![]() |
معرفی: |
- بیخوابی
24 بهمن 1386 ( داستان فارسی )
آن شب کمی زودتر از شبهای دیگر روی تختش دراز کشیده بود تا شاید زودتر از همیشه بخوابد، هر چند خوابش نمیآمد، دلتنگ بود و این دلتنگی امانش را بریده بود و حوصله را از او گرفته بود. هوای پاییزی هنوز آنقدر گرم بود که نمیشد ملافه را به دور خودش بپیچد و از خنکی ِ دلچسبی که با تمام وجود احساسش میکرد کِیف خوبی بهش دست بدهد. یک ساعتی در جایش غلت زد و به این طرف و آن طرف شد، به این امید که پلکهایش سنگین شوند، اما بیفایده بود. از جایش بلند شد، ساعت یک نیمهشب بود، به طرف پنجره رفت، کنار پنجره هوا خنک بود و نسیم ملایمی به صورتش میخورد. نسیم، چه اسم پرمعنایی بود برایش...








