![]() |
معرفی: |
- افطار
6 فروردین 1383 ( داستان فارسی )
نميدانم كار كدام ديوانه است. پاكت بينام و نشان را كه باز ميكنم. خشكم ميزند. تو ميان عكس دراز كشيدهاي. با چشمان نيم بسته سياه نگاهم ميكني. زنم صدايم ميزند... - طلوع
5 بهمن 1382 ( داستان فارسی )
سياهي نمناكي بر آسمان نشسته است. نرم مه سپيدي جاده را پوشانده است. دو نور زرد چراغ هاي ماشين سپيدي را مي شكافد. مي ايستد ماشين. دست بر شيشه ي بخارگرفته مي كشد زن... - غروب
5 دی 1382 ( داستان فارسی )
«خو تو هميشه تنت، خسته است. گوش نمي گيري حرفامو، حرفا ننه مو هم...» نارنجياسرخ نورها موج مي گيرد در چشم هاش مرد. پسرک نگاه مي كند به قهوه اي عريان پاهاش. رها مي كند شكسته صدفي را از ميان انگشت هاش...








