![]() |
معرفی: |
- سرنوشت
12 مهر 1388 ( داستان فارسی )
همیشه از وسط خیابان میآمد. میگذشت. میرفت. انگار که هالهی نامرئی دیواری کاهگلی، به گاریاش خط بکشد. دیوار کاهگلی کوچهای که چند دهه پیش، عقب نشسته. دیواری که حالا دیگر لولهکشان، آروغِ نفتِ سیاه را مؤدبانه و بیصدا میرساند به خانهها. خانههایی که مثل کوچههای تنگ قدیمی، شانههای اهلش را به هم میسابد. همه جا که گاز هست. حتا شهرک سلمان که آخر دنیاست. نفت را برای کی میبرد؟ این سؤال را صادق بارها از خودش پرسیده. هیچگاه نتوانست بفهمد چگونه است که باید همیشه شاهد او باشد. شاهد نمای ذوبشدهی او در شفق صبح. از ته خیابان. هر روز نه! ولی آنقدر که صادق فکر میکند از ازل... - رقص پنهان
9 خرداد 1388 ( داستان فارسی )
تا خانهی قدیمی راهی نیست؛ قدم میزنم و به او فکر میکنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدماش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت از همهی مقدسنماهای شهر، از جلوم میگذشت، به من که کنار راهپلهی خانهی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون اینکه نظر کسی را جلب کند از پلهها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیکهای شکلاتی سر میکردم. اینجور هم سرگرم میشدم - و به قول مادرم از ولگشتن تو کوچه پسکوچههای کثیف محلهمان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع میکردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت... - شات آخر
3 اسفند 1387 ( داستان فارسی )
میدانی کار کسلکنندهای است. البته نه همیشه. مثلاً اگر از ده تا "دیوی" به فیلمنامهنویسی، فیلمبرداری، کارگردانی، تهیهکنندگی و دستآخر هم تدوین خودت قرار باشد یک فیلم ده دقیقهای برای جشنوارهی فیلم کوتاه دربیاوری، ــ آن هم با "پریمیر" و "یولیداستادیو" قفلشکسته، که با کلی دردسر رو کامپیوترت نصب کردهای ــ لحظهلحظهاش شیرین است؛ بیخوابیها؛ چشمهای خونگرفته؛ درد بیامان شانهها؛ زل زدن به بالا آمدن جان رایانه تا چند فریم را رندر کند، ــ و تازه بفهمی نبوغت اصلاً بهدرد نخورده و افکت ستارهی چشمکزن بهجای افتادن تو چشم آقا داماد، که مثلاً غرق عروس شده، تو دماغش افتاده... - اتاقک شیشهای نوک صخره
29 آذر 1387 ( داستان فارسی )
هرگاه چشم باز میکنم و خودم را زیر صخرهی منتهی به او میبینم، میدانم رؤیای تکراریام شروع شده. نمیگویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آنجا همه چیز سیاه و سفید است. نه اینکه فقط صخرهی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایههای سفید به آنها میدهد. میدانی که وسطش ایستادهام، خیابانها، ساختمانها ، پلاکاردها، ماشینها، حتا زنهایی که بالای سرشان اسمشان، سنشان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابانها پرسه میزنند، سیاه و سفیداند. الناز هم هست. نزدیکترین زن به من و صخره که دور میدان میچرخد و چشمهای بهتزدهاش به نوکِ محو شدهی صخره در ابرها میخ شده...








