مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

علی حدادی
alihadadi@yahoo.com



  • سوم شخص حاضر
    30 مرداد 1388  ( داستان فارسی )

    از این پله‌ها که بروم بالا، می‌رسم به یک محوطه‌ی میدان شکل که دور تا دورش نیمکت گذاشته‌اند. نیمکت‌ها هنوز همان‌ها هستند که بودند، فقط بعضی‌هاشان را رنگ زرد زده‌اند با حاشیه‌ی سیاه. بقیه همان‌جور یک‌دست سبز هستند؛ سبز سیر یا به قول تو لجنی. از راهِ باریکِ سنگ‌فرش باید بگذرم تا برسم به آبخوری و بایستم شیر آب را باز کنم و خم بشوم صورتم را بگیرم زیر آب و خیال کنم دو قدم آن‌ورتر، تو ایستاده‌ای و مثلاً اخم کرده‌ای و می‌گویی: «دست نداری؟» و من بخندم، بگویم: «این‌جوری کیفش بیشتره» و مشتم را پر آب کنم که مثلاً بپاشم به تو و تو خیلی جدی دست‌هات را ببری بالا و با ابروهای درهم نگاهم کنی و من باز بخندم و آب را بزنم به صورتم...


  • جزئیات یک بعدازظهر پاییزی
    27 بهمن 1387  ( داستان فارسی )

    شاید دلیلش باد ملایمی بود که می‌وزید، شاید هم آفتابی بود که می‌تابید اما گرم نمی‌کرد و در عوض همه چیز را تمیز و با دقت روشن می‌کرد. شاید هم هیچ‌کدام این‌ها نبود، یا هم‌زمان شدن هر دو با هم بود، نمی‌دانم. از پارک ساعی آمده بودیم بیرون و داشتیم در پیاده‌روی خیابان ولیعصر، به طرف پایین می‌رفتیم. ساکت بودیم و این خیلی غیرعادی بود. شاید به این دلیل ساکت بودیم که وقتی در پارک بودیم، او در حدود یک ساعت، یا کمی بیش‌تر، با گریه حرف زده بود و گفته بود شوهر سابقش دیشب به خانه‌ی آن‌ها آمده و پدرش، که او نمی‌دانست چرا این‌جور وقت‌ها بی‌خودی مسیح می‌شد، شوهر سابق او را به خانه راه داده...


  • دماغ
    7 بهمن 1387  ( داستان فارسی )

    می‌گوید: «فکرشو بکن! تمام وزن بدنم افتاد رو دماغم.» سعی می‌کنم تصور کنم. نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند جوری زمین بخورد که تمام وزن بدنش بیفتد روی دماغش. باز دارد شلوغش می‌کند؛ آن‌هم وقتی که باز من حوصله ندارم. می‌گویم: «خب جلوی پاتو نیگا می‌کردی که زحمات اون دکتر بدبختو این‌جوری به باد ندی!» نه. درست است که حوصله ندارم، اما لحنم نباید این‌قدر نیش‌دار باشد. می‌گویم: «حالا خیلی درد می‌کنه؟» چند لحظه مکث می‌کند. بهش برخورده، اما مثل همیشه می‌خواهد به روی خودش نیاورد. می‌گوید: «از صبح انقدر خون قورت داده‌م که دیگه داره حالم به هم می‌خوره.» سعی می‌کنم نگران باشم. می‌گویم: «چرا؟»...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب