![]() |
معرفی: |
- تانگوی یکنفره
11 خرداد 1387 ( داستان فارسی )
من مدام گیر میکنم. گیر میافتم؛ توی خودم، توی چیزها، توی ذهنم. مدام پرت میشوم توی اشیا. اشیا توی دست و پایم هستند. خودم هم احساس میکنم توی دست و پا هستم. همین دیروز بود وقتی رسیدم در خانه، توی جیبهایم دنبال کلید گشتم. دستهایم پر بود. خسته شده بودم. نمیدانم چرا کلید همیشه باید در آخرین جیبی باشد که میگردم. میدانم، نباید اعتنا کنم. این را دکتر بیاتی هم به من گوشزد کرد: «اعتنا نکن!»... یا مثلن همین دسته کلید اگر در جیب آدم بماند یا آویخته بر جاکلیدی کنار در، تا صبح اتفاقی نمیافتد، اما اتفاق افتاده که به خاطر این موضوع خوابم نبرده و نصفههای شب از جایم بلند شدهام و رفتهام کلید را سر جایش گذاشتهام... - آن حوالی، فرعیها همه شبیه هم بودند
26 خرداد 1385 ( داستان فارسی )
هرچه فکر کرد نتوانست مردی را بهجا آورد که اعلاميهی فوتش روی در خورده بود. آدمهايی که در آن خانه رفتوآمد میکردند همه چهرههايی آشنا داشتند. مثل اينکه خيلیها را میشناخت اما مرد صاحب عکس اعلاميه را بهجا نمیآورد که ظاهرن در آن خانه زندگی میکرد و حالا مرده بود. پاک گیج شده بود. اطمینان داشت که او را دیده بود. درست نمیدانست چند وقت پيش. آدم حواسپرت و گيجی هم نبود. اسمها و آدمها را نه به راحتی و نه به زحمت به ياد میآورد. افکار غريبی از ذهنش گذشت....








