مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

شايان الهامی
shayanelhami@yahoo.com



  • اجنه‌ای می‌گفت
    6 فروردین 1385  ( داستان فارسی )

    طعم شور پاهای یک پتیاره. پیرزالی است که اوراد را می‌خواند و با اجنه عشق‌بازی می‌کند. «بوی گس اتاق یک پسر نوجوان». انکاره طعم شراب در سالوس‌خانه‌ی ریاورزی.
    یادش به خیر زمانی را که در خائوس گذراندیم با سرورمان. چه نکبتی است در دنیا. چه بیچاره هستیم که با شنیدن قانون به ناچار ظاهر می‌شویم برای عشق‌بازی با این عجوزه جادوگر پتیاره. آه مفیستو..... سمالتنتا بر عذبت المظافر؟ ترجبختی فی امتبیر ان تبرا سرپیانی؟...


  • بچه که بودیم
    23 بهمن 1384  ( داستان فارسی )

    تیم فوتبال کوچه‌ی ما خیلی عجیب بود. ما کودک بودیم و به عجیب‌بودن و خرق عادت کردن چندان اهمیت نمی‌دادیم. بعدها که بزرگ شدیم همه‌ی آن روزها در یک جمله خلاصه شد: «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد». فکر می‌کنم این یک جمله به هیچ‌وجه حق مطلب را ادا نمی‌کند....


  • شب اول
    26 دی 1384  ( داستان فارسی )

    اولين بوسه يادتان می‌ماند. اولين آغوش هم. شب زفاف را نمی‌دانم اما من شب اول قبرم خوب يادم هست. دستی آمد و پاهای مرا گرفت. از زمين بلندم کرد. لخت مادرزاد بودم و محيط دورم را کثافت لزجی پر کرده بود. نوری شديد و کورکننده در همه‌جا به چشم می‌خورد. ران‌های زنی را می‌ديدم و دستان ترسناک زنانی ديگر را...


  • قرمز روی سياه
    11 آبان 1384  ( داستان فارسی )

    ... بعد به گمان افتادم خودم خودآزار باشم. ولی اين‌ها هيچ‌کدام نبود. من بيشتر از هر آدم ديگری توی اين دنيا تا لب مرگ رفته‌ام و برگشته‌ام. به تعداد تمام دفعاتی که بوسيده شده‌ام. به شوخی می‌گفتم اگر مردم «فرنچ‌کيس» می‌کنند، تو داری «مغول‌کيس» می‌کنی! اما بعد اوضاع جدی شد. يک روز گفت بوی رنگ را خيلی دوست دارد. من هم دوست داشتم...


  • کفتار
    7 مهر 1384  ( داستان فارسی )

    من بايد بنويسم. من بايد از کفتاری بنويسم که روبروی من در اين صحرا نشسته بود و در چشمان من با رنگ زردی خيره شده بود. رنگ زرد چشمان درخشان يک کفتار. رنگ زرد صحرايی که در آن هيچ نبود، کفتاری بود و من که بر زانو نشسته بودم...


  • فلسفه
    30 مرداد 1384  ( داستان فارسی )

    داشتم يک متن پرطمطراق فلسفی می‌نوشتم در رد اطلاق تعبير حيوان سخنگو بر انسان. دود سيگار همه‌ی کتابخانه را پر کرده بود و به‌شدت احساس باکلاسی می‌کردم. حتا يک لحظه خواستم پيتزا هم سفارش بدهم، اما با فضای فرهيخته‌ای که داشتم خيلی متناسب نبود...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب