![]() |
معرفی: |
- من... تو... او...، یا شناسههای جدای زندگی من
1 بهمن 1387 ( داستان فارسی )
کلاس پر از صدای خنده است. طوری که میتوانی تصور کنی هیچ کس این سه کلمه را روی تخته سیاه نمیبیند. «من... تو... او...» معلم دارد تخته را پاک میکند.
من از این او می ترسم. از همان موقع که با تو آشنا شدم. انگار یک «او» مراقبمان بود. وقتی دست همدیگر را میگرفتیم و قدم میزدیم انگار یک او مراقبمان بود. شاید برای همین بود که وقتی با هم قدم میزدیم مدام به اطراف نگاه میکردم. و تو هم مثل همیشه میگفتی: «باز دنبال چی میگردی؟»...








