![]() |
معرفی: |
- سقف
12 اسفند 1387 ( داستان فارسی )
سه کنج دیوار اتاق نشستهام. پشت به دیوار داده، زانوهام را در بغل گرفتهام. فریاد میزنم: «بذارین بسوزه» سقف روی سرم سنگینی میکند. بخاری گازی میان شعلهها میسوزد. دود همهجا را گرفته است. همه سعی میکنند آتش را خاموش کنند تا به رختخواب نرسد. رختخوابی که بیست سال روی آن میخوابیدم. دود در گلویم میپیچد. فریادم با سرفهها خفه میشود... - سنگ بلورين
29 اسفند 1385 ( داستان فارسی )
صدای دور شدن قدمهایش را روی شنهای کف حیاط شنیدم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. اثری از او نبود. سنگ را از داخل کیفم برداشتم و بیرون رفتم. بوی علف بارانزده همهجا پیچیده بود. ردیف شمشادها و بوتههای گل دورتادور حیاط دیوار کشیده بودند. از کنار بوتههای گل گذشتم. روبهروی در خانهی مرد ایستادم. همین که دستم را بالا بردم تا در بزنم، در باز شد. میان درگاه ایستاده بود. سلام کردم و سنگ را کف دستم به مرد نشان دادم. گفتم: «داخل شکم ماهیای بود که دیشب بهم دادی.» درخشش دانههای بلورین سنگ زیر نور آفتاب بیشتر از قبل بود. لبخندی زد. دستم را گرفت و به درون خانه کشاندم...








