![]() |
معرفی: |
- آزادی
17 شهریور 1388 ( شعر ترجمه )
(سرودهای از پُل الوار شاعر فرانسوی و یکی از معروفترین شاعران سوررآلیست)
برای پرندهی دربند/ برای ماهی در تُنگ بلور آب/ برای رفیقم که زندانی است/ زیرا، آن چه را که میاندیشد، بر زبان میراند./ برای گُلهای قطعشده/ برای علف لگدمال شده/ برای درختان مقطوع/ برای پیکرهایی که شکنجه شدند/ من نام تو را میخوانم: آزادی... - برگهای سبز
20 مرداد 1388 ( شعر ترجمه )
(شعری از شاعری گمنام از کشور نیجریه)
مردگان را،/ صدا میزنیم-/ جوابمان را میدهند./ زندگان را/ صدا میزنیم-/ پاسخی شنیده نمیشود./ روی برگهای خشک/ که قدم میزنیم/ صدا میکنند/ برگهای سبز/ صدایی ندارند... - آخرین خواهش
19 تیر 1388 ( شعر ترجمه )
ویلی مُونسنبرگ Willi Münzenberg (١٨٨٩-١٩۴٠) سیاستمدار، ناشر و روزنامهنگار انقلابی و مبارز ضد فاشیست آلمان
اگر که روزی من مُردم/ بر روی گورم سه شاخه گُلسرخ بگذارید./ از آن گُلهای سرخی / که من آنها را دوست میدارم./ و بر روی سنگ گورم / با خط سرخ بنویسید:... - سؤال
5 اردیبهشت 1388 ( شعر ترجمه )
(شعری از پابلو نرودا شاعر بزرگ شیلی (١٩٠٤- ١٩٧٣))
راستی الان هیتلر توی جهنم با کدام کار اجباری/ خونابه عرق میکند؟/ آیا دیوارها را لمس میکند یا لاشهها را؟/ آیا او کشتههایش را از بوی گاز بازمیشناسد؟/ آیا او برای صرف غذا، خاکستر دریافت میکند/ خاکستر آن همه کودک سوخته؟... - نان شب
4 آذر 1387 ( داستان ترجمه )
(داستانی از «تادئوش بروفسکى» (Tadeusz Borowski)، نویسندهی لهستانی)
ما همه صبورانه منتظر مانديم تا هوا کاملاً تاريک شد. آفتاب ديگر مدتى بود، پشت تپه پايين رفته بود. تيرگى، انباشته از مه شبانهی شيرىرنگ، هر لحظه افزون مىشد و بر روى دامنهها و درههای تازه شخمخورده که جاى جاى آن از برف چرکى پوشيده بود، دامن مىکشيد. ولى غروبِ آفتاب هنوز بر سقف شکم آويختهی آسمان که آبستن از ابرهاى بارانزا بود، گاه به گاه نوار سرخرنگى ترسيم مىکرد. باد که بوى نمناک و ترشيدهی زمين را نوشيده بود و هر دم تندتر مىوزيد و سياه مىشد، تودهی ابرها را به جلو مىتاراند. و همچون تيغى برنده بر بدنهای برهنه فرو مىرفت. هربار که باد، تند مىوزيد، تکه مقوايى بر روى بام اطراقگاه با صداى يکنواختى ضرب مىگرفت... - تشریحگر
5 آبان 1387 ( شعر ترجمه )
(شعری از یانیس کوندوس (Jannis Kondos)، شاعر یونانی)
«من از مرگ نمیترسم.»/ این را قصاب به من گفت./ ـ در حالی که میبُرید،/ قطعه قطعه میکرد و میآویخت./ «من در آسمان نخواهم ماند،/ در این پایین، برای همیشه زندگی خواهم کرد.»/ او به من زل زد/ و دستانِ خونینش را/ با سفیدی پیشبند پاک کرد...








