![]() |
معرفی: |
- پیامبر
1 آذر 1387 ( داستان فارسی )
(داستان فارسی افغانستان)
برداشت اول: روز اولی که وارد کلاس شدم ضربان قلبم شدت یافته بود. دو دانه کتابچه دستم بود و وارد کلاسی شده بودم که بیش از پنجاه نفر جلوتر از من آمده بودند. همه مشغول بودند و داشتند با یکدیگر صحبت میکردند. کسی متوجه ورود من نشد. رفتم و یک جای خالی در گوشهای از کلاس پیدا کردم. با دستمال همراهم خاکهایی را که رویش نشسته بود پاک کرده و بعد نشستم. سر و صداها که شدت گرفت نمیدانم چه شد یاد روز اولی افتادم که مادرم آورده بودم مدرسه. خدا بیامرز آورده بود که آدم شوم. هنوز از فکر و اینگونه خیالها خودم را خلاص نکرده بودم که استادی وارد شد و به همراه تمام دخترها و پسرها به احترامش بر پا خاستیم... - من گمشده
10 مرداد 1386 ( داستان فارسی )
(داستان فارسی افغانستان)
جفت پاهایم را جمع میکنم و سرم را بر روی آنها قرار میدهم. به اندازهی یک کاسه آش شکمم به پشتم نزدیک شده است. شکمم با همهی شکمها فرق دارد، نه قاری میکند و نه قوری، فقط هنگام گرسنگی باعث میشود که ذهنم خوب کار نکند. بیاختیار هنگام گرسنگی کنجی میافتم و به فکر فرو میروم. فکر که چه عرض کنم بیشتر در توهمات است که غرق میشوم. همهی آدمها در مقابلم از ریخت میافتند و چهرهها مخدوش میشوند. همه تقریبن یکی شکل ساده را به خود میگیرند. چهرهها از فرم خود خارج میشوند و دیگر مشخص نمیشود که کی به کی است... - خروسک پنجشیری
25 دی 1385 ( داستان فارسی )
صاحبش دستی به پر و بالش کشید و کمی قسمت آخر دمش را در بین پنجههای خود فشرد و بعد او را در میدانی رها کرد که گرداگرد آن را خرد و کلان احاطه کرده بودند. خروس که پای خود را به سنین پختگی گذاشته بود، بدون توجه به دیگران و با هیچگونه هراسی یک دور، دو دور، دور میدان چرخید، بعد نزدیک صاحب خود ایستاد و کمی خود را جابهجا کرد. چند مرتبه بالهای خود را بر هم زد، مقداری سینهی خود را جلو داد و بر نوک پنجههای خود ایستاد و یکی دو بار با صدای بلندی بسیار کوتاه و خلاصهشده اذان هم گفت که باعث شد چندین نفر نتوانند زینت سکوت را بر روی لبان خود حفظ کنند و به تعریف و تمجید از خروسک کلنگی شروع کردند و به شناسايی آبا و اجداد خروسک پرداختند...








