![]() |
معرفی: |
- دشت ناشناس
7 شهریور 1383 ( داستان فارسی )
او را زير نظر داشتم. چندبار هم دزدکی و زيرچشمی همديگر را ورانداز کرده بوديم، ولی بار آخر کاملا تصادفی نگاهمان به هم افتاد. مهلت نداد که درست و حسابی نگاهش کنم اما توی همان چند لحظه سردی نگاهش را ديدم. آدم مرتبی به نظر میآمد... - عبور
5 آبان 1382 ( داستان فارسی )
نامه ي بي امضاي نازنين که رسيد، سرم را توي دست هام گرفتم و همچه که خيره نگاه مي کردم به محراب قاليچه ي کوچکم که رنگ و رويي نداشت، رگ هاي متورم پاهام بيشتر توي چشم مي خورد. بلوچ محرابي را دم آمدن از دست فروشي، که بساطش را توي پياده روي خيابان انقلاب پهن کرده بود، خريده بودم...








