![]() |
معرفی: |
- روایت غیرمعتبر از عشق
19 فروردین 1387 ( داستان فارسی )
ـ نياوران؟ ـ بيا بالا... ساعت ۱۰ صبح است. فقط يک آدم ديوانه اين وقت روز با ماشين درست از وسط شهر رد میشود. ماشينها مثل مورچه پشت سرهم هر چند دقيقه يک تکان میخورند. آفتاب بيداد میکند. راننده دزدانه نگاهی به آينهی ماشينش میاندازد و تنها مسافرش را ديد میزند و میگويد: «با اين وضع تا ظهر هم نياوران نمیرسيم». مسافر بدون اينکه نگاهی به جلو بيندازد، آرام میگويد: «اشکالی نداره. عجله ندارم»... - میخواهم قلقش بیاید دستم!
17 خرداد 1386 ( داستان ترجمه )
(داستانی از جی. دی. سلینجر)
این کشور یکی از آیندهدارترین مردان جوانی را که تا به حال در بازی «پینبال» ظاهر شدهاند وقتی از دست داد که پسرم ـ هری ـ به ارتش فراخوانده شد. به عنوان پدرش احساس نمیکردم که همین دیروز به دنیا آمده، ولی هروقت به این پسر نگاه میکردم میتوانستم قسم بخورم که تمامش (تولدش) همین هفتهی پیش بوده. خیلی سریع و بدون فکر میگویم که ارتش یک «بابی پتی» دیگر را گرفته است. برگردیم به ۱۹۱۷... - خانهی قجری
16 اسفند 1385 ( داستان فارسی )
پدرم کارمند بخش بایگانی یک سازمان دولتی بود. سی سال هر روز صبح زود بلند میشد و میرفت سر کار. بعد از ظهر هم خسته و بیحال برمیگشت خانه. تمام آن سی سال از کارش متنفر بود. اینکه صبح تا بعدازظهر یک جای خلوت بین هزاران پرونده بنشیند و از بیکاری دیوانه بشود؛ اما تمام هفته را با سختی میگذراند به امید بعدازظهر پنجشنبه و جمعه. خانهمان دو اتاق خواب کوچک داشت با یک هال. اما آن چیزی که خانهمان را لااقل برای پدرم جذاب و دوستداشتنی میکرد حیاط کوچکش بود با آن دو ردیف باغچه...








