![]() |
معرفی: |
- آسمان آبی هم هست
8 مرداد 1384 ( داستان فارسی )
زن گفت: «ديشب چرا سروصدا میکردی؟ تازه پلکهايم آمده بود روی هم.» مرد همانطوریکه پارو میزد، نگاه کرد به زن. موهای خرمايیاش، زير نور خورشيد میدرخشيد، چشمهای سياهش برق میزد. روسریاش افتاده بود روی شانه، زيپ گرمکن ورزشاش، تا سينه پايين بود. شمايل مريمیاش با هر حرکت پارو میخورد به سينهاش... - کوپن شماره ۱۳۳۰
5 بهمن 1383 ( داستان فارسی )
ماهش را نمیدانم، روزش را هم. عاشورا بود گمانم که توی همهی کاغذپارهها و به زبان مادر شدم حسين. حتماً مه غليظی بود که چشم چشم را نمیديد. شايد هم باران بود...








