مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان
دل قوی دار ایمان من...

دل قوی دار ایمان من...
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی ( مقالستان )  [ ۳ تير ۱۳۸۸ ]

در میان‌ اقوام‌ باستانی‌ ناهوآتل‌، که‌ در مکزیک‌ می‌زیستند، جشنی‌ به‌ نام‌ تلالوک‌ ـ خدای‌ باران‌ ـ متداول‌ بود که‌ برای‌ استغاثه‌ی باران‌ برگزار می‌شد. در این‌ عید، اگر بتوان‌ نام‌ آن‌ را عید نامید، انسان‌هایی‌ به‌ عنوان‌ قربانی‌ ذبح‌ می‌شدند تا خدای‌ باران‌ راضی‌ شده ‌و بر اقوام‌ ناهوآتل‌ بارشی‌ ارزانی‌ دارد تا آنان‌ زنده‌ بمانند!! دختر بچه‌ای‌ که‌ برای‌ باران‌ ذبح‌ می‌شد، اشعار مختلفی‌ را می‌خواند که‌ از عاطفه‌ای‌ انسانی‌ حکایت‌ داشت‌ که‌ این‌بار به دست‌ مذهب‌ قربانی‌ می‌گشت...


حساب احتمالات
صالح تسبيحی ( نگاه )  [ ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ ]

(درباره‌ی وقایع اخیر ایران، از دیدی تاریخی و مقایسه با سه کودتای ۲۸ مرداد، رضاخانی و محمدعلی شاه)
به خط تاریخ که نگاه می‌کنی، کشورمان را می‌بینی که همواره چه پر هیاهو بوده و همیشه چه بی‌تاب. و همیشه تمام حرکت‌های تاریخی، چه رو به جلو و چه جهش به پشت، از راه جنبش‌ها به وجود آمده‌اند. و همواره پیداست که هر نسل برای خودش جنبشی دارد آمیخته با بیم و امیدها و رفتارهای دوران خویش. شباهت عمیق جریانات اخیر با جریانات تاریخی، شاید راهی باشد که بتوان با عبور از آن اندکی از این مه غلیظ سر بر کشید و احتمالاتی داد که از سردرگمی‌مان برهاند...


کار را به جایی رسانده‌اید که به خداوند هم بهتان می‌بندید!؟
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی ( مقالستان )  [ ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ ]

وقتی خواندم که برخی با استناد و تأویلی که خود از آیات ۲۴۹ به بعد سوره‌ی بقره داشته‌اند، مبنی بر این که گروهی اندک به اذن خداوند بر اکثریت غالب آیند و آن آیات خداوند عادل را برهانی برای مجوز تقلب در انتخابات و بی‌عدالتی و ضایع‌کردن حقوق مردم ساخته‌اند، به حدی عصبانی شدم که حتا وقتی بخش‌هایی از جوابیه‌ی آن تأویل را - که بهتانی آشکار به خداوند می‌دانم - برای دیگری تنها بیان کردم، مرا به آرامش (در حقیقت برای دوری از حرص خوردن بیش از حد) دعوت کرد. وقتی بیش‌تر تأمل کردم، مطالبی ملایم‌تر را که متن حاضر است، به جای آن مقاله‌ی قاطع و کوبنده جایگزین کردم...


دجال
اصحاب خزه ( مقالستان ، نگاه )  [ ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ ]

(یادداشتی به بهانه‌ی سال‌مرگ علی شریعتی)
... آموزه‌ی شریعتی درباره‌ی شیعه این راه سبز را به ما می‌نمایاند که هر صفحه‌ی روزگار کارزاری است و هر ایستادن و تماشای هراس‌زده، شکستی است در این کارزار. در آموزه‌ای که علی سردمدار آن است دروغ، آن آهنگ هزار رنگی است که از دهان خر دجال بیرون می‌ریزد و می‌توان با آن بازش شناخت. چندان که ابوموسا اشعری هر روز، نشسته بر خری، دست کج می‌جنباند و به بهانه‌ی اعلام سنت اسلام، و جار ی کردن عدل الاهی، سنگی سنگین‌تر به سوی علی می‌اندازد...


سه شعر از آرش سالار
آرش سالار ( شعر فارسی )  [ ۱۲ خرداد ۱۳۸۸ ]

(بر بخار خواب‌های دره، به گسست زمین از مدار آفتاب، گورستان)
بر بخار خواب‌های دره/ رازهای تک پنجره‌های محو/ به پرواز در می‌آیند./ بیگانه نشسته بر کنده‌ای عقیم/ در اندیشه‌ی رسالت هسته‌ای/ چون قاصدک‌های نخ‌نما در زمین علف و نمک/ و فکر جوانه زدن ستارگان قوت می‌گیرد/ دانه دانه/ پخت شراب‌های نهفته در روح من/ بر کرشمه پرنده سکوت/ بر شاخه‌های سرخ/ که زن پشت دار را دفن می‌کرد...


رقص پنهان
حمید اباذری ( داستان فارسی )  [ ۹ خرداد ۱۳۸۸ ]

تا خانه‌ی قدیمی راهی نیست؛ قدم می‌زنم و به او فکر می‌کنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدم‌اش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت‌ از همه‌ی مقدس‌‌نماهای شهر، از جلوم می‌گذشت، به من که کنار راه‌پله‌ی خانه‌ی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون این‌که نظر کسی را جلب کند از پله‌ها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیک‌های شکلاتی سر می‌کردم. این‌جور هم سرگرم می‌شدم - و به قول مادرم از ول‌گشتن تو کوچه پس‌کوچه‌های کثیف محله‌‌مان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع می‌کردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت...


چند شعر از نورالله وثوق
نورالله وثوق ( شعر فارسی )  [ ۶ خرداد ۱۳۸۸ ]

(شعر معاصر افغانستان؛ شعرهای همزاد، بحران فریاد، شاعر هتاک، صدای هوشمند، سیلی جانانه، اصل و بدل، ویروس جهالت)
به جز آتش کسی همزاد ما نیست/ وگر باشد گمانم یاد ما نیست/ الا بشقاب‌های ماهواره/ نصیب‌تان به جز فریاد ما نیست


سیاه و سفید
شعله آذر ( داستان ترجمه )  [ ۳ خرداد ۱۳۸۸ ]

(داستانی از هارولد پینتر)
همیشه سوار خط شب‌رو می‌شوم. همه‌ی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده می‌روم و سوار خط ۲۹۴ می‌شوم که مرا می‌برد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمی‌زنم. بعد هم می‌روم تو سیاه و سفید که تو خیابان فلیت است...


شعری از علی ساروی
علی ساروی ( شعر فارسی )  [ ۳۱ اردی‌بهشت ۱۳۸۸ ]

روز در برداشت خارجی/ در نگاه کم‌حرف پرستاران/ دفن می‌شود/ برف/ بیرون پنجره/ میان کوچ پرستوهاست/ در باد/ تکه/ تکه می‌شوم/ روز را با روزنامه‌ی شب در بیمارستان/ مرور می‌کنم...


دو تجلی از یک «حقیقت‌»
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی ( انديشه )  [ ۲۹ اردی‌بهشت ۱۳۸۸ ]

(تحلیل فیلم «توپ‌های سن‌سباستین»)
پدری روحانی که با روح بخشایش مسیح عجین است‌، اجازه نمی‌دهد تا یک فراری را که به کلیسای خدا پناه برده، تحویل نیروهای نظامی دهند و او را در حمایت خود می‌گیرد. کشیشی درباری که در معاملات این جهانی غرق است‌، به خاطر مقاومت پدر روحانی‌، او را تنبیه می‌کند. وقتی می‌بیند که او حاضر نیست شخص فراری را تحویل دهد، از قدرت خود استفاده می‌کند و ترتیبی می‌دهد تا او را به کلیسایی متروک در سن‌سباستین تبعید کنند...


ناگهان از نفس افتادم
اصحاب خزه ( مقالستان ، نگاه )  [ ۱۵ اردی‌بهشت ۱۳۸۸ ]

(مرثیه‌ای برای رضا سیدحسینی)
رضا سیدحسینی خیلی دیر و گذشته از موعد درگذشت. او به لطف پروردگارش آن‌قدر عمر کرد که به تمام ما اثبات کند اهل هنر هر چقدر هم عمر کنند باز کم است و اگر یک روز دیگر در این دنیا بود، حتمن یک کلمه‌ی تازه‌تر به اوراق پر تعداد زبان فارسی می‌افزود...


گزارش تصویری نوروز در تاجیکستان
سامان اقوامی ( مقالستان )  [ ۸ اردی‌بهشت ۱۳۸۸ ]

گشتی در موسم نوروز در تاجیکستان و پایتخت آن دوشنبه، به یاری تصویر و بی هیچ کلامی


سؤال
مجتبا کولیوند ( شعر ترجمه )  [ ۵ اردی‌بهشت ۱۳۸۸ ]

(شعری از پابلو نرودا شاعر بزرگ شیلی (١٩٠٤- ١٩٧٣))
راستی الان هیتلر توی جهنم با کدام کار اجباری/ خونابه عرق می‌کند؟/ آیا دیوارها را لمس می‌کند یا لاشه‌ها را؟/ آیا او کشته‌هایش را از بوی گاز بازمی‌شناسد؟/ آیا او برای صرف غذا، خاکستر دریافت می‌کند/ خاکستر آن همه کودک سوخته؟...


گزارش تصویری نوروز در سمرقند و بخارا
فروه فاموری ( مقالستان )  [ ۳۱ فروردين ۱۳۸۸ ]

گزارشی تصویری از نوروز در ازبکستان
شهرهای تاریخی سمرقند و بخارا، و پایتخت مدرن تاشکند


دو خواهر، یکی به قوت خود نان خوردی و دیگری خدمت سلطان کردی
طاهر پاک‌روان ( مقالستان )  [ ۲۹ فروردين ۱۳۸۸ ]

(هفت دلیل برای آن‌که فیلم «وقتی همه خوابیم» احتیاج به انتقاد و نقض ندارد و خودش برای خودش کافی است.)
... روزنامه‌چی و مافیا و مجید مظفری نامرد و پولدارهای چاقوکش ناموس‌پرست، همه رو در رو با قهرمان شکننده‌ی «سگ‌کشی» بیدار و هشیار وقتی همه خوابیم. و خانم شمسایی نزد خاص و عام «مقبول». و گریخته و تنها، آن یکی خواهر هم‌چون سوسن تسلیمی، مطرود...


گفت‌وگو با جنی ساویل، نقاش معاصر انگلیسی
فرناس ( گفت‌وگو )  [ ۱۹ فروردين ۱۳۸۸ ]

(گفت‌وگو: سوزی مکنزی، از گاردین، درباره‌ی زندگی، هنر و آثار ساویل)
... باید مثل ورود به دنیایی نه چندان نو – مانند دنیای خودش – بوده باشد، دنیایی که از زمان کودکی در سر داشته و به تابلوهایی از اندام‌های بزرگ گوشت‌آلود، تن‌هایی برهنه و غیر شاعرانه منجر شده است، نقاشی‌هایی که در ما به فوران درمی‌آیند و رسوخ می‌کنند، و ما را وامی‌دارند که به شیوه‌ای تازه مشاهده و درک کنیم. نقاشی‌های او از چه می‌پرسند؟ آن تن‌های برهنه، هنگامی که عریان ظاهر می‌شوند، عاری از هر شخصیت و پس‌زمینه‌ای؟ چیزی که چون بخشی از وجود ما می‌نماید، که ما سخت در تلاشیم تا حفظش کنیم و با این همه به ما خیانت می‌کند، و از درون ما را به تباهی می‌کشاند، آن چیز که پس از جدایی ما را با خود می‌برد؟...


جابه‌جایی نیمرخ‌های کالبد و تاریک‌روشنایی
شاپور احمدی ( شعر فارسی )  [ ۱۵ فروردين ۱۳۸۸ ]

شبانه بر لب رود می‌گریم/ شانه بر رود می‌مالم./ حتا اگر در خانه‌ای کم‌رنگ آن‌جا که خورشید/ بر آخرین سنگ‌فرش‌های زمین تباه می‌شود/ تازه آفرینش ِ خالی کبود بر صورتی تکیده بیاغازد/ سر در میان آرنج‌هایی کبود می‌گذارم و می‌زارم./ من خاموشی را دوست دارم:/ خاموشی زمین/ هنگامی که ماه بر آن می‌سرد/ و خانه‌های کاهگلی آتیش می‌گیرند/ و در نیمرخی تکیده و سنگی/ با رگه‌های طلا و سبزه/ چشم‌ها فرو می‌روند...


«مصدق»شناسی، از راه قلمش
صالح تسبيحی ( معرفی نويسنده ، مقالستان )  [ ۲۳ اسفند ۱۳۸۷ ]

(به بهانه‌ی سال‌روز مرگش، و هم‌چنین روز ملی‌شدن صنعت نفت، که هر دو در اسفند است)
... از سلسله‌ی این حاکمان قلم به دست یکی هم محمد مصدق است که نوشته‌هایش هماهنگی عجیبی با رفتار و سخنانش دارد. محمد مصدق وقتی مرد، پهلوی‌ها خیلی تلاش کردند تا وجهه‌ی ملی و احترام‌برانگیزش را پاک کنند. اما این ادبیات او بود، نحوه‌ی ستیهنده‌ی گفتار و نوشتارش بود که او را زنده و بر پا داشته و حالا بعد سال‌ها، هر سال در پایان سال روزی به احترام او برمی‌خیزیم...


میدان
احمد زاهدی ( شعر فارسی )  [ ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ ]

تو می‌دانی/ اسب با پرش از مانع رد نمی‌شود/ تحقیر می‌شود/ و تماشاگرانِ مست/ هر بار/ برای سواری دست می‌زنند/ که شلاق را محکم‌تر فرو ‌آورد...


سقف
درنا نيری ( داستان فارسی )  [ ۱۲ اسفند ۱۳۸۷ ]

سه کنج دیوار اتاق نشسته‌ام. پشت به دیوار داده، زانوهام را در بغل گرفته‌ام. فریاد می‌زنم: «بذارین بسوزه» سقف روی سرم سنگینی می‌کند. بخاری گازی میان شعله‌ها می‌سوزد. دود همه‌جا را گرفته است. همه سعی می‌کنند آتش را خاموش کنند تا به رختخواب نرسد. رختخوابی که بیست سال روی آن می‌خوابیدم. دود در گلویم می‌پیچد. فریادم با سرفه‌ها خفه می‌شود...


اکنون نوبت من است
شاپور احمدی ( شعر فارسی )  [ ۹ اسفند ۱۳۸۷ ]

اکنون نوبت من است./ وقتی جمجمه‌ام زبانه می‌کشید، بی‌هول/ رودخانه‌ی سیاه را غربال می‌کردم./ شامگاهان / بر سکوی بنفش سکوت / نعل کژدیس/ داغی نقره می‌نهد./ کژدم چروک/ سایه‌ی پیشانی‌ام را/ سوزاند./ تا سر صبح/ خیلی مانده است...


دو غزل از نورالله وثوق
نورالله وثوق ( شعر فارسی )  [ ۶ اسفند ۱۳۸۷ ]

(شعر معاصر افغانستان)
ناباوران فلسفه‌ی شیک ابرها/ ماییم و باز پوشش آنتیک ابرها/ خورشید را به چنگ اسارت سپرده‌اند/ باید که رفت از پی تبریک ابرها/ در هرچه دیده لنز سیاهی نشانده‌اند/ صد آفرین به این همه تکنیک ابرها/ پا را به پای سایه‌ی همسایه سوده‌اند/ یاران انتحاری تحریک ابرها...


شات آخر
حمید اباذری ( داستان فارسی )  [ ۳ اسفند ۱۳۸۷ ]

می‌دانی کار کسل‌کننده‌ای است. البته نه همیشه. مثلاً اگر از ده تا "دی‌وی" به فیلم‌نامه‌نویسی، فیلم‌برداری، کارگردانی، تهیه‌کنندگی و دست‌آخر هم تدوین خودت قرار باشد یک فیلم ده دقیقه‌ای برای جشنواره‌ی فیلم کوتاه دربیاوری، ــ آن هم با "پریمیر" و "یولیداستادیو" قفل‌شکسته، که با کلی دردسر رو کامپیوترت نصب کرده‌ای ــ لحظه‌لحظه‌اش شیرین است؛ بی‌خوابی‌ها؛ چشم‌های خون‌گرفته؛ درد بی‌امان شانه‌ها؛ زل زدن به بالا آمدن جان رایانه تا چند فریم را رندر کند، ــ و تازه بفهمی نبوغت اصلاً به‌درد نخورده و افکت ستاره‌ی چشمک‌زن به‌جای افتادن تو چشم آقا داماد، که مثلاً غرق عروس شده، تو دماغش افتاده...


درباره‌ی «وودی آلن»
صالح تسبيحی ( مقالستان )  [ ۳۰ بهمن ۱۳۸۷ ]

(مروری بر آثار وودی آلن، به مناسبت این که زنده است و هنوز فیلم می‌سازد)
وودی آلن یک غغولاست (هیولا یا غول؟). بازمانده از دوران پارینه‌سنگی. خانه در جایی دارد که چاپلین و گروچو مارکس و فاکنر و همینگوی و این و آن، غول‌های تمدن مدرن هنوز زنده بودند و نفس می‌کشیدند. هم‌زمان است با فلینی، روبر مرل، جکسون پولاک،‌ و هزار و یک غول اکنون به دریا رفته که دیگر تنها آثارشان باقی است. و اگر هم زنده بوده باشند، مهم‌ترین خبری که می‌سازند مرگشان است. هم‌چون هارولد پینتر، و هم‌چون تمام غول‌های قرن بیستم، ‌آلن، ‌موفق و پویا و جاندار در حرفه‌اش، ‌و شکست‌خورده و مغموم و خسته در زندگی خصوصی،‌ به گمان، ‌این کار هنری است که به آن پناه می‌برد...


جزئیات یک بعدازظهر پاییزی
علی حدادی ( داستان فارسی )  [ ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ ]

شاید دلیلش باد ملایمی بود که می‌وزید، شاید هم آفتابی بود که می‌تابید اما گرم نمی‌کرد و در عوض همه چیز را تمیز و با دقت روشن می‌کرد. شاید هم هیچ‌کدام این‌ها نبود، یا هم‌زمان شدن هر دو با هم بود، نمی‌دانم. از پارک ساعی آمده بودیم بیرون و داشتیم در پیاده‌روی خیابان ولیعصر، به طرف پایین می‌رفتیم. ساکت بودیم و این خیلی غیرعادی بود. شاید به این دلیل ساکت بودیم که وقتی در پارک بودیم، او در حدود یک ساعت، یا کمی بیش‌تر، با گریه حرف زده بود و گفته بود شوهر سابقش دیشب به خانه‌ی آن‌ها آمده و پدرش، که او نمی‌دانست چرا این‌جور وقت‌ها بی‌خودی مسیح می‌شد، شوهر سابق او را به خانه راه داده...


دو شعر از علی صالحی بافقی
علی صالحی بافقی ( شعر فارسی )  [ ۲۴ بهمن ۱۳۸۷ ]

(کلمات همیشه کم می‌آورند، حواسِ شش‌گانه)
می‌گویند بازگشته‌ای/ بی آن‌که دیده‌اَت باشند/ من اما/ در برقِ خونِ چشم‌هاشان دیده‌ام‌اَت/ می‌گویند بازگشته‌ای/ بی آن‌که شنیده‌اَت باشند/ من اما شنیده‌ام‌اَت/ میانِ نجواترسِ کلماتِ روشن‌شان/ می‌گویند بازگشته‌ای/ بی آن‌که لمس‌اَت کرده باشند/ من اما لمس‌اَت کرده‌ام/ در هُرم ِ خالیِ سردِ تَـن‌پیرهن‌های پُر وصله‌پینه‌شان...


رهزنان را خواهم گفت کاروانی خواهد آمد بارش لبخند
نسرین پورهمرنگ ( معرفی نويسنده )  [ ۲۱ بهمن ۱۳۸۷ ]

(مروری بر آثار سهراب سپهری)
اگر می‌خواهیم با سهراب هم‌قدم شویم و شریک احساسات و خیال‌پردازی‌هایش، باید از عالم ماده بریده، به جهانی خاص و تجریدی پا بگذاریم که ویژه‌ی دیدگاه‌ها و جهان‌بینی سهراب است. باید در این عالم قدم زد، جای جایش را شناخت تا نگاهمان هم‌چون نگاه سهراب شود. در این صورت است که روابطی را درک خواهیم کرد که الهام‌بخش تخیلات، تصویرها و نمادهای سهراب است...


برف‌کوری
علی زوار کعبه ( داستان فارسی )  [ ۱۷ بهمن ۱۳۸۷ ]

خواهرزاده‌ی آخری که مهتاب در چشم‌هاش برق می‌زند، گفت: «دایی یه قصه برام تعریف کن.» ظهر پاییزی زردرنگی بود و خورشید بالای سر چنار باغچه داشت از حال می‌رفت. گفتم: «اول باید بدونم چند سالته؟» پرسید: «چرا؟» گفتم: «خب داستان‌های تو سر من طبقه‌بندی شده‌اس... با توجه به سن و جنس و این جور حرف‌های پیش‌پاافتاده داستان‌هامو می‌گم». همین دو جمله‌ی پیش‌پاافتاده‌تر خواهرش را از پشت یک گپ و گفت به ظاهر عاشقانه‌ی اینترنتی هل داد سمت ما. سمت ما پسری نشسته بود که کرک‌های سبیلش با پاک‌کن وطنی هم از دست می‌رفت و البته من که به علافی شهره‌ی نه آدم‌های آشنا که در و دیوار خانه‌هاشان هم هستم...


چهار شعر از نورالله وثوق
نورالله وثوق ( شعر فارسی )  [ ۱۴ بهمن ۱۳۸۷ ]

(شعر معاصر افغانستان)
تمام صورتش خمپاره‌ای بود/ دلش تا ناکجا آواره‌ای بود/ به خون آغشته دیدم کودکش را/ اگر چه روی او مهواره‌ای بود


نمایش آوارگی
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی ( مقالستان )  [ ۱۱ بهمن ۱۳۸۷ ]

ابژه‌ی آوارگی از عهد عتیق تا به امروز به گونه‌ای غریب و ملون به سوژه‌ای در دنیای امروز بدل شده است. در حالی که تاریخ قوم و دین یهود با آوارگی پیوند خورده است و آن به کرّات به عنوان سوژه و توصیه‌هایی در کتب عهد عتیق آمده است، در دوره‌ای از تاریخ مسیحیت متجلی می‌شود که اتفاقاً بر هنرمندان و نمایشگران دوره‌گرد عارض می‌شود که این‌بار نه بازی، بلکه به بهای تمام زندگی است. اما آوارگی جدای از پرده‌ی نمایش و صحنه‌ی تئاتر بر عرصه‌ی دیگری نیز متجلی می‌شود. آن‌جاست که آوارگی، خود نمایشی است که بر روی صحنه‌ی زندگی متظاهر می‌شود؛ نمایشی که به معنای دقیق کلمه، واقعی است و چیزی نیست جز زندگی زیسته‌ی انسان‌ها...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب