![]() |
معرفی: |
- غرور
22 شهریور 1388 ( داستان فارسی )
نصفهشبی وان حمام پر بود و من ولو توُش. آخرین پنچشنبهی مرداد ماه بود و داغ. رفقام همه در سفر بودند. گندشان بزند! حتا تعارف هم نزدهبودند. به دَرَک! برای مرد ۳۰سالهی مجردی با شرایط من، وان پُر و سیگار فراوان تفریح مناسبی بهحساب میآمد. لپتاپم هم بود. روی سهپایهی کنار وان و به تکرار آهنگ “letters” این یارو “leonard cohen”. چرا داریوش نه؟ به همان دلیلی که شجریان نه. دارم میگویم رفقام در سفر بودند و من تکوتنها حالیبهحالی شده بودم. چشمهام بسته بود و لبهام از سیگار مزخرف وطنی کام میگرفت. زندگی چندان هم بد نبود. میشد تحمل کرد. مخصوصاً آنوقت شب برای مردی مجرد در وان حمام. در جریاناید که؟... - برفکوری
17 بهمن 1387 ( داستان فارسی )
خواهرزادهی آخری که مهتاب در چشمهاش برق میزند، گفت: «دایی یه قصه برام تعریف کن.» ظهر پاییزی زردرنگی بود و خورشید بالای سر چنار باغچه داشت از حال میرفت. گفتم: «اول باید بدونم چند سالته؟» پرسید: «چرا؟» گفتم: «خب داستانهای تو سر من طبقهبندی شدهاس... با توجه به سن و جنس و این جور حرفهای پیشپاافتاده داستانهامو میگم». همین دو جملهی پیشپاافتادهتر خواهرش را از پشت یک گپ و گفت به ظاهر عاشقانهی اینترنتی هل داد سمت ما. سمت ما پسری نشسته بود که کرکهای سبیلش با پاککن وطنی هم از دست میرفت و البته من که به علافی شهرهی نه آدمهای آشنا که در و دیوار خانههاشان هم هستم... - منهای مدفون
16 دی 1387 ( داستان فارسی )
آفتاب کجتاب و سوز سرمای پاییزی مرا واداشت که تا محل قرارمان تاکسی بگیرم. چند وقتی بود که از خانه بیرون نرفته بودم. بازنویسی رمانی که سالها پیش فکر اولیهاش به ذهنم متبادر شده بود، رمقی برایم نمیگذاشت. داستانش را دوست داشتم. با این حال هربار که تصمیم میگرفتم سرانجامی برایش متصور شوم، به بنبست میرسیدم. واقعیت این که رمان من یک خودزینامه بود. بسیاری از حقایق، شکل دیگری به خود گرفته بودند: نام، مشخصات ظاهری، محل تولد و... و با این حال جسارت نوشتن بسیاری از چیزهای دیگر را نداشتم. اگرچه از خود، من دیگری ساخته بودم که از خانوادهی دیگری به دنیا آمده و در آب و هوای متفاوتی رشد یافته و تحصیل کرده بود، با این حال شک نداشتم چنانچه برخی از حوادث را ذکر کنم، پتهی خود را روی آب ریختهام... - از من بپذیرید
18 آبان 1387 ( داستان فارسی )
هر کسی باید یک «بی.ام.و»ی دو دو (۲۰۰۲) داشته باشد. یعنی اگر کسی بخواهد موفق شود، این بی.ام.و جزء ضروریات اول کار است. خیلی از آدمهایی که اول کار موفق بودهاند، اما ناغافل قاطی کردهاند و زدهاند به سیم آخر، به خاطر همین بی.ام.و شان بوده است. برای این که بی.ام.و ِی ِ شخصیشان را از دست دادهاند. به جان تکرارنشدنیتان، این جریان غیر قابل کتمان است. این طوریها هم نیست که بی.ام.و ِی دودوشان را بگیری در عوض پرادو یا ماکسیما هدیه بدهی و فکر کنی، خب تبدیل به احسنتش کردهام، حالا بایستی با دمبش هم گردو بشکند. نخیر این جوری نیست. از من نیمهعاقل-روانی بپذیرید. بی.ام.و دودو هم جنبهی نوستالژیک قضیه را دارد و هم اینکه قدرت موتور و شتاب و سرعتش حرف ندارد. اسپورتخورَش هم محشر است. این یعنی در گذار از سنت به مدرنیته گیرپاچ نمیکند...








