مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com

متولد تهران، سال 1359
از سال 1381 داستان‌نويسی را آغاز کرده است و داستان‌هايی را در نشريات مختلف اينترنتی انتشار داده است.



  • احیا
    2 آبان 1387  ( داستان فارسی )

    من زمانی داستان‌نویس بودم، بهتر است بگویم می‌خواستم داستان‌نویس باشم! حتا چند بار در مسابقات جایزه هم گرفتم. تحسین‌کنندگانی داشتم و از صف مردگان بیرون جهیده بودم! این‌ها را که می‌نویسم مال چهار سال پیش است و تو خودت خوب می‌دانی که پس از ۴ سال، دست به قلم شدن، صفحه‌های سفید کاغذ را روبه‌روی خود گذاشتن و نوشتن... نوشتن... نوشتن... سخت است. دردناک است. حتا اگر با این موسیقی همراه باشد. حتا اگر «چشم‌اندازی در مه» را با «گام‌های معلق لک‌لک» همراهی کنی. سخت است در این دمی که به سحر مانده، آرام و روی نوک پا، طوری که نشکند، که چقدر ظریف است او، می‌شکند، صدایش می‌شکند، اندامش می‌شکند، حتا غنوده در آب...


  • آخرالزمان فرهنگ
    19 اسفند 1386  ( نگاه )

    کاری نداریم به این که آیا کار دادگاه تجدیدنظر قانونی بوده است و می‌توانسته حکم دادگاه بدوی را تشدید کند یا خیر! و باز هم کاری نداریم به این که اصولن وظیفه‌ی وزارت فخیمه‌ی ارشاد و دستگاه عریض و طویل آن چیست که نمی‌تواند از اثری که مجوز انتشار آن را داده دفاع کند! یا این که چند بار نویسنده و هنرمند جماعت در این خاک باید پاسخگو باشد، یک بار مقابل ممیزان پیش از چاپ، یک بار در مقابل اشتباهات احتمالی ممیزان بعد از چاپ، و در نهایت شاید چند سالی پس از انتشار اثرت هم کارت به محاکم قضایی بکشد که انگار نه انگار که از ان هفت‌خوان انتشار گذشته‌ای و...


  • نمایش‌نامه‌ای در سه پرده
    8 اسفند 1384  ( داستان فارسی )

    همه سر جای‌شان نشسته‌اند، قربان! مردی از پله‌ها بالا می‌رود، انگار با عجله. آهان! پایش گیر می‌کند به یکی از پله‌ها، اما به موقع خودش را جمع و جور می‌کند. حالا وسط سن است، یک‌کم ظاهرش امروزی نیست. آخر این روزها کسی عینک یک‌چشمی نمی‌زند، با آن کت راه‌راه! ریش کم‌پشت بزی هم دارد. باید تهیه‌کننده باشد یا کارگردان. هرکه باشد تازه‌کار است، پیش از این او را ندیده‌ایم. حالا یکی یکی حاضران را دارد نگاه می‌کند، به سرعت از همه می‌گذرد، نه، به شما رسیده و انگار خشکش زده. صاف زل زده به عینک‌های دودی‌تان. انگار از آن‌جا تصویر خود را در آن‌ها می‌بیند...


  • نام‌اش را بعد می‌نويسم!
    1 آبان 1384  ( داستان فارسی )

    «قلم به‌دست می‌گيرم و از انديشه‌های خويش بر سپيدی کاغذ جويی سياه روان می‌کنم!» اين يکی چطور؟ «به نام آن‌که قلم را آفريد و توانايی نوشتن عطا کرد.» خيلی مذهبی هستی؟ باشد! «ن، والقلم و ما يسطرون.» يا شايد: «نخست هيچ نبود، کلمه بود و کلمه خدا بود...


  • الو؟
    ــ ...

    20 شهریور 1384  ( داستان فارسی )

    ـ با سلام، لطفن پس از شنيدن صدا پيغام خود را بگذاريد. متشکرم!
    ـ سلام. چطوری؟ اومدی خونه يه زنگ به من بزن. باهات کار دارم. فعلن...


  • خاک ايستاده
    5 بهمن 1383  ( داستان فارسی )

    می‌آيند تو، در را که باز می‌کنند نور از بالای در می‌پاشد توی تاريکی اتاق، آرام و يکنواخت تا سطح صورتم پايين می‌آيد. جلو می‌آيند، بالای سرم، نور از پشت سرشان تاريکی اطراف را می‌شکافد. اما صورت‌هايشان پيدا نيست...


  • خنده‌ای بلند و کشدار
    3 دی 1383  ( داستان فارسی )

    خيلی خوب شد. حالا همه‌جا تاريک شده است و ديگر چشمش نمی‌افتد به چشم چندتا آدمی که آن پايين ايستاده‌اند و به دماغ پخ و بزرگش زل زده‌اند. حتا اگر به دماغ هم خيره نشده باشند...


  • آگزينيون
    1 آذر 1383  ( داستان فارسی )

    در معبد باز می‌شود، پلکان مارپيچ، يک، دو،...
    بالای معبدم. آخرين پله، در اتاق را باز می‌کنم. اتاق تاريک است و تختی وسط آن. روی تخت کسی خوابيده. ليلی... ليلی تو اينجا چه کار می‌کنی؟ تخت نزديک می‌شود...


  • رد خون روی ديوار
    18 مهر 1383  ( داستان فارسی )

    درد، باز درد، مرد در خود می‌پيچد. چمباتمه می‌زند کنار آتش، سر را بين دست‌ها می‌گيرد و فشار می‌دهد. کج می‌شود روی زمين، تنش مماس خاک می‌شود و غلت می‌زند از اين سو به آن سو. درد در جانش پيچيده، از آتش بلند شده، صاف رفته توی چشمان مرد...


  • ميراث مرگ
    7 شهریور 1383  ( داستان فارسی )

    پدر پدربزرگ است، يا خود اوست؟ يقين دارد که پدر پدربزرگ است که هيچ‌گاه او را نديده، حتی پدربزرگ را هرگز نديده و اکنون در کالبد خود او بيل را برداشته، زمين را می‌کند. بدن خود اوست...


  • مي‌نشينيم با هم زيارت مي‌خوانيم
    28 تیر 1383  ( داستان فارسی )

    از در می‌آید تو، هنوز دبير نيامده، براي همين مي‌تواند سرش را پايين بياندازد و بي هيچ مزاحمي صاف بيايد کنار دستم بنشيند. از اول سال کنارم مي‌نشيند، از همان روزي که اول سال بود و مرا به دفتر مدير احضار کردند...


  • لبيک و خاموشی
    6 خرداد 1383  ( داستان فارسی )

    مرا روي دست مي‌برند و «لا اله الا الله» مي‌گويند. دو حوله‌ي يک دست سپيد تنم کرده‌اند و ديگر هيچ. حجم تاريکي را نور چراغ‌ها مي‌شکافد، يکنواخت از بالاي سرم مي‌گذرد و به لکه‌اي سفيد مي‌مانم در آن سياهي، زير نور گويي فرو رفته‌ام در غباري کم‌رنگ...!...


  • در چنين آتشی
    6 فروردین 1383  ( داستان فارسی )

    اين گونه است که سر می‌خورم درون خاطرات کودکی، از آن روز چه مانده است در ذهنم؟ قضيه، ماجرای آقای سعيدی است يا قورباغه يا شايد هم رضا، دوست نزديک دوران دبستان، بغل دستی توی کلاس و توی حياط و راه خانه تا مدرسه، و حتا توی اتوبوس!...


  • نازنين
    5 بهمن 1382  ( داستان فارسی )

    مسخره نيست؟ چهل سال خاطره را محصور کرده ايم درون چند تا عکس و يک آلبوم کهنه ي قديمي. نگاه کن، خوب نگاه کن، با همه ي زنداني بودنشان تنها نفس هاي اين اتاق تاريکند...


  • مه
    5 دی 1382  ( داستان فارسی )

    عصر جمعه شايد بدترين اتفاق، گير کردن در ترافيک جاده ي چالوس باشد. نه راه پيش داري و نه راه پس، محکومي و گويي هيچ گاه راه خروج از بن بستت را نخواهي يافت.
    نگاه مي کنم به کنار جاده، آنجا ايستاده اند. حلقه ي دست مرد، زن را در بر گرفته است. هوا سرد است و انبوه مهي که از کوه پايين آمده، نمي گذارد چشم، چشم را ببيند...


  • بازی پايان
    5 آبان 1382  ( داستان فارسی )

    کافی است کمی سر خم کنم تا عقربه های ساعت روی ميز را ببينم، 12 نيمه شب را نشان می دهد. رضا اسلحه ای را روی شقيقه ام گذاشته است، ماشه اش را فشار می دهد تا کاغذ مقابلم پر شود از ذرات مغزم که گاه خاکستری اند، گاه سفيد و بيشتر سرخ...


  • عصيان
    5 شهریور 1382  ( داستان فارسی )

    دوباره يادداشت هايش را مقابلم گذاشته ام. کلافه ام، تنها چند روز به موعد تحويل تحقيقمان مانده است و هنوز جز چند سؤال و جواب کوتاه چيزی حاضر نکرده ام. فکر کنم آخرش هم مجبور شوم عين دفتر يادداشت ها را به عنوان نتيجه ی تحقيقات تحويل دهم!...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب