![]() |
معرفی: |
- حنابندان
23 مهر 1386 ( داستان فارسی )
کمی از ظهر که بگذرد پابهپا کردنم جلوی در خانه شروع میشود. خانهشان روبهروی خانهی ماست درست. با در سبز بدرنگ. همهچیز این خانه بدرنگ است. در سبزش، سیمان خاکستری دیوارهاش، پنجرههای آهنی قهوهایاش و از همه بدرنگتر آن پردههای کرمیرنگ که به قول مادرم مثل آب دهن مرده وارفته است. روی دیوار سیمانیاش هم بیشتر از همهی دیوارهای این اطراف فحش و نوشته دارد. یکیشان را خیلی دوست دارم که با ذغال اما درشت و واضح نوشته: چرا اون روز بهم زنگ نزدی مسعود. نوشته گوشهی پایینی دیوار شروع شده و به مسعود که میرسد پایینتر هم رفته. خط نه چندان خوشی که بچهگانه نیست و بزرگتر که بشوم مطمئن میشوم کار خود مسعود است. غرق کج و کولگی نوشتههایم که صدای تقتق کفشهای زنانه را میشنوم و دقت که میکنم تپتپ کتانیهای بچهگانه را هم تشخیص میدهم که میدانم آبیست...








