![]() |
معرفی: |
- جزء گمشده
30 شهریور 1386 ( داستان فارسی )
انگار که جنازهای باشم دراز به دراز افتادهام روی تخت. شعلههای بخاری آرام و بیصدا آبی میسوزند. نگاهم را از آن میدزدم. میگويم پری باز هم بیخوابی. صدايی نمیآيد. غلتی میزنم و میبينم، حالا چند ماهی میشود که رفته. روتختی را کناری میزنم و روی دو زانو بلند میشوم. کورمال کورمال دست میکشم روی ديوار تا کليد لامپ را پيدا کنم. اتاق مثل روز روشن میشود. گفته بود، با اين کارشان ديگر هيچ نقطهی تاريکی نمانده است...








