مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

ايمان اسلاميان
manhich0@yahoo.com

۲۴ ساله، اهل شیراز



  • اتفاق
    21 آذر 1385  ( داستان فارسی )

    زن مانتویی وزنش را روی پای دیگرش انداخت، دکتر برای نشستن تعارفش نکرد، قبل از این که دکتر، شیفت اتفاقات را تحویل بگیرد زن، تخت بیمارش را آورده بود و گذاشته بود کنار تخت معاینه: ـ از یک هفته پیش تا حالا فشارش ثابت نیست، دو سه شب پیش بود، گفتم مرده. دکتر شکم دخترکی را فشار می‌داد که همراه مادرش آمده بود، انگشتش را روی جاهای مختلف سینه‌ی دخترک گذاشت. ـ دخترجان قبلن هم عفونت روده داشتی؟ چهره‌ی دخترک درهم رفت و داد زد، مادرش دستپاچه نیم‌خیز شد...


  • مهمانی
    28 مرداد 1385  ( داستان فارسی )

    با این که خودتان جزئیات کار را می‌دانید، باز همه چیز را می‌گویم، شاید به دردتان بخورد: ... من و آقایان f و a در خانه‌شان را زدیم، البته قبلش می‌دانستند که ما می‌رویم، s از در بالا آمد، کوچه خلوت بود، من خودم دقت کردم، محال است کسی او را دیده باشد، قرار شد پشت درخت‌های انبوه حیاط منتظر باشد، تا اگر مشکلی پیش آمد عمل کند، سخت‌تان نیست که اسم‌شان را نمی‌آورم؟.... راحت ما را قبول کردند، البته مشکوک بودم، شما که نمی‌دانید در همان اول کار، برای‌مان شربت پرتقال آوردند، آن هم توی لیوان‌های دسته‌نقره‌ای... بله فقط خودش بود و زنش، همین دو نفر، نه هیچ‌کس دیگری....


  • خزینه
    1 مرداد 1385  ( داستان فارسی )

    صمد که تون حمام را آتش می‌داد، می‌فهمیدیم که باید بساط مچ‌انداختن را جمع کنیم، از خزینه‌ی حمام متروک آقا، یکی یکی بیرون می‌آمدیم و پخش‌وپلا می‌شدیم، هر یکی‌مان جایی گم و گور می‌شد، انگار نه انگار خبری بوده. سر کار می‌رفتیم، اگر چرت می‌زدیم و چشم‌های‌مان خمار می‌شد، حساب‌مان پاک بود، اگر خمیازه‌مان می‌آمد باید فرویش می‌دادیم و دماغ‌مان را باد می‌کردیم، اما بروز نمی‌دادیم که تا صبح توی حمام خرابه چه کار می‌کردیم....


  • اگر شب بشود...
    22 خرداد 1385  ( داستان فارسی )

    مسواک، حمام... هنوز فکر می‌کنم توی گوش‌هایم کف مانده، هول‌هول با آب سرد حمام، گربه‌شور کرده‌ام و زده‌ام بیرون، آب‌گرم‌کن‌های دیواری فقط به درد ظرف شستن می‌خورند، سراغ یخچال نرفته بودم بهتر بود، خالی خالی، صدایم در بیاید مادر باز می‌گوید اگر خوردنی بماند فاسد می‌شود. می‌روم طرف شلوار و به‌زحمت کمربند را به قافه‌اش می‌کنم، تا نصفه بالا نکشیده، پرتش می‌کنم طرف رخت‌آویز و ولو می‌شوم روی کاناپه، طوری لم می‌دهم که پیاده‌رو را ببینم، موقعش است؛ زنگ تعطیلی شیفت صبح مدرسه‌ی دخترانه که درش توی خیابان بغل باز می‌شود. مثل همه‌ی روزهایی که تنها می‌شوم، می‌نشینم کنار پنجره، خوبی پنجره این است که آفتاب مستقیم می‌خورد به وسط‌هایش و از بیرون آینه می‌شود، تا دخترها نیایند و چشم نگذارند به پنجره نمی‌فهمند که من نشسته‌ام و می‌توانم حتا رنگ جوراب‌های‌شان را بگویم، حتا این که چه عروسکی را آویزان کیف‌شان کرده‌اند...


  • اعتراف
    7 اردیبهشت 1385  ( داستان فارسی )

    ... به تو دروغ نمی‌گويم. اگر دروغکی هم گفته باشم، از دستم در رفته. البته همه‌اش را نوشته‌ام. می‌توانی تاريخ و جزئيات دروغ‌هايم را در تقويم تاريخ گذشته‌ام بخوانی. حتا اگر بخواهی همه‌ی دروغ‌هايم را از بر می‌گويم. اما يک چيز هست که بهت نگفته‌ام. فقط يک قضيه. نه اين‌که دروغ گفته باشم... نه... نگفته‌ام. رويم نشد. می‌ترسيدم يک سيلی بخوابانی توی گوشم و بروی و پشت سرت را نگاه نکنی. اما نمی‌دانم امشب چه مرگم شده که دلم می‌خواهد همه چيز را بهت بگويم، تا قبل از اين‌که لباس عروس ساقدوش‌های کوچولويت را تزيين کنی و وقت کليسا بگيری، همه چيز را دانسته باشی. نمی‌دانم وقتی اين‌ها را بدانی چکار می‌کنی؟ اصلن بهم حرف می‌زنی؟ شايد لب‌های کوچکت را گرد کنی و تف بيندازی به صورتم. نمی‌دانم. هر کاری دلت می‌خواهد، بکن. اما به پدرت چيزی نگو... بگو با يک نفر ديگر سر و سر داشته‌ام و تو مچم را توی يک بار گرفته‌ای... آه از نگاه‌های سنگين پدرت... نمی‌خواهم بفهمد به يک زن تنها چه خيانتی کرده‌ام....


  • دو داستان از ایمان اسلامیان
    19 فروردین 1385  ( داستان فارسی )

    (چی؟...، خارش)
    پاهایش را به سختی می‌کشید. پاهاش چند کیلو شده بودند. هرچه باد توی پر و پایش می‌پیچید باز شلوارش را خشک نمی‌کرد، فقط گرد و خاک را به رطوبت پاچه‌هایش اضافه می‌کرد. شلوار کش‌بافش را کشید بالا. با لباس‌های فرم راحت‌تر می‌شد راه رفت. شلوار کش‌بافش که روز روزش می‌چسبید به پاها و با موهای پا قلاب می‌شد، خیس و نوچ و کبره بسته به حالت پاهایش درآمده بود. رفته بودند میهمانی زنانه و آویزان مادر همه‌جا می‌رفت.. یک بمب ده متر آن‌طرف‌تر خورد زمین. شلوارش خیس‌تر شد. باز ادامه داد. وسط میهمانی هرچی گشت توالت را پیدا نکرد و شلپ‌شلپ‌کنان با شلوار خیس آمد جلوی مادر...


  • سفر
    15 اسفند 1384  ( داستان فارسی )

    تابستان که می‌آمد بام گل‌مال خانه، ملک شخصی من می‌شد. تنها می‌نشستم کنار بام يواشکی دو سه خانه‌ی کناری را ديد می‌زدم و وقتی چيزی برای ديدن نبود می‌رفتم وسط بام هر جور که می‌خواستم می‌خوابيدم، با لحاف، بی‌ لحاف، با لباس، بی لباس... تنهای تنها، بی فکر مزاحم و بالاسر. پدر که هر جا را خالی می‌ديد دراز می‌شد، دخترها هم دو سه پله‌ی اول را بالانيامده با غيظ پدر کور گم می‌شدند، مادر هم از ترس خفتک بالا نمی‌آمد، می‌ترسيد دوخته شود به زمين و نفسش بالا نيايد... آفتابه را زير لحاف‌ها قايم می‌کردم و می‌آوردم بالا و نصف بام را نم می‌زدم و بر خشکی بام می‌خوابيدم. تک و توک نسيم‌هايی که می‌آمد بوی نم گل را زير مشامم می‌آورد. اما آن شب‌ها...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب