مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

صالح تسبیحی
saleh.tasbihi@gmail.com

متولد ۱۳۶۰، تهران
فارغ‌التحصیل گرافیک
آغاز فعالیت مطبوعاتی در زمینه تصویرگری، طراحی کاریکاتور و عکاسی از سال ۱۳۷۶
همکاری با نشریات گل آقا، روزنامه‌های نوروز، جام جم، عصر آزادگان، مسئول سرویس عکس هفته‌نامه‌ی تندیس
انتشار کتاب «راه رفتن مرد مرده» در سال ۱۳۸۰

سایت شخصی:
www.salehtasbihi.com



  • شاغول بلند فکر
    2 اردیبهشت 1389  ( مقالستان ، نگاه )

    (در رثای مرگ محمد ایوبی)
    این یادداشتی است که در حضور جمع، هفت روز پس از درگذشت محمد ایوبی خواندم، در منزلش، درست همان‌جایی که درس می‌داد و شاگرد تربیت می‌کرد: می‌توان این‌طور آغاز کرد: دوستان عزیز، حضار محترم، ما این‌جا جمع شده‌ایم تا... اما نه، دست‌های خیالی محمد ایوبی جلوی آدم را می‌گیرند، با آن نگاه خیره‌اش، چشمان دونده‌ی بی‌قرارش و تسبیحی که در دست می‌چرخاند و لب‌هایش، چه فکورانه و سبیل دو رنگش بالای آن چه آماده به جنبیدن دهان که روایت کند. یا ایراد نوشتاری آدم را گوشزد کند. همین حالا، همین‌جا، درست در همین نقطه است که دست و پایم می‌لرزد و منتظرم ایراد‌های همین نوشته‌ام برملا شود. او همین‌جا نقطه‌گذاری‌مان را اصلاح می‌کرد و همین‌جا بود، روی همین زمین بود که کم‌ترک نفس می‌کشید و نم‌نم بی نفس شد. همین‌جا بود که هی از همه چیز کفری می‌شد و همین زمین بود که آخر سر بلعیدش. اما که می‌داند آن‌طرف چه خبر است و الان کجا نشسته و دارد به چه چیز نگاه می‌کند. او در ده سال پایان عمر، مجسمه‌ی انسانی شده بود که از فرط دانستن، هرگز از هیچ چیز راضی نیست...


  • «مصدق»شناسی، از راه قلمش
    23 اسفند 1387  ( معرفی نويسنده ، مقالستان )

    (به بهانه‌ی سال‌روز مرگش، و هم‌چنین روز ملی‌شدن صنعت نفت، که هر دو در اسفند است)
    ... از سلسله‌ی این حاکمان قلم به دست یکی هم محمد مصدق است که نوشته‌هایش هماهنگی عجیبی با رفتار و سخنانش دارد. محمد مصدق وقتی مرد، پهلوی‌ها خیلی تلاش کردند تا وجهه‌ی ملی و احترام‌برانگیزش را پاک کنند. اما این ادبیات او بود، نحوه‌ی ستیهنده‌ی گفتار و نوشتارش بود که او را زنده و بر پا داشته و حالا بعد سال‌ها، هر سال در پایان سال روزی به احترام او برمی‌خیزیم...


  • درباره‌ی «وودی آلن»
    30 بهمن 1387  ( مقالستان )

    (مروری بر آثار وودی آلن، به مناسبت این که زنده است و هنوز فیلم می‌سازد)
    وودی آلن یک غغولاست (هیولا یا غول؟). بازمانده از دوران پارینه‌سنگی. خانه در جایی دارد که چاپلین و گروچو مارکس و فاکنر و همینگوی و این و آن، غول‌های تمدن مدرن هنوز زنده بودند و نفس می‌کشیدند. هم‌زمان است با فلینی، روبر مرل، جکسون پولاک،‌ و هزار و یک غول اکنون به دریا رفته که دیگر تنها آثارشان باقی است. و اگر هم زنده بوده باشند، مهم‌ترین خبری که می‌سازند مرگشان است. هم‌چون هارولد پینتر، و هم‌چون تمام غول‌های قرن بیستم، ‌آلن، ‌موفق و پویا و جاندار در حرفه‌اش، ‌و شکست‌خورده و مغموم و خسته در زندگی خصوصی،‌ به گمان، ‌این کار هنری است که به آن پناه می‌برد...


  • مرگ در هوای توفانی
    23 مهر 1387  ( مقالستان )

    (یادداشتی کوتاه درباره‌ی اردشیر محصص، به بهانه‌ی مرگ او)
    ... «اردشیر محصص» بخت این را دارد که در جهان مطلوب خود ادامه‌ی حیات دهد. او اکنون در میان هاشورهای خود می‌دود، خندان از موجودی مرکب از آدم و خوک می‌گریزد، با شاه‌زادگان قجر، هاشورزده و از شکل افتاده، هم‌نشین است و با بال‌های هزار حشره‌ی عجیب بالا می‌رود و در آسمانی است که ابر ندارد، خاکستری است، ولی عمیق است و می‌توان در آن به دوردست پر کشید و رها شد.


  • سفر به اعماق زمین
    24 خرداد 1387  ( انديشه ، معرفی نويسنده )

    (درباره‌ی داستایوسکی، درون‌مایه‌ی آثار او و مؤلفه‌های تکرارشونده در داستان‌هایش)
    به گمان من، «جن‌زدگان»، بزرگ‌ترین شخصیت داستانی جهان را در خود دارد. شخصیت اصلی داستان نماد آدم عصر ماست. نماد ماست. شکل غایی ما در دو سوست. خیرطلبی و شرگرایی توامان است. نماد عصری از تحول است که در آن رسانه‌ها، بمباران‌های تبلیغاتی و ارتباطات نفوس متعدد، انسان را انباشته از اضدادی می‌کنند که اگر به سنگ واردشان می‌کردی، سنگ به ستوه می‌آمد و می‌ترکید...


  • باله‌ی تخمه‌شکن
    29 بهمن 1386  ( داستان فارسی )

    من این ماجرا را از جایی دور تعریف می‌کنم. از جایی که دستت نمی‌رسد و صدای مرا گنگ می‌شنوی. مثلن در خواب. یا مه. یا قعر دریا در آب. صبح سوار ماشین شدیم. من‌ام با پدرم. و برادرم و آفتاب و «ام‌پی‌تری‌پلیر». آفتاب اما نمی‌سوزاند. گرم است و خوشایند روزی تعطیل. جاده خوب است. شلوغ هم نیست. صبح است. و هنوز مردم راه نیفتاده‌اند. در هر پیچ و بالا و پایین نفس کند می‌شود و به شماره می‌افتد و تنگ می‌شود، به کپسول آسمم احتیاجم می‌افتد. برادرم هدفون گذاشته توی گوشش. سنش از من کم‌تر است. تصمیم دارد روشنفکر بشود (یعنی شغلش بشود منورالفکری و از راه روشن‌شدن فکر امرار معاش بکند) کتابکی می‌خواند. با پدرم مباحثات سیاسی دارد. و اخبار فوتبال را در پنهان دنبال می‌کند. ماشین‌ها می‌آیند و تک و توک از کنارمان می‌گذرند...


  • اندر خزیدن
    12 خرداد 1386  ( نگاه )

    (توضیحی کوتاه درباره‌ی راه و رسم خزه!)
    فکر می‌کنیم، بی‌خوابی می‌کشیم، زحمت می‌کشیم، دست و بال و چشم‌مان هم درد می‌گیرد، تا یک چیزهایی بشود و نمی‌شود. دیده‌ای پا در گل، چه رسم سنگین و نفس‌گیری دارد؟ سلوک سخت کوه‌نوردی را دیده‌ای؟ حالا الان حکایت ماست...


  • گزارش تصویری کنسرت راجر واترز در دبی
    7 اسفند 1385  ( مقالستان )

    این یادداشت‌ها و عکس، تقسیم یک حال و هواست. برای آن‌ها که هنوز در قرن بیستم گرفتارند. آن‌ها که جنگ و صدای آژیر یادشان هست. و برای آن‌ها که هراس هبوط دارند. برای آن‌هایی یادداشت تصویری را آماده کرده‌ام که به دنبال سخره‌ی یقین‌اند در اقیانوس شک. راجر واترز یک موسیقی‌دان نیست. گمانم او، یک آدم متفکر باشد، یک هنرمند تمام‌عیار باشد که از واسطه‌های هنری مختلف بهره گرفته تا حرف بزند. حرف‌هایی که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند. چون تاریخ پر است از جنگ برای صلح...
    کنسرت امسال در دبی، که چند شب پیش برگزار شد، نشان داد که او و آن موسیقی هنوز چقدر زنده است و جان دارد...


  • ناگهان بيش‌تر و بيش‌تر
    3 بهمن 1385  ( داستان فارسی )

    زن، زن جوان يا دختر باکره‌ی وقت شوهر، هنوز ناترشيده، بغض کرده و روسری‌اش را محکم سرش کرده و با خودش پچ‌پچ می‌کند. دارد با خودش قول و قرار می‌گذارد. عهد و پيمان می‌بندد. يک دفتر جلددار بغل کرده. نشسته. سه کنج اتاق زل زده و معلوم است که عصبانی است. مادرش چند وقت پيش از دنيا رفته. پدرش هم که سال‌ها پيش. او مانده و يک برادر. آفتاب نيم‌دار تابيده بالای ديوارها و دارد شب می‌شود. و در آغاز شب زن، با خودش عهد می‌بندد که انتقامش را از همه‌ی مردهای عالم بگيرد. تا برسد به آن مرتيکه. و خفه‌اش کند. نه. خونش را بريزد. مشت می‌کند. چه طور جرأت کرده؟...


  • قرنطینه‌ی هویدا
    1 دی 1385  ( معرفی و نقد کتاب ، معرفی نويسنده )

    ماه گذشته، خبر کوچک و جمع‌وجوری منتشر شد تحت عنوان «مرگ فريدون هویدا». اين مقاله نوشته‌ای است درباره‌ی رمان درخشان او، «قرنطينه» که آمیخته شده است با نویسنده‌اش. نویسنده‌ای که حالا پرونده‌ی عمرش بسته شده.
    هویدا نویسنده‌ای پرآوازه، نظریه‌پردازی خوش‌فکر و از بنیان‌گذاران مجله‌ی سینمایی «کایه دو سینما» بود. تربیت‌یافته‌ی نسل و نظام پر تب و تاب جنگ جهانی دوم...


  • قدسی شدن جست‌‌وجو
    23 آبان 1385  ( انديشه )

    (درباره‌ی «سید حسین نصر» و کتاب «در جست‌وجوی امر قدسی»)
    این، پرش‌های فکری نامنظمی است که کتاب گفتگوی سید حسین نصر را بهانه کرده. و در واقع مجموعه دریافت‌های شخصی نگارنده است از مجموعه آثار نصر. دریافت‌هایی که طی سالیان و با مطالعه‌ی کتب دیگر او آمده و با گفتگویی که اخیرن منتشر شده رسیده به نتیجه.
    ... كتاب «در جست‌وجوی امر قدسی»، نصر اصلی را با فراز و فرودهای روان خودش (و نه فرازو فرود فكرش) نشان می‌دهد. از سویی، این برای شناخت او لازم نیست. جوهر وجود نویسنده است، روح متفكر است كه در قالب كلمات آمده و با شناختن فكری، متفكرش را هم می‌شناسی. از سوی دیگر اما، شناختن یک خط سیر فكری و تأملات آدم متفكر با دور و برش است كه فكرش را حاصل می‌شود...


  • ترکیب آرمان در شهر
    13 آبان 1385  ( نگاه )

    در این وانفسا، مجله درآوردن در هر حالتی که هیچ، زندگانی شده کاری شیک، و در حد توان آدم‌های مجلل فقط. وقتی که روی درآوردن مجله می‌گذاریم، اصلن زمان سکوت و تفکر، چون نوشیدن آب شور، هم وقت بیش‌تر باز طلب می‌کند و هم سکوت بیش‌تری می‌خواهد و نتیجه نمی‌دهد. انگار تنفس در شهر ما شده آرزویی. حسرت یک نفس پاک سیر. و خواب شده نتیجه‌ی دیازپام و کشیدن سیم تلفن از پریز. و دیدن کابوس و حسرت رؤیا...


  • شرح روايت ديدار من و ابليس
    23 اسفند 1384  ( داستان فارسی )

    البته و به هر دليل، آن روزگار و پله‌ها تا آن در، و بوی نا و گياه خشکيده و رنگ سفيد که يادم می‌افتد، با خود يک زن پير را می‌کشد جلوی چشمم. هنوز منتظرم که باز يله دهد و مقنعه‌ی گل‌دار سفيد سرش باشد. برايم حرف بزند. قصه بگويد. با پسرش فرانسه حرف بزند و من قصه‌ها را بفهمم و فرانسه را نفهمم. و خاطرم آسوده باشد. منتظرم فکرم، مغزم خلاص باشد از فکر و خيال‌های زائد. فکرهايی بی‌ربط و به دردنخور که هی می‌آيند و هر کاری می‌کنم نمی‌گذارند برای شنيدن قصه از دهان کسی، حواسم کاملن جمع بشود، حتا وقتی کتاب هم می‌خوانم از آن غرق و باور ديگر خبری نيست، و خيالم تخت باشد و بروم پی بازی‌ام. سوار چرخ و فلکی بشوم و پله‌ها را يکی در ميان بپرم. کاش هنوز از تاريکی می‌ترسيدم...


  • پايان يک ناتمام
    4 اردیبهشت 1384  ( داستان فارسی )

    شرجی ساحل نفس‌ تنگ می‌کند و قايق می‌لرزد در نور. خورشيد نيمه، آخرين زخمه‌های تابيدن را خونين می‌کند. رد نورش از پس و پشت قايق تا ساحل کشيده شده. غروب، هر دم سرخ‌تر می‌شود. زن زبان می‌کشيد پشت کاغذها...


  • خانه به سيلاب
    4 فروردین 1384  ( داستان فارسی )

    خانه‌ی ما وسط دره بود! البته خودمان نمی‌فهميديم. کوه‌ها را از چهار طرف می‌ديدی که ابر می‌شوند. تاريک می‌شوند. روشن می‌شوند. اما محل زندگی‌مان آن‌قدر کوچک نبود که حس کنی وسط دره‌ای. چند تا خيابان فرعی داشت و يک اصلی...


  • صاحب سايه‌ی لال
    5 بهمن 1383  ( داستان فارسی )

    روز اسباب‌کشی اين دسته کاغذ را کشيدم بيرون. زير مبل جا مانده بود. خدا می‌داند چقدر دنبالش گشتم و پيدايش نکردم. بعد هم خودش و صاحبش را فراموش کردم. حالا آن‌قدر از اين کلمه‌ها و آن آدم دور افتاده‌ام که فعلاً بگذارم همين‌جوری باشد. شايد روزی بيايم سراغش...


  • ترس متروک، لرز مبهم
    5 دی 1383  ( معرفی و نقد کتاب )

    (درباره «ترس و لرز» غلام‌حسین ساعدی)
    ... اینجا دست می‌گذاریم روی «ترس و لرز». حتا نویسنده‌ی شکوه‌مند دهه‌ی چهل هم نه. دقیقاً نویسنده‌ای که ترس و لرز را نوشته و ترسش و لرزش را در حروف ریز و درشت کاغذ ریخته...


  • لرزيدن روز تولد
    5 دی 1383  ( داستان فارسی )

    روز تولدم از اول صبح که با زنگ تلفن از جا می‌پرم، خودم خسته و خواب، در آينه خودم را می‌نگرم.
    امروز بيست و دو سالگی گذشت. گذشتنی که تن می‌لرزاند...


  • هُوَ الجَريانُ الجاری الفانی
    6 آذر 1383  ( داستان فارسی )

    اين حرف‌ها به مرگ ربطی ندارد. مرگ به آن‌ها ربط دارد. مرگی که به قول قلمی ديگر، ما را مرور می‌کند. مرورش سايه‌ای می‌شود شکسته. سايه‌ی تير چراغ‌برقی در شب. سايه‌ی کفتر. آدم‌ها، به مرده‌ها و زنده‌های اطراف‌شان بی‌ربطند. به همين روزنامه، همين صفحه‌ی ترحيم ربط دارند...


  • ريختگی
    7 شهریور 1383  ( داستان فارسی )

    ممتد، ريز و پراکنده که می‌بارد، بيدار می‌کند. خواب‌ها را بيدار می‌کند. بيدارها را راه می‌اندازد توی خيابان. رونده‌های خيس را عاشق می‌کند. عاشق‌ها را می‌کشد بالا و سرازيرشان می‌کند به زمين، ذره ذره...


  • نور شدن از فراز مناره
    7 شهریور 1383  ( انديشه )

    (پرتوی از سرشت اشراق و برج‌های دوقلوی تجارت جهانی)
    ارزش‌ها و آدم‌ها وقتی يکسان شوند، خدا می‌ميرد. اصفهان را ببينيد، يا بازار کرمان خودمان را، از طرفی شهری چون نيويورک را.
    درون آدمی در جهان سنت بالا و پايين داشت...


  • وقتي بخوانيد خواهيد گريست
    27 تیر 1383  ( معرفی و نقد کتاب )

    «تمام شد. وقتي بخوانيد خواهيد گريست.» صبح روزي که «انوره دو بالزاک» با موهاي آشفته و درهم، در را گشود و چهره‌هاي نگران هم‌خانه‌هايش را ديد اين جمله را گفت.
    ماه‌ها در گير و دار نوشتن «بابا گوريو» تب و تاب داشت...


  • انتهاي بي پايان
    27 تیر 1383  ( داستان فارسی )

    در سن و سالي که آدم بي‌آرزو مي‌شود، دندانش لق مي‌شود و لثه‌ها مي‌افتند به خارش، مدام حرف مي‌زند و مي‌ترسد. مي‌ترسد که قبل از مردن چيزي را از قلم نينداخته باشد. اگر مخاطب حوصله‌اش سر برود و سرش را بکند توي روزنامه، يا برسد به ايستگاه و پياده شود، حرفش را قطع نمي‌کند...


  • ...و اسب مرده بود
    17 خرداد 1383  ( داستان فارسی )

    ميان من و کودکي، اسب و عصا، راهي کشيده تا متناهي.
    جاده، چه در سوراخ‌هاي زيرين شهر ممتد، چه در پيچاپيچ کوهستان مه زده گيج يا گم، در بلنداي کوه اگر پيچد، راه به قعر مکعب حلقوم اسبي مي‌برد ترسيده...


  • چپ‌تاريخ
    17 خرداد 1383  ( معرفی و نقد کتاب )

    (مختصر حرفي درباره‌ي کتاب «قيام سربه‌داران خراسان»)
    از منظري که دو ريشه دارد، تاريخ تکرار مي‌شود. اين دو ريشه که به ظاهر در تناقض با هم موجوديت مي‌يابند، در نقطه‌ي تلاقي «تاريخ» به تفاهم رسيده‌اند. از سوي سنت، تاريخ دايره‌اي است و خط آغاز و پايان بر هم نهاده...


  • ملال دو روز متوالی
    12 اردیبهشت 1383  ( داستان فارسی )

    اين داستان را پس از دو روز متوالی نوشتم. دو روز کمابيش متوالی. (روزهای بين اين دو روز از فرط ملال به حساب نمی‌آيند) دو روزی که خبر دادی از مرگ دو تا آدم. آدم‌هايی که نمی‌شناختمشان. بنابراين آن‌ها هم تا لحظه‌ی آخر به ياد همه افتاده‌اند بجز من...


  • اعترافات يک مرده‌ی بی‌تقصير
    6 فروردین 1383  ( داستان فارسی )

    ابتلای مهيب وجود بد درمانی است بر اين درد. وقتی که از پنجره‌ی ميله‌دار و کوچک اتاق، خط نور را نگاه می‌کنم درد، پنجه‌ی ابتلا می‌کشد بر پوستم. حزن آواز قصه‌ی اعتراف می‌خواند.
    پنجره‌ی کشودار فلزی، پايين در، باز می‌شود...


  • آفتاب دم مردن
    5 بهمن 1382  ( داستان فارسی )

    گفتم مرگ چه شکلی است؟
    گفتی اگر چشمانت را ببندی و از پشت پوست زل بزنی به آفتاب، نور تاريک می کشدت از درد کمر. دردی که زود از ياد می بری...


  • پاشنه ی آشيل مجنون
    5 دی 1382  ( انديشه ، متون کهن )

    (يادداشتی بر فصل «مجنون و نوفل» منظومه ي ليلی و مجنون و «ايلياد» هومر)
    ...بر اين منوال فصلی از رساله ي منظوم ليلی و مجنون به تقرير درآمده توسط حکيم نظامی از طرفی و رويکردهای مشترک آن با ايلياد هومر را مورد توجه قرار می دهيم...


  • خشت‌هاي حاج سردار ۴
    5 دی 1382  ( داستان فارسی )

    (داستان چهارم از مجموعه ي خشت هاي حاج سردار)
    واژه‌هاي خاطره را دريدن، پهلوي كودكانه‌ها را شكافتن و در تاريک روشناي اكنون بست نشستن.
    مرد در را كه مي‌كوبد و بيرون مي‌رود، از تاريكي كناره ي اتاق بيرون مي‌جهد و قرص سفيد را روی زبان مي‌گذارد...


  • تداعي
    5 آبان 1382  ( مقالستان )

    (براي كاغذهايي كه «همه جا» هستند)
    در دل زرد تابستان، وسط روز، كنار پياده‌رو را كه بگيري و بروي دستاني به سويت دراز مي‌شوند كه تكدي نمي‌كنند، كاغذ مي‌دهند...


  • روايت: شرح ماجرا
    5 آبان 1382  ( داستان فارسی )

    بايد برای گفتن اين ماجرا، تعليق را وارد نثر خود بكنی. آدم اول يعنی قهرمان اصلی، قطعاً يک زن بوده. چه، از فاصله ای دورتر به آن می نگرم و آدم ها و «مدايح» و «نصايح» خودم را دارم. از اين كلمات عربی نبايد استفاده کنم كه سوار بر كشتی شكسته ی پارسی همه جا سر مي کشند. مطلب و ماجرا به اين مهمی، مفهوم محض است...


  • خشت های حاج سردار ۲
    5 شهریور 1382  ( داستان فارسی )

    (داستان دوم از مجموعه ی خشت های حاج سردار)
    در خود شكستن شيشه ای و حاشيه های امن خانه را در دايره ي بی شكل ماه گذشته، در پشت ابرهای اكنون و آينده گم كردن. آينده ای گول و ناپيدا كه اشيا و آدمهای هنوز نيامده اش در ابر می خوانند:...


  • خارج از محدوده
    5 شهریور 1382  ( انديشه )

    جستارهای منتقدانه را به سه كانون اصلی می توان معطوف داشت: نقد تحليلی، نقد توصيفی و نقد نقد.
    با اندكی تعمق در رويكردهای ژورناليستی و مكتوب كنونی سرزمين مان در می يابيم كه مطابق معمول ما «خارج از محدوده ايم!» نه حول كانون تحليلی انديشه می گرديم...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب