![]() |
معرفی: |
- در نمکزار
10 فروردین 1387 ( داستان فارسی )
فرنگیس با چشمان درشت و سرخ در میان شورهزار داغ مسجدسلیمان به سیاوش مینگریست که باد گرم پارچهی کتان تنش را میتکاند. هوا خفه بود، مثل تمام روزهای مسجدسلیمان بوی تعفن، بوی لاشه، بوی نفت میداد که با عطر گلاب در هم پیچیده بود. شورهزار صاف و سفید با چهارخانههای چسبیده به همش تا خود خورشید در حال طلوع رفته بود. تپهماهورهای نمک در چند قدمی خورشید نشسته بودند و باد وجودشان را ذره ذره بر شورهزار میکشید. ـ خانوم جای بهتری نبود؟ زمین از سنگ سفتتر. این را اکبر پرسید، مردی چهلساله با قوز کوچکی بر پشت که در گودی چند سانتیمتری ایستاده بود...








