مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

محمدامين محمدی
Amin.green@yahoo.com

ساکن شهر مزارشريف استان بلخ
وبلاگ شخصی: aminstory.blogfa.com

بیوگرافی نويسنده به قلم خود او:

به نام او
وقتی قرعه‌ی زندگی به نام من درآمد و اتفاق افتادم، حول و حوش سال‌های ۱۳۶۵ بود. از آن دوران چیزی را به یاد ندارم، اما بعدها که پای صحبت‌های مادر و خاله نشستم متوجه شده‌ام که در آن دوران کارهای عجیب و غریب زیادی انجام داده‌ام. دوران کودکی نسبتن شیرینی را در دیار غربت سپری کرده‌ام. سه چهار سالی می‌شود که دوباره به وطن بازگشته‌ام. حضور دوباره در وطن برایم تولدی دوباره بود. نوشتن را درست از همان لحظه‌ی ورود به خاک آباء و اجدادی‌ام شروع کردم. در ابتدا خاطره‌نویسی بود و بعضی اوقات نامه نوشتن را هم تمرین می‌کردم. یکی دو سالی می‌شود که به صورت جدی به خواندن و نوشتن داستان شروع کرده‌ام. تا به حال تعداد زیادی از داستان‌واره‌هایم را در محافل ادبی خوانده‌ام و تعدادی از نوشته‌هایم را هم مطبوعات داخل کشور به چاپ رسانده‌اند. امسال امتحان کانکور را فکر کنم با موفقیت سپری کرده باشم. در دانشکده‌ی ادبیات قبول شده‌ام و رشته‌ی ادبیات زبان انگلیسی را دنبال می‌کنم. راستی داشتم کم‌ کم فراموش می‌کردم: محمد امین محمدی هستم و مدتی می‌شود که افتخار عضویت در انجمن آزاد نویسندگان ولایت بلخ را دارم.



  • پیام‌بر
    1 آذر 1387  ( داستان فارسی )

    (داستان فارسی افغانستان)
    برداشت اول: روز اولی که وارد کلاس شدم ضربان قلبم شدت یافته بود. دو دانه کتابچه دستم بود و وارد کلاسی شده بودم که بیش از پنجاه نفر جلوتر از من آمده بودند. همه مشغول بودند و داشتند با یکدیگر صحبت می‌کردند. کسی متوجه ورود من نشد. رفتم و یک جای خالی در گوشه‌ای از کلاس پیدا کردم. با دستمال همراهم خاک‌هایی را که رویش نشسته بود پاک کرده و بعد نشستم. سر و صدا‌ها که شدت گرفت نمی‌دانم چه شد یاد روز اولی افتادم که مادرم آورده بودم مدرسه. خدا بیامرز آورده بود که آدم شوم. هنوز از فکر و این‌گونه خیال‌ها خودم را خلاص نکرده بودم که استادی وارد شد و به همراه تمام دخترها و پسرها به احترامش بر پا خاستیم...


  • من گم‌شده
    10 مرداد 1386  ( داستان فارسی )

    (داستان فارسی افغانستان)
    جفت پاهایم را جمع می‌کنم و سرم را بر روی آن‌ها قرار می‌دهم. به اندازه‌ی یک کاسه آش شکمم به پشتم نزدیک شده است. شکمم با همه‌ی شکم‌ها فرق دارد، نه قاری می‌کند و نه قوری، فقط هنگام گرسنگی باعث می‌شود که ذهنم خوب کار نکند. بی‌اختیار هنگام گرسنگی کنجی می‌افتم و به فکر فرو می‌روم. فکر که چه عرض کنم بیش‌تر در توهمات است که غرق می‌شوم. همه‌ی آدم‌ها در مقابلم از ریخت می‌افتند و چهره‌ها مخدوش می‌شوند. همه تقریبن یکی شکل ساده را به خود می‌گیرند. چهره‌ها از فرم خود خارج می‌شوند و دیگر مشخص نمی‌شود که کی به کی است...


  • خروسک پنجشیری
    25 دی 1385  ( داستان فارسی )

    صاحبش دستی به پر و بالش کشید و کمی قسمت آخر دمش را در بین پنجه‌های خود فشرد و بعد او را در میدانی رها کرد که گرداگرد آن را خرد و کلان احاطه کرده بودند. خروس که پای خود را به سنین پختگی گذاشته بود، بدون توجه به دیگران و با هیچ‌گونه هراسی یک دور، دو دور، دور میدان چرخید، بعد نزدیک صاحب خود ایستاد و کمی خود را جابه‌جا کرد. چند مرتبه بال‌های خود را بر هم زد، مقداری سینه‌ی خود را جلو داد و بر نوک پنجه‌های خود ایستاد و یکی دو بار با صدای بلندی بسیار کوتاه و خلاصه‌شده اذان هم گفت که باعث شد چندین نفر نتوانند زینت سکوت را بر روی لبان خود حفظ کنند و به تعریف و تمجید از خروسک کلنگی شروع کردند و به شناسايی آبا و اجداد خروسک پرداختند...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب