![]() |
معرفی: |
- دوران
3 تیر 1385 ( داستان فارسی )
یک حیاط خیلی بزرگ به همراه یک دسته سرباز، فرمانده، تیرک اعدام و یک نفر محکوم به مرگ را همین الان دیدم که وارد داستان شدند. برای چه این یک جمله، مقدمه نوشته شد؟ من که تا پایان وقتی ندارم، آنوقت این نویسندهی احمق، دیوانه، حراملقمه و بیهمهکس، مقدمهچینی میکند، خودش دارد میبیند که همهچیز برایم رو به پایان است، دیگر چیزی نمانده، فقط چند لحظهای دیگر، نه... من... بیگناه... - ساداتمحلهی کوشالشاه
22 اردیبهشت 1385 ( داستان فارسی )
کوشالشاه نام روستای کوچکی بود از توابع شهر کوچکی به نام لنگرود و ساداتمحله یکی از محلههای کوچک همان روستا بود که دیگر نمیخواست کوچک باشد، دلش میخواست بزرگ شود، حتا بزرگتر از همان شهر کوچک، پس بلند شد و آمد کنار خیابانی که از میان خودش میگذشت، نگاهی به اطراف کرد، بعد به امامزاده چشم دوخت و به جد تمام سادات محله فکر کرد، بعد به تمام سادات محله فکر کرد و سرآخر به خودش فکر کرد، به این نتیجه رسید که دیگر توان ماندن ندارد و باید برود تا بلکه بزرگ شود. تاکسی گرفت و سوار شد. راننده را شناخت، یکی از سادات خودش بود. راننده هم او را شناخت، تعجب کرد و پرسید به کجا میرود. ساداتمحله گفت برای همیشه آنجا را ترک میکند تا شاید بزرگ شود...








