![]() |
معرفی: |
- پویندگان راه جنت
16 مرداد 1388 ( داستان فارسی )
خواستم از خیابان رد شوم که کم مانده بود با ماشینی تصادف کنم. برگشتم که ببینم این دیوانه کیست، خندهام گرفت، یک پاترول استیشن مشکی بود که پشتش نوشته بود: «پویندگان راه جنت» خندهام گرفت: «اگه بهم زده بود، بی دنگ و فنگ و خرج الکی منو یه سر میبرد قبرستون.» الان هر روز میتوانم ببینمش که باز با همان سرعت دارد رد میشود. فکر کنم مال همین بیمارستان نزدیک ادارهمان باشد. منشی سرش را از در آورد تو: «مهندس کت شما رو از لباسشویی گرفتم. جای آدامس از سر آستینش پاک شده. دیگه نمیخواین تعطیل کنید؟ ساعت دو شد، ها»...








