![]() |
معرفی: |
- نه. هيچ چيز
30 مرداد 1387 ( داستان فارسی )
امروز هوا ابری است. گاهی خورشيد از لای ابرها بيرون میآيد و داخل غرفهی کتابفروشیاش را روشن میکند. سمت چپش يک ديوار بزرگ شيشهای مشرف به پارک است. پشت پارک، روبهرو يک سری ساختمان مسکونی است. گاهی سرش شلوغ است. اغلب خلوت. وقتی حوصلهاش سر میرود، کتابهای غرفه را جابهجا میکند. کم و زياد میکند. پازلها را جايی میگذارد که بهتر ديده شوند. در اين فرهنگسرا برای چند روز کتاب کودک میفروشد. برای خودش از خانه کتاب میآورد. حالا دارد «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» را میخواند... - ما، گروه کر و لالها/ زن رودخانه
1 آبان 1386 ( داستان فارسی )
زنی که از توی رودخانه بیرون آمد، میگفت آن زیر پله است. میگفت که خودش پلهها را گرفت و بالا آمد تا رسید به دهکدهی ما. یادش نبود که پیش از پله کجا بوده. هر وقت که هر چیزی میخواست بگوید، از همان پلهها شروع میکرد. پلههای باریک و بلند. میگفت آنقدر زیاد بود که شاید به هزاران میرسید. میگفت که شبها و روزهای زیادی راه رفته. شاید حدود نه ماه. وقتی از آب آمد بیرون، ساق پاهای عریانش از زیر دامن خیس پیدا بود. پیراهن به تنش چسبیده بود و با هر تکان تنش، باسن و سینههای گرد و بزرگش بالا و پایین میشد. ما نمیدانستیم باید با او چطور برخورد کنیم. او زنی بود که همهی ما هوس بهدستآوردنش را از همان نگاه اول، در سر داشتیم... - من در آب زیبا هستم
18 دی 1385 ( داستان فارسی )
به کلاغها و گنجشکها نگاه میکردم که با بالهای زخمی از آسمان میافتادند جلوی پایم و در حالی که تن خونیشان را روی زمین سفید شده از تگرگ میکشیدند، جان میکندند. هنوز خیلی از بارش ناگهانی تگرگها نگذشته بود. زمین سفید سفید شده بود و هیچ شباهتی به چند دقیقه پیش که تا چشم کار می کرد سنگ و کلوخها قهوهایرنگ بودند، نداشت. علی هنوز بیهوش افتاده بود گوشهی غار. همان جایی که چند دقیقه پیش به خاطر بارش تگرگهای هر کدام به اندازهی یک کلوخ، به آنجا پناه برده بودیم... - روز گودال
7 تیر 1385 ( داستان فارسی )
روز اول. روزی که نوشتن اجتنابناپذیر شد
میخواستم فقط راه بروم. بروم بیرون. از روز اول، یعنی از روزی که از تایباد پیاده رفتم تا هرات، در برابر وسوسهی نوشتن مقاومت کردم. زیرا نوشتن به خودی خود معتبر نیست. اما درست در همین لحظه یعنی در حالی که ماه بالای سرم است و هنوز ساعات آخر روز بیستم از ماه هفتم را میگذرانم، تصمیم گرفتم که بنویسم. البته کلمهی «تصمیم» دیگر در مورد من صادق نیست. زیرا مدتهاست که هیچ تصمیمی در هیچ زمینهای نمیگیرم. من مینویسم به این دلیل ساده که امروز نوشتن، اجتنابناپذیر است... - زنی که رفت تا بايستد
21 دی 1384 ( داستان فارسی )
او از امروز ديگر بر سر چهارراه نخواهد نشست، زيرا امروز صبح زود، نعش سنگينش را چهار حمال مزد بگير، لا اله الا الله گويان، روی شانههایشان حمل کردند و بردند. هيچ کس پشت سر جنازهاش راه نرفت. هيچ کس برايش طلب آمرزش نکرد. هيچ کس سياه نپوشيد. او را به دستور شهردار، برخلاف هر مسلمانی، با همان لباسهای سرخی که چهل سال بر تن داشت، به خاک سپردند. ساعت مچی چهل و يک سالهاش را مردهشورها قاپيدند و کفشهای پاشنه تخممرغی قرمزش را همانها از قرار هزار و دويست تومان در بازار سيداسمال فروختند... - هنوز نمیدانم اين گلها کجا رشد میکنند
22 آذر 1384 ( داستان فارسی )
مادرم میگفت: «برای خشککردن گلها، بايد... اونا رو سر و ته کنی... سه روز، فقط سه روز بعد میبينی که چه گلای خشک قشنگی داری. يا نه... اونها رو تو يه ديس پر از نمک، اينطور... بخوابون. حواست به من هست؟! اونها رو تو يه ديس پر نمک، اينطور... بخوابون... اگه ديس رو تو يه جای خشک بذاری بهتر گلات خشک میشن. يا اينکه اگه... اگه نه جای زياد داشتی و... نه نمک زياد... میتونی...»








