![]() |
معرفی: |
- گم که میشوی!
8 آبان 1386 ( داستان فارسی )
رنگ ديوارها خاکستری است. چيزی شبيه سنگ. دور و برم پر است از صداهای درهم و آدمهايی که میشناسم، هر کس در گوشهای مشغول کاری. پسربچهها کنار ديوار حياط دنبال هم میدوند. چند نفر توی تاريکی روی زمين نشستهاند و پچپچ میکنند. گوشهی حياط ديگ گذاشتهاند، دود و خاکستر از آتش زير ديگها زبانه میکشد. من بیخيال ميان جمعيت چرخ میزنم. کنار در ايستادهام. آن طرف ديوار، مردم پر از صدا و هياهو میگذرند. چرخ لبوفروش قژقژکنان از جلوی پايم رد میشود. چراغهای زنبوری توی کوچه خاموش و روشن میشوند. کسی آنطرفتر شيشکی میبندد. زن کولی کودکی در آغوش دارد. جلو میآيد...








