مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

مصطفی مرتضوی (هیوا)
m.hivanet@gmail.com

وبلاگ شخصی: http://hivanet.blogfa.com



  • قلعه
    22 دی 1387  ( داستان فارسی )

    ما یک قلعه داشتیم. نه از این قلعه‌های خیالی که توی داستان‌ها و افسانه‌ها است. نه! ما یک قلعه‌ی واقعی داشتیم. یک قلعه‌ی کوچک روی یک تپه. تپه که می‌گویم برای الان است. آن روزها برایمان کوه بود! من بودم و برادرم، «م» بود و برادرش. چهار نفری حاکم جهان بودیم. دزد و یاغی و قاضی و حاکم و جلاد، همه خودمان بودیم. خودِ خودمان. من با «م» جور بودم، برادرم با برادرش. رابطه‌ی من و «م» حتا فراتر از رابطه‌ی دو برادر بود. تابستان که می‌شد چند تا جوجه‌ی ماشینی رنگ‌شده می‌خریدیم و با «م» راه می‌افتادیم در کوچه پس‌کوچه‌های پایین شهر...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب