![]() |
معرفی: |
- فرار
6 مرداد 1388 ( داستان ترجمه )
(داستان کوتاهی از فرهاد پیربال، نویسندهای از کردستان عراق)
وقتی در قهوهخانه نشستم، پشتم را به صندلی دادم، خواستم کمی استراحت کنم؛ که ناگهان فهمیدم پای راستم را دراردوگاهمان جا گذاشتهام. من در طول زندگیام هرگز پایم را در هیچ جایی جا نگذاشتهام، این اولین بار بود که چنین اتفاقی برایم پیش میآمد. بلند شدم که بروم. قهوهچی که عرب سیهچردهای از جنوب بود، دم در قهوهخانه با تعجب از من پرسید: «ها؛ رفتی!»...








