![]() |
معرفی: |
- هر پایانی، آغازی را به یاد میآورد
8 بهمن 1386 ( نگاه )
میخواهم مدتی را بگذرانم در جمع و جورکردن نوشتههایم برای چاپ و نیز خواندن کتابهایی که گفتهام «بعد در فرصتی مناسب آنها را میخوانم». پس از این لحظه تا اطلاع بعدی (که نمیدانم چند ماه و سال خواهد بود) من که محمد ایوبی باشم، در پایگاه ادبی خزه هیچ مسئولیتی ندارم و منبعد... - و باز: خسته از بیرنگی تکرار
18 مهر 1386 ( نگاه )
... خلایق! دوستان! بزرگان! در جادهی رشد، تازه راهافتادگان! دشمنان خود! خودشیفتگان!و باز و باز و دوباره و چندباره. برای همه، بهخصوص، آنانی که چند خط تازهی مرتکب خطایی از خاطیان مرتکب را، نفین یا اثباتن خواندید و گذشتید و سعهی صدر نشان دادید و هیچ نگفتید، یا جوابی دادید و از ساطور برندهتر قلم شما، ضربههایی بر این جهان مجازی، به مهر یا طعنه، به میخ یا نعل و گاه به هر دو، فرود آورد! درودم به همهی شمایان! چرا که قلم زدید و روانه کردید جهت خزه و همین مرحبا دارد... - باز: خسته از بیرنگی تکرار
25 شهریور 1386 ( نگاه )
همهی مخاطبان محترم ما بخوانند. اما مخاطبان ناراضی این دو، سه ماههی اخیر، دقیقتر بخوانند. شاید شبحی از اشباح فراوان بازدارنده را بیشتر بشناسند.
اول: بارهای بار در داستانهایم، مقالاتم و طنزجات!! بیشتر گریهآور و دور از خندههای لاابالی غیرلازمم این نکته را نوشتهام که: پدرم ــ روحش شاد ــ تکیهکلامی داشت که در نوجوانی بس که شنیده بودیم، احساس دشمنی میکردیم با آن، بزرگتر که شدیم، من یکی دریافتم، چه ستمی به خویش و کلمات بهجا و دگرگونکننده به سمت آرامش و نکویی، روا داشتهام... - دايرةالمعارفنويسی ايرانی
29 خرداد 1386 ( معرفی و نقد کتاب )
(دربارهی کتاب ادبیات داستانی در ایرانزمین، از سری مقالات دانشنامهی ایرانیکا)
کاش «ادبیات داستانی در ایرانزمین» ترجمه نمیشد، تا این یک ذره احترام سطحی به نزد خود ایرانیان نمیریخت: راحتتر بود که این احترام ـ مثل خیلی چیزهای دیگرمان پیش انگلیسیزبانها ـ از بین میرفت...
... اینک واقعن پسندیده است نویسندهی سالمند و قدیمی، که بسیاری او را از نسل اول میدانند و به قول ظریفی بعد از پنجاه سال نوشتن به اندازهی موهای سرش شاهکار تحویل جهان ادبیات داستانی ما داده است، یعنی جناب آقای «جمال میرصادقی» در مقالهای مثلن اصولی، در ایرانیکا، دم به دم از خودش نام ببرد؟... - در تنگ
23 دی 1385 ( نگاه )
روزهای نخست، که پایگاه اینترنتی خزه راه افتاد، به هزار و یک دلیل، تصمیم گرفتیم شعر شاعران و شاعرههای جوان و تازهکار را ـ حتا اگر متوسط باشند ـ اهمیت بدهیم و چون واقعن جایی برای عرضهی شعرشان نداشتند، خیلی مته به خشخاش نگذاریم و خزه را پایگاهی به حساب آوریم برای مستعدان، که واقعن جایی برای اظهار وجودشان ـ که همان شعرشان باشد ـ ندارند... - به ياد دوست
3 آذر 1384 ( مقالستان ، نگاه )
يادداشت کوتاهی به ياد زندهياد «منوچهر آتشی» - متولدان رنج
16 مرداد 1384 ( معرفی نويسنده ، شعر فارسی )
يادی از احمد طاهری (الف ـ فرجام)، شاعر فراموششده، به همراه اشعاری از او...
احمد طاهری (الف ـ فرجام) کار شعر را شايد کمی پيشتر از داستاننويسی احمد محمود شروع کرد. هردو احمد، از اولين نويسندگان و شاعران جنوبی بودند که به نو توجه کردند. محمود داستان نوشت و طاهری شعر گفت، مقتدای اولی هدايت و چوبک، مقتدای دومی نيما و شاملو... - بی تو مهتابشبی باز از آن کوچه گذشتم
5 اردیبهشت 1384 ( مقالستان ، داستان فارسی )
خيال میکنم، راهی جز اين برای من و شايد شما نمانده، اگر شما هم مثل من، حالا، روزی همين ديروز مثلاً، بيدار شده باشيد و سوتزنان، سوت زنان؟ میتوانيد سوت بزنيد؟ دندانهای مصنوعی شما مانع سوتزدنتان نمیشود؟... - بمير و بنويس نويسنده!
5 اردیبهشت 1384 ( داستان فارسی )
نوشته است: چون همکار هستيم، به خود اجازه داده است «بعضی از مسايل مهم تربيتی را» با من در ميان بگذارد. درصورتی که «فکر میکرده است، من بهدليل شهرتی که دارم، (و لابد کاذب، اما رویاش نشده اول نوشته بنويسد)... - کتاب درخشانی برای خواندن، انديشيدن و لذت بردن
4 فروردین 1384 ( معرفی و نقد کتاب )
معرفی کتاب گهوارهی گربه، نوشتهی کورت وانیگات جونيور، ترجمهی مهتاب کلانتری / منصوره وفايی - خوابگردها
5 بهمن 1383 ( داستان فارسی )
زن، بلندبالاست، چون راست میايستد، گلسر سرخ و بزرگی بر تارکش، میرسد وسط ابری جاندار و قهوهيی کند، که میخزد نرم و از گلسر، رنگ میگيرد و نرمانرم، با خويش میبرد تا آنسوتر، رنگ کدر را رها کند و در زمينهيی فسفری و سرخ، رقصرقصان و لگامبريده برود.... - که به گردت میرسد نويسنده؟
5 دی 1383 ( معرفی نويسنده ، مقالستان )
... در تمام داستانهای چاپشدهاش که از نظر کميت، زياد نيستند اما از نظر کيفيت، هرکدامشان، کافی است تا او را در ردهی نويسندگان بزرگ بنشاند. هر داستان بهرام صادقی گوهری است که شرف و آبروی ادبيات داستانی ما را تضمين کرده است... - بکش تا زنده بمانی
5 دی 1383 ( داستان فارسی )
تا اين مسافرخانهی گم و گور را پيدا کند، نيمساعتی طول میکشد. پس هفت و نيم اگر برسد هوشياری کرده است. قرار گذاشتهام سر هفت، خودش را برساند به مهمانخانه «مودت». گفتهام: خوب دقت کند. درست روبهروی در مسافرخانه... - نقاش خيابان سراب
5 آذر 1383 ( داستان فارسی )
حالا، باران، ريز است و مداوم، درست همان که دوست داری:
ـ «مثل انگشتانی بلند و هوشيار، بله درست شنيدی، انگشتهايی بلند و هوشيار، تعجب دارد؟ خير تعجب نکن! چيزهای عجيب و غريب بسياری در جان من جا کرده، اصلاً اعتقاد دارم، اين چوب پردهی کهنه که منوچ... - برداشتی از داستان حسنک وزیر
18 مهر 1383 ( متون کهن )
... یکی از این کشتنهای ناجوانمردانه، قصهی بر دار کردن حسنک وزیر است که با نثر عمیق و هنرمندانهی «ابوالفضل بیهقی» در تاریخ بیهقی (مسعودی) جان گرفته و به واقع تصاویر جذاب و سینمایی این دارزدن، فجایعی را آشکار میکند که سلاطین ضد مردمی و انسانیت، برای حفظ دوروزهی حطام دنیوی، بارها انجام دادهاند... - آن که بوی باران و علف میداد، در خيابان گم شد
18 مهر 1383 ( داستان فارسی )
«میخزم زير چپر، چپر؟ توی اين خيابان؟ شايد همهچيز تغيير کرده باشد! در آن صورت، توی اين خيابان بزرگ و شلوغ، چپر و آلاچيق، حتا عمارت کلاه فرنگی هم میتوانند حضور داشته باشند!» ـ «توی اين خيابان دوطرفه؟... - خاتون و مغول
18 مهر 1383 ( داستان فارسی )
مینويسد: اين تابستان که برسد، فيل قرمز، ذهنم را رها میکند و میرود، حالا سنگينی خود را تاب نمیآورد، اما مانده است به شوق تابستانی که میآيد، تا بتواند، از رودخانه آب بردارد... - در جستجوي سالهاي خوب گمشده
7 شهریور 1383 ( معرفی و نقد کتاب )
انتشارات روزبهان، دو جلد قطور خاطرات عبدالرحيم جعفري بنيانگذار و مدير انتشارات اميرکبير را، با جلد و کاغذي خوب، در هزار و چند صفحه، درآورده است و گويا اين دو جلد مفصل، قسمت نخست خاطرات جعفري است و قسمت دومش را هم بايد دربياورد. نوشتم اين خاطرات مدير و همهکارهي انتشارات اميرکبير است، البته، تا پيش از مصادرهي اين انتشاراتي معتبر... - پاسخي بسيار سردستي به يک همکار
27 تیر 1383 ( انديشه )
اين يادداشت پاسخي است به مقالهي آقاي ميرجواد سيدحسيني در شمارهي قبلي خزه با عنوان «بحران نشر کتاب و درک حضور ديگري».
پيش از انقلاب در كنار چند انتشاراتي معتبر تا بخواهيد (مثل همين حالا) صدها انتشاراتي بانام و بينام داشتهايم كه كارهاي عامه پسند اميرعشيري، سيروس بهمن، و ر. اعتمادي را كروركرور به خورد مخاطب بيخبر ميدادند... - نقش
27 تیر 1383 ( داستان فارسی )
صداياش، به زوزه ميماند و گوشي را داغ ميكند، حرارت فراوان، گوشم را تا مرز تركاندن ميبرد. ميگويم ـ «سرما خوردهيي؟ يک هفته بيشتر به اجرا نمانده!»
زوزهاش، كلمات را تبديل ميكند به خشخشهيي برآمده از نفس كلمات، نه، تلفن سالم است... - بيماری الف
17 خرداد 1383 ( داستان فارسی )
نازنين ميداني كه در تمام اين عمر شكسته و ريزريز شدهي بلند هفتاد و نه ساله، براي هيچ مورد، براي هيچ كس، قسم نخوردهام! به ياد ميآوري حتا به كسي، طبق عادت گفته باشم «به جان تو!» يا «تو بميري؟» بزرگي گفته است:... - ما و مدرنیت، کتابی از داریوش آشوری
12 اردیبهشت 1383 ( معرفی و نقد کتاب )
... این آثار صادقانهی استوار بر تحقیق و تفحصی جانانه، همیشه نو و تازه میمانند و حتا گاه به فراخور مسایلی که طرح کردهاند، مبدل میگردند به کتابهایی بالینی و مأخذی.
ما و مدرنیت داریوش آشوری، از همین سنخ است. بنا به همین اعتقاد است که امروز به معرفی این اثر پرداختهام و اضافه میکنم... - گوش نقاش
12 اردیبهشت 1383 ( داستان فارسی )
حالا ديگر من و او نميلرزيم، آپارتمان كوچک من است كه افتاده در مركز زلزله انگار. ديوارها، چنان كژ و مژ ميشوند كه تابلوي «گوش نقاش» به ديوار برابر، خش مياندازد و دندان قروچه ميكند، دندانهام، بي حسند حالا، اما شوري خون، مزهي دهانم نه، تمام جان من است... - يک اشارهی سردستي
6 فروردین 1383 ( مقالستان )
در شماره 10 و 11 نشريهي خوب شوكران مطلب كوتاهي آمده از اسدالله امرايي، كه در اين نوشته نگاهي داشته به ترجمهي شعرهاي مهدي اخوان ثالث، م.اميد بزرگ.
دراين نوشتهي كوتاه و بسيار موجز ايرادهايي به كار مترجم گرفته و تنها ــ اگر اشتباه نكنم ــ در يک مورد نظر خودش را در گزينش واژگان انگليسي آورده است كه... - دغدغه های نوشتن داستان نویس
6 فروردین 1383 ( مقالستان )
... این جلوه های تازه است که داستان پست مدرن غرب و اروپا را ماندگار می کند، اما پست مدرن نویسنده ی جوان ما را هیبتی هراسناک می بخشد که دراوج هراسناکی، خنده هم می آورد، خنده ای که جز تمسخر بن مایه ای ندارد و خنده ای نیست حتا، که کودکان غرب و اروپا به دلقک ها نثار می کنند... - بانوي چتر به دست عاشق
6 فروردین 1383 ( داستان فارسی )
حالا كه ساعتي ديگر در ترمينال پياده ميشود، ميداند سبکترين مسافري است كه اين همه راه را زير پا گذاشته، با سنگينترين كولهي دانستهها – كه در برگي كاغذ جا گرفتهاند همه – سالهاست، فكر ميكند چتر بسته علامت تشخص و خانمي است:... - طاعون هايي خاص خودمان
5 بهمن 1382 ( مقالستان )
(نقد كتاب و اوضاع نشر)
حيرتا كه چاپ و نشر كتاب هاي داستاني و شعر، دارد به بن بستي مي انجامد كه ما ـ همه ـ با كوته نظري و تنبلي هاي روحي رواني، باعث آن شده ايم. هرچند حكايت ما، حكايت آن يک نفر شتر!! است كه چون پرسيدند: چرا خلاف ديگر موجودات، پيشابت از پس است؟» به سبک و سياق هايدگر و ميشل فوكو... - از آن روز محتوم
5 بهمن 1382 ( داستان فارسی )
اين واقعه، انگار كن: صيد يک پري دريايي تازه بالغ ترسيده. آن گاه كه تور را، مي كشي و خود كشيده مي شوي تا لبه ي سطح درخشان بي انتها، از خويش به در افتاده، سر تا پا چشم، چشمي كه تمام نگاهش را نثار دريا مي كند تا... - رستم بی شاهنامه
5 دی 1382 ( داستان فارسی )
وقتي رئيس روابط عمومي دانشكده، به بهانه ي صميميت بسيار، با حركتي سريع و هنرمندانه دست راست استاد را انداخت روي شانه ي خود و ماهرانه تمام سنگيني استاد را بر شانه گرفت و ماهرانه تر، اشارتي پنهان و گذرا كرد به مسؤول تالار سخنراني، كه در حمل استاد كمک كند و سمت چپ را داشته باشد، استاد كمي دمغ شد... - مراسم گردنزني يا در بلورينه نفت و شرجي
5 آبان 1382 ( داستان فارسی )
بايد دانستههام را دربارهاش جمع و جور كنم، حتماً اگر لازم باشد فهرستشان كنم، تا براي تو غريبه نماند مرد. از اين گذشته، كتاب «زندگينامهي فرهنگيان عاشق» بايد كامل بشود يا نه؟:... - يک چهارم مانده
5 شهریور 1382 ( داستان فارسی )
حالا، برابر پنجره ايستاده است. سعی می كند خميدگی قامت را درست كند. اما فشار آن همه بار پنهان آشكار به چشم های من، خدنگ هر جوان پا نهاده به تلاطم بلوغ را، كژ و كوژ می كند. پيكره ای ژنده را می ماند فشرده در هم. فشار عظيم، بايد قدرت هجوم آور فشار، حيرت آور باشد تا ذرات و سلول های تن و جان آدمی را، اين چنين جمع و جور كرده باشد... - در اين هزارتوی هراسآور آشفتگی
5 شهریور 1382 ( نقد شعر )
(نقدی به شعر امروز ايران)
شعر امروز ايران، به منشوری مانند شده، كه از هر سمت توان نگريستن به آن، در نگرنده ای خواهد بود كه تاب كابوس های تاق و جفت را داشته باشد ــ آنهم در بيداری ــ بيداری ما كه به كار خوابگردان می ماند...








