![]() |
معرفی: |
- مرثیهای بر یک شب برفی
28 شهریور 1387 ( داستان فارسی )
۲۸ ژانویه. ساکم رو بستم. با خانم مارتین هم تصفیه کردم. مثل همیشه از کارم متعجب شد و به روح شوهر مرحومش قسم خورد که من دیوانهام و ازم قول گرفت که حتماً برم پیش دیوید پسر خواهرش که دانشجوی روانشناسیه. بهش قول دادم و یک بسته سیگار. اینهارم بنویسم دیگه دلیلی برای موندن ندارم. فقط یه مشکل کوچیک دارم... اونم اینکه هنوز فکر نکردم کجا برم... شاید برگردم به همون خرابشدهای که همهی بدبختیها و تنهاییامو مدیونشم... شایدم به عنوان یه غریبه برم تو یک دهکدهی کوچیک و رو زمین یکی از اهالی دهکده کار کنم...








