادبود برگزار شده است. نوشتار زیر نیز به همین مناسبت و با هدف تحلیل جهان‌بینی این نویسنده‌ی تأثیرگذار فراهم آمده است...


مسکو
سعيد تسبيحی ( داستان فارسی )  [ 19 مهر 1388 ]

مقدمه: مسکو پایتخت کشوری‌ست که مهد ادبیات و داستان‌نویسی‌ست. اما داستان "مسکو" هیچ اشاره‌ای به نویسندگان بزرگ این کشور ندارد. مسکو دو فصل بیش‌تر ندارد. زمستان، بهار. حال آن‌که بهارش هم بهاری نیست. اما بالاخره جوانه‌ای زده می‌شود و اندکی شهر جان می‌گیرد. تنها اندکی. زندگیمان شده مثل شرایط آب و هوایی مسکو. در زمستان زندگی می‌کنیم و انتظار بهار را می‌کشیم. وقتی بهار می‌رسد، هر لحظه احتمال باریدن زمستان را می‌دهیم. و زیر بارش زمستان مدفون می‌شویم...


بندباز
احمد صوفی ( شعر فارسی )  [ 15 مهر 1388 ]

آن‌جا/ پشت عقربه‌ی بزرگ ساعت/ زمان/ در ولنگاری کسالت‌آور عصر/ طناب پوسیده‌یی‌ست/ که با نفس‌های بریده‌ی زنی بدنام/ به شماره می‌افتد،/ اشک‌ها که لغزیدند/ لبخندها/ پروانه‌یی می‌شوند زخمی/ تا ارتفاع آسمان/ گره بزند/ حوصله‌ی پرنده را/ به وحشت ناگزیر پرواز...


سرنوشت
حمید اباذری ( داستان فارسی )  [ 12 مهر 1388 ]

همیشه از وسط خیابان می‌آمد. می‌گذشت. می‌رفت. انگار که هاله‌‌ی نامرئی دیواری کاه‌گلی، به گاری‌اش خط بکشد. دیوار کاه‌گلی‌ کوچه‌ای که چند دهه پیش، عقب نشسته. دیواری که حالا دیگر لوله‌کشان، آروغِ نفتِ سیاه را مؤدبانه و بی‌صدا می‌رساند به خانه‌ها. خانه‌هایی که مثل کوچه‌های تنگ قدیمی، شانه‌های اهلش را به هم می‌سابد. همه جا که گاز هست. حتا شهرک سلمان که آخر دنیاست. نفت را برای کی می‌برد؟ این سؤال را صادق بارها از خودش پرسیده. هیچ‌گاه نتوانست بفهمد چگونه است که باید همیشه شاهد او باشد. شاهد نمای ذوب‌شده‌ی او در شفق صبح. از ته خیابان. هر روز نه! ولی آن‌قدر که صادق فکر می‌کند از ازل...


دیالکتیک استبداد و عرفان
نسرین پورهمرنگ ( انديشه )  [ 6 مهر 1388 ]

(مروری بر آثار داستایفسکی با رویکرد جامعه‌شناسانه)
فئودور داستایفسکی نویسنده‌ی مشهور روسی در سال ۱۸۲۱ دیده به جهان گشود. دوران سلطنت نیکلای اول از سال ۱۸۲۵ تا سال ۱۸۵۵ ادامه یافت که به یکی از تیره‌ترین دوره‌های تاریخ حکومت سیاسی در تاریخ مدرن روسیه شهرت یافته است. او پلیس سیاسی را تا آن‌جا گسترش داد که در همه‌ی بخش‌های حیات اجتماعی روسیه نفوذ کرده بود. وی سرف‌ها یعنی حدود چهارپنجم جمعیت روسیه را به بند کشید و بیش از ششصد قیام دهقانی را در دوران حکومتش سرکوب کرد. هزاران تن از مردم بدون سپری کردن تشریفات قانونی به مرگ محکوم شدند. پر شدن دانشگاه‌ها و مدارس از خبرچین، هر گونه فکر و اندیشه را روانه‌ی زندان، تبعید و یا زیرزمین می‌کرد...


کابوس
حسین کهندل ( داستان فارسی )  [ 3 مهر 1388 ]

آدم‌هایی توی خیابان رخت‌خواب گرم و نرمشان را رها کرده‌اند تا در کابوس شبانه‌ی من حضور به هم رسانند و مرا همراهی کنند. هر شب سراغم می‌‌آید و وقتی‌ رهایم می‌کند که ملحفه‌ام خیس عرق شده است. توی رخت‌خواب، خواب توی خواب می‌بینم. آن‌قدر خواب که یک شب دیدم که خر شده‌ام و دارم زندگی‌ می‌کنم، اما حالا گمان می‌کنم که در یک گورستان خانوادگی دفن شده‌ام و فقط می‌توانم فکر کنم. تنم آن‌جا زیر آن‌ تخته‌سنگ است و آرام آرام رنگ خاک به خود می‌گیرد. روشنایی و تاریکی‌ را احساس نمی‌کند، چون بی‌خوابی به سرش زده است و دیگر هیچ وقت خواب نمی‌بیند...


شکار شاهباز سفید در قلعه‌های آینه‌ای تاریک. یک
شاپور احمدی ( شعر فارسی )  [ 31 شهریور 1388 ]

کوهی در جانم دمیده است./ کورمال رگه‌های تاریک را آن چنان سودم/ که نزدیک بود خاکه‌ی پوستم بوته‌زار عقرب و پولک را برافروزد./ آن گاه به یاد آوردم/ با تفریق‌های شرم‌آورم سرراست کناره می‌گزیدم از گنج‌های زنده‌ی دره/ حنای گیسوانی که در زیر گلو به هم گره می‌خورند/ دودی که بوی موهای سوخته‌ی پلنگ می‌دهد./ می‌خواهم تا صبح صورت فلکی سگی بی‌رمق باشم بر چکادی نه چندان دور از سایه‌ی شیرهایی سنگی/ که در جلبک‌های شعله‌ور با گنجشکان دم سحر بازیگوشی می‌کنند...


سیم‌های خاردار
شعله آذر ( داستان فارسی )  [ 28 شهریور 1388 ]

در ایوان نشسته‌اند، ساختمان‌ها تا دور دست پیداست. مرد در صندلی راحتی لمیده، پاها را به لبه‌ی ایوان گذاشته و روزنامه می‌خواند. زن سرگرم بافتنی است. بساط چای روی میز میان آن دو است. هوا غبارآلود و ابری است. دوتا رو، یه زیر، یه ژوته [۱]، سه‌تا زیر، یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه ژوته... تو یه بیابون برهوت بودم. هیچی جز خروار خروار شن ‌و ماسه دور و برم نبود. فقط صدای نفس زدنمو می‌شنیدم و لغزیدن ماسه‌ها زیر پاهام...


دو شعر از کاوه سلطانی
كاوه سلطانی ( شعر فارسی )  [ 25 شهریور 1388 ]

(باریکه‌نور، وقتی که شعری می‌سرایم)
موسا و پیروانش می‌گذرند/ از باریکه نوری که بر سقف است/ پس من به فرعون می‌مانم/ که قرن‌هاست در تاریکی‌اش غرق شده/ همراه با ارتشی/ از واژه‌هایی کودن و گستاخ و شکست‌خورده


غرور
علی زوار کعبه ( داستان فارسی )  [ 22 شهریور 1388 ]

نصفه‌شبی وان حمام پر بود و من ولو توُش. آخرین پنچ‌شنبه‌ی مرداد ماه بود و داغ. رفقام همه در سفر بودند. گندشان بزند! حتا تعارف هم نزده‌بودند. به دَرَک! برای مرد ۳۰ساله‌ی مجردی با شرایط من، وان پُر و سیگار فراوان تفریح مناسبی به‌حساب می‌آمد. لپ‌تاپم هم بود. روی سه‌پایه‌ی کنار وان و به تکرار آهنگ “letters” این یارو “leonard cohen”. چرا داریوش نه؟ به همان دلیلی که شجریان نه. دارم می‌گویم رفقام در سفر بودند و من تک‌و‌تنها حالی‌به‌حالی شده بودم. چشم‌هام بسته بود و لب‌هام از سیگار مزخرف وطنی کام می‌گرفت. زندگی چندان هم بد نبود. می‌شد تحمل کرد. مخصوصاً آن‌وقت شب برای مردی مجرد در وان حمام. در جریان‌اید که؟...


شعری از لیلا کردبچه
لیلا کردبچه ( شعر فارسی )  [ 19 شهریور 1388 ]

... همین است/ که دیگر تعجب نمی‌کنم/ اگر انگشت‌هایت بند کفش‌های تو را/ در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند/ در زندان باز کنند/ یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند/ امروز با «زنده باد» یش جان دوباره ببخشند/ راستش را بخواهی/ دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم...


آزادی
مجتبا کولیوند ( شعر ترجمه )  [ 17 شهریور 1388 ]

(سروده‌ای از پُل الوار شاعر فرانسوی و یکی از معروف‌ترین شاعران سوررآلیست)
برای پرنده‌ی دربند/ برای ماهی در تُنگ بلور آب/ برای رفیقم که زندانی است/ زیرا، آن چه را که می‌اندیشد، بر زبان می‌راند./ برای گُل‌های قطع‌شده/ برای علف لگدمال شده/ برای درختان مقطوع/ برای پیکرهایی که شکنجه شدند/ من نام تو را می‌خوانم: آزادی...


کابوس کودکان تب‌دار
علی قلی‌پور ( مقالستان )  [ 14 شهریور 1388 ]

کابوس کودکان! کودکان موضوع کابوس‌های «مارک رایدن» هستند و یا آثار او شبیه به کابوس کودکان است؟ آبشخور هولناک آثار این نقاش آمریکایی به هر حال کابوس است با چاشنی تلخ تضادهایی که باور می‌کنیم اما از باور آن می‌لرزیم و می‌ترسیم. معصومیت نهفته در سیمای کودک با تشعشع توحشی غیرمنتظره که بیننده را با کلیشه‌های ذهن سر جنگ می‌اندازد؛ شاید یکی از شگردهای نقاش برای جذب و غافل‌گیر کردن مخاطب باشد. بدون شک همین بیگانه‌کردن ذهن مخاطب از معصومیتی که همیشه در چهره‌ی کودکان می‌بینیم و به وجود آن اعتقاد راسخ داریم، رمز فروش بالای آثار این نقاش در ایالات متحده و فروش تی‌شرت‌هایی منقش به آثار «مارک رایدن» است...


يازده- دوازده صبح...
احمدرضا توسلی ( داستان فارسی )  [ 11 شهریور 1388 ]

یازده- دوازده صبح که باشد، مرد سبزه می‌آید. صدایش را بی‌هوا آوار می‌کند روی سرت و آرام آرام روی صورتت، لای موهایت، تاب می‌خورد، می‌نشیند و حتا می‌خوابد. این که چطور می‌تواند همین‌طور تنها بنشیند و روزها برای دل خودش ساز بزند مهم نیست. مهم حادثه‌ای است که دارد رخ می‌دهد. مهم این است که من صدایش را دوست دارم. چهره‌اش را دوست دارم. مهم این است که من دست خودم نیست و دائم دنبال بهانه‌ام که یازده- دوازده صبح روی صندلی‌های فلزی آشپزخانه بنشینم...


کم‌کم تمام حنجره‌ها رام می‌شوند
نورالله وثوق ( شعر فارسی )  [ 8 شهریور 1388 ]

(شعر معاصر افغانستان)
این‌جا چگونه وسوسه‌ها عام می‌شوند/ آیینه‌های عاطفه بد نام می‌شوند
آیا بهار گشته سترون که هر طرف/ پاییزیان برنده به فرجام می‌شوند
وان لاله‌های زخمی دیرآشنای ما/ در دست بادها ز چه اعدام می‌شوند...


حی بن یقظان: زنده‌ی بیدار
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی ( مقالستان )  [ 6 شهریور 1388 ]

... عصاره‌ی سخنان وی آن بود که روزنامه‌نگاری را شغلی سراسر دردسر معرفی می‌کرد که تنها عشق و جنون می‌طلبد. اما دیروز که تو دوست روزنامه‌نگارم را می‌ربودند و می‌بردند، من در آن سکوت سنگین تو از نفس کنش‌هایت فریادی را خواندم که روح روزنامه‌نگاری را بیداد می‌کرد: «حی بن یقظان: زنده‌ی بیدار».


جاودانگی را باید زیست، باید جاودانه ساخت
نسرین پورهمرنگ ( انديشه )  [ 2 شهریور 1388 ]

(نگاهی به خاستگاه‌های جشن تیرگان و تلاشی برای دیدن روح جاودانگی در اسطوره‌ها)
خاستگاه‌های جشن باستانی تیرگان بر سه مفهوم اساسی تکیه زده‌اند: ۱- پاسداشت نویسندگان و کاتبان و بزرگداشت قلم به دستور هوشنگ پادشاه پیشدادی ۲- غلبه‌ی تیشتر الهه‌ی باران بر اپوشه دیو خشکسالی و افزایش رزق و روزی ۳- پرتاب تیر توسط آرش و مشخص شدن مرز ایران و توران و رها شدن وطن از دست دشمن و جنگ‌های ویرانگر...


سوم شخص حاضر
علی حدادی ( داستان فارسی )  [ 30 مرداد 1388 ]

از این پله‌ها که بروم بالا، می‌رسم به یک محوطه‌ی میدان شکل که دور تا دورش نیمکت گذاشته‌اند. نیمکت‌ها هنوز همان‌ها هستند که بودند، فقط بعضی‌هاشان را رنگ زرد زده‌اند با حاشیه‌ی سیاه. بقیه همان‌جور یک‌دست سبز هستند؛ سبز سیر یا به قول تو لجنی. از راهِ باریکِ سنگ‌فرش باید بگذرم تا برسم به آبخوری و بایستم شیر آب را باز کنم و خم بشوم صورتم را بگیرم زیر آب و خیال کنم دو قدم آن‌ورتر، تو ایستاده‌ای و مثلاً اخم کرده‌ای و می‌گویی: «دست نداری؟» و من بخندم، بگویم: «این‌جوری کیفش بیشتره» و مشتم را پر آب کنم که مثلاً بپاشم به تو و تو خیلی جدی دست‌هات را ببری بالا و با ابروهای درهم نگاهم کنی و من باز بخندم و آب را بزنم به صورتم...


و انسان این‌سان
احمد صوفی ( شعر فارسی )  [ 24 مرداد 1388 ]

پرچیدن پرنده‌های کوچک اسیر/ روبه‌روی آسمان باز/ و حکم این است:/ تو آزادی/ اما بمان/ جنگل پلنگ دارد./ تنگ بلور تنگ/ و رقص قرمز ماهی عید/ در رؤیاهایی خیس/ و حکم این است:/ تو آزادی/ اما بمان/ دریا نهنگ دارد...


برگ‌های سبز
مجتبا کولیوند ( شعر ترجمه )  [ 20 مرداد 1388 ]

(شعری از شاعری گمنام از کشور نیجریه)
مردگان را،/ صدا می‌زنیم-/ جواب‌مان را می‌دهند./ زندگان را/ صدا می‌زنیم-/ پاسخی شنیده نمی‌شود./ روی برگ‌های خشک/ که قدم می‌زنیم/ صدا می‌کنند/ برگ‌های سبز/ صدایی ندارند...


پویندگان راه جنت
عادله زاهدی ( داستان فارسی )  [ 16 مرداد 1388 ]

خواستم از خیابان رد شوم که کم مانده بود با ماشینی تصادف کنم. برگشتم که ببینم این دیوانه کیست، خنده‌ام گرفت، یک پاترول استیشن مشکی بود که پشتش نوشته بود: «پویندگان راه جنت» خنده‌ام گرفت: «اگه بهم زده بود، بی دنگ و فنگ و خرج الکی منو یه سر می‌برد قبرستون.» الان هر روز می‌توانم ببینمش که باز با همان سرعت دارد رد می‌شود. فکر کنم مال همین بیمارستان نزدیک اداره‌مان باشد. منشی سرش را از در آورد تو: «مهندس کت شما رو از لباسشویی گرفتم. جای آدامس از سر آستینش پاک شده. دیگه نمی‌خواین تعطیل کنید؟ ساعت دو شد، ها»...


بازخوانی آخرین نوار کراپ
شعله آذر ( انديشه ، معرفی نويسنده )  [ 12 مرداد 1388 ]

(نگاهی به کارنامه‌ی بازیگری و آخرین حضور هارولد پینتر بر صحنه‌ی تئاتر)
آخرین نوار کراپ، تصویر ماندگار ساموئل بکت از کهنسالی و حرمان‌های آن است که بکت در سال ۱۹۵۸ نوشت. بکت با این نمایش تک‌پرده‌ای و تک‌شخصیتی، از وسوسه‌های اغراق در شخصیت‌پردازی، طنز و زبان عبور کرد و آخرین نوار کراپ نمایشی شد در اوج ایجاز و سادگی که نشان‌دهنده‌ی جهت‌گیری تازه‌ی بکت در نمایش‌نامه‌نویسی بود. ولی هارولد پینتر که در سال ۲۰۰۶ نسخه‌ی تازه‌ای از آخرین نوار کراپ را به صحنه برد، مخاطب را با کراپ دیگری آشنا می‌کند...


کلید کالبدهای بهشتی
شاپور احمدی ( شعر فارسی )  [ 9 مرداد 1388 ]

... خالک خود را درست از زیر پلک‌های خاکستری و بخشایشگرش تماشا می‌کرد./ آن‌جا بود که اندکی کام می‌ستاندیم از آن همه گل‌های تیغدار/ و ستارگان سمی که شیفته‌ی لجنزار بودند/ و ترکش‌های طلایی که بوی خاک می‌دادند./ و در خاک زانو زدیم/ تا خشت‌های مسجدی وارونه را در صخره‌های آسمان بنشانیم./ اوخ، زود است که سر صبح نوبتمان شود...


فرار
بابک صحرانورد ( داستان ترجمه )  [ 6 مرداد 1388 ]

(داستان کوتاهی از فرهاد پیربال، نویسنده‌ای از کردستان عراق)
وقتی در قهوه‌خانه نشستم، پشتم را به صندلی دادم، خواستم کمی استراحت کنم؛ که ناگهان فهمیدم پای راستم را دراردوگاهمان جا گذاشته‌ام. من در طول زندگی‌ام هرگز پایم را در هیچ جایی جا نگذاشته‌ام، این اولین بار بود که چنین اتفاقی برایم پیش می‌آمد. بلند شدم که بروم. قهوه‌چی که عرب سیه‌چرده‌ای از جنوب بود، دم در قهوه‌خانه با تعجب از من پرسید: «ها؛ رفتی!»...


به یاد ارنست همینگوی...
سعيد تسبيحی ( معرفی و نقد کتاب ، معرفی نويسنده )  [ 3 مرداد 1388 ]

(دو مقاله: «کف اقیانوس» و «به سادگی تفاوت بین داشتن و نداشتن»، در سال‌مرگ ارنست همینگوی)
... کسی نیست که ظاهرشان را ببیند و پی به باطن داستان نبرد. همیشه داستان است. همیشه داستان بوده. او خود یک داستان است. آدم متولد شد اما انسان باقی نماند. داستان شد. داستان باقی ماند. و پیرمرد دریاها و گم‌گشته‌ی کلیمانجارو باقی خواهد ماند. «ارنست همینگوی» فکر می‌کنم در شناسنامه نامش «داستان همینگوی» است...


کفش‌های قرمز
شعله آذر ( داستان فارسی )  [ 27 تیر 1388 ]

- همیشه برام از همین کفشا می‌گرفت. از این کفش پیرزنیا. دیگه یه روز به خدیجه گفتم، پاشو مادر بریم بازار. می‌خوام یه کفش بخرم. دوست داشتم از این کفش سانتا مانتاریا داشته باشم. به خدیجه گفتم بابات همیشه برام از این کفش پیرزنیا می‌گیره. یه قرمز دیدم. پاشنه بلند. حوصله‌ی پروف مروف نداشتم. شِرتی خریدمش. خب اندازه‌مو بلد بودم.
کمی روی صندلی چرخدارش جابه‌جا شد. دست چپ را حایل پای راستش کرد و آن را بالاتر کشید تا روی پایه درست جا بگیرد...


گوزن می‌شوم
اميرحسين تيکنی ( شعر فارسی )  [ 22 تیر 1388 ]

گوزن می‌شوم/ در بیشه‌زاری که به نام تو نامیده‌اند/ بر چمنی خیس/ زیر آسمانی که بارانش بند نمی‌آید/ تو تنهایی و همه درختان را سر بریده‌اند/ می‌دوی و باد می‌وزد/ من گوزن سرخی هستم/ با شاخ‌هایی بلند و درهم فرو رفته/ خسته‌ام کز می‌کنم در گوشه‌ای/ و چشم می‌دوزم/ که چگونه/ که چه عجیب/ گیسوان بافته‌ات را در باد و باران رها می‌کنی/ دکمه‌های پیراهنت آواز می‌خوانند/ پا برهنه می‌رقصی و کفش‌هایت سال‌هاست گم شده‌اند...


آخرین خواهش‌
مجتبا کولیوند ( شعر ترجمه )  [ 19 تیر 1388 ]

ویلی مُونسن‌برگ Willi Münzenberg (١٨٨٩-١٩۴٠) سیاست‌مدار، ناشر و روزنامه‌نگار انقلابی و مبارز ضد فاشیست آلمان
اگر که روزی من مُردم/ بر روی گورم سه شاخه گُل‌سرخ بگذارید./ از آن گُل‌های سرخی / که من آن‌ها را دوست می‌‌دارم./ و بر روی سنگ گورم / با خط سرخ بنویسید:...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب