![]() |
معرفی: |
- این خانه سرد است
31 شهریور 1387 ( داستان فارسی )
مرد به دقت خیره شده بود به لبهای بیحال زن که برای چند بار باز و بسته شدند. کمی بعد وقتی لبها روی هم آرام گرفتند، مرد از جایش بلند شد و رفت به سمت پنجرهی بالکن، که باد قصد باز کردنش را داشت. نگاه زن را روی پشتش حس میکرد. زیر لب گفت: «کاش از همون اول چیزی نمیگفتم!» به تاریکی پشت پنجره نگاه کرد و در عین حال سعی کرد به چیزی فکر نکند. آهسته کتش را درآورد و آن را روی دستهی صندلی کنار بالکن گذاشت. باید بیتفاوت از کنار موضوع میگذشت. این را میدانست... - ما اینجائیم...
29 اردیبهشت 1385 ( داستان فارسی )
ما را میبینی؟... صدامان را میشنوی؟ ما... ما اینجائیم! اینجا. توی این خانه. اینجا خانهی ماست. خانهی ما که نه. مال صاحبخانه است. این را که لابد میدانی؟ خوب که نگاه کنی من را میبینی که وسط اتاقِ دم دری دراز کشیدهام و دارم نفسهای آخر را میکشم و بابا را میبینی که کنج دیوار اتاق نشسته است و پشت سرهم سیگار دود میکند و چند وقت یکبار زیرچشمی مرا میپاید، و ننهمان را که توی ایوان خانه چمباتمه زده و درحالیکه اشک میریزد از بابا پیشت شکایت میکند. اما هر چه نگاه کنی دیگر او را نمیبینی. چون او دیگر نیست. خبر که داری؟...








