![]() |
معرفی: |
- خاطره
26 مهر 1387 ( داستان فارسی )
عرشیا در ماشین را برای خاطره باز کرد و با دست چپش همراه یک تعظیم ظریف، مسیر حرکت خاطره را در فضا ترسیم کرد.
خاطره! خاطره! بند کیفت به کمربند ماشین گره خورده و جدا نمیشه. اون شب که شوهر آهو خانم تو ماشین بابات مُرد، پای اونم بین صندلی گیر کرده بود. بابات تازه از بیمارستان مرخص شده بود. استراحت مطلق بود. اما تو اون محل جز اون کسی ماشین نداشت. آهو خانم وحشتزده بدون دندونای مصنوعیش، اونجا تو آستانهی در با ضجههای گوشخراش کلمات نامفهومی میگفت...








