![]() |
معرفی: |
- بیبی یعنی مرگ
5 مرداد 1385 ( داستان فارسی )
اتوبوس جلوی در مسجد نگه داشت. آرام در گوش نرگس گفتم: «ای کاش نیومده بودیم». نرگس چیزی نگفت. جعفری بلند داد زد: «باز چی دارین در گوش هم میگین؟» جوابش را ندادیم و از اتوبوس پیاده شدیم. عکسش را گذاشته بودند روی حجلهی جلوی مسجد. آستین مانتوام را با چهار تا انگشت گرفتم و اشکم را پاک کردم. نرگس با آرنج زد به دستم و به عکس اشاره کرد. ـ یادش به خیر، چه آدم مزخرفی بود...








