![]() |
معرفی: |
- کابوس
3 مهر 1388 ( داستان فارسی )
آدمهایی توی خیابان رختخواب گرم و نرمشان را رها کردهاند تا در کابوس شبانهی من حضور به هم رسانند و مرا همراهی کنند. هر شب سراغم میآید و وقتی رهایم میکند که ملحفهام خیس عرق شده است. توی رختخواب، خواب توی خواب میبینم. آنقدر خواب که یک شب دیدم که خر شدهام و دارم زندگی میکنم، اما حالا گمان میکنم که در یک گورستان خانوادگی دفن شدهام و فقط میتوانم فکر کنم. تنم آنجا زیر آن تختهسنگ است و آرام آرام رنگ خاک به خود میگیرد. روشنایی و تاریکی را احساس نمیکند، چون بیخوابی به سرش زده است و دیگر هیچ وقت خواب نمیبیند...








