![]() |
معرفی: |
- سوار خسته
21 تیر 1387 ( داستان فارسی )
زن از طبقهی چهارم، خیابان را دید زد. جز سایهی رج درختان کنار خیابان که روی نور پای تیر چراغ برق افتاده بود و میلرزید، چیزی به چشم نمیخورد. پرده را کشید. تلفن را از روی عسلی برداشت. با خود روی تختخواب برد. شماره گرفت. صدای زنی را آن سوی خط شنید. قطع کرد. موها را از جلو صورت کنار زد، پشت سر انداخت. شمارهی دیگری گرفت و روی تختخواب دراز کشید. صدای بوق مقطع میآمد. مردی جواب داد: «الو...» «الو! آژانس؟ یه ماشین میخوام.»...








