![]() |
معرفی: |
- يازده- دوازده صبح...
11 شهریور 1388 ( داستان فارسی )
یازده- دوازده صبح که باشد، مرد سبزه میآید. صدایش را بیهوا آوار میکند روی سرت و آرام آرام روی صورتت، لای موهایت، تاب میخورد، مینشیند و حتا میخوابد. این که چطور میتواند همینطور تنها بنشیند و روزها برای دل خودش ساز بزند مهم نیست. مهم حادثهای است که دارد رخ میدهد. مهم این است که من صدایش را دوست دارم. چهرهاش را دوست دارم. مهم این است که من دست خودم نیست و دائم دنبال بهانهام که یازده- دوازده صبح روی صندلیهای فلزی آشپزخانه بنشینم...








