مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

شعله آذر
sholevash4654@yahoo.com

شعله آذر، مترجم و نويسنده. متولد ۱۳۴۶، تهران

آثار منتشرشده:
ترجمه‌ی فيلم‌نامه‌ی «پيشخدمت» نوشته‌ی هارولد پينتر و مقالات تابعه (سال ۸۲، نشر نی).
نگارش داستان‌های کوتاه در نشريات مختلف داخلی مانند کارنامه، بايا، واژه و... (از سال ۷۹ به بعد)
ترجمه‌ی چندين مقاله‌ی انتقادی درباره‌ی ادبيات داستانی، سينما و تئاتر در نشريات مختلف از جمله بانی‌فيلم، گزارش، واژه و...

در دست چاپ:
ترجمه‌ی سه نمايشنامه از هارولد پينتر: انتشارات نيلا
ترجمه‌ی «داروين و بنيادگرايی» از مجموعه‌ی مواجه‌های پست‌مدرن به سفارش نشر چشمه

آثار منتشرنشده‌ی ترجمه و نگارش:
ترجمه‌ی نقدی بر «در جستجوی زمان از دست رفته»: فيليپ تادی
ترجمه‌ی نمايش‌نامه‌ی «جشن تولد» و نقدی از همين نمايش‌نامه
نگارش يک مجموعه داستان

در دست ترجمه:
ترجمه‌ی رمانی از پل بايلی.
ترجمه‌ی دو کتاب ديگر از مجموعه‌ی مواجه‌های پست‌مدرن به سفارش چشمه.

در دست نگارش:
يک رمان در نيمه‌راه پايان
يک مجموعه داستان



  • سیم‌های خاردار
    28 شهریور 1388  ( داستان فارسی )

    در ایوان نشسته‌اند، ساختمان‌ها تا دور دست پیداست. مرد در صندلی راحتی لمیده، پاها را به لبه‌ی ایوان گذاشته و روزنامه می‌خواند. زن سرگرم بافتنی است. بساط چای روی میز میان آن دو است. هوا غبارآلود و ابری است. دوتا رو، یه زیر، یه ژوته [۱]، سه‌تا زیر، یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه ژوته... تو یه بیابون برهوت بودم. هیچی جز خروار خروار شن ‌و ماسه دور و برم نبود. فقط صدای نفس زدنمو می‌شنیدم و لغزیدن ماسه‌ها زیر پاهام...


  • بازخوانی آخرین نوار کراپ
    12 مرداد 1388  ( انديشه ، معرفی نويسنده )

    (نگاهی به کارنامه‌ی بازیگری و آخرین حضور هارولد پینتر بر صحنه‌ی تئاتر)
    آخرین نوار کراپ، تصویر ماندگار ساموئل بکت از کهنسالی و حرمان‌های آن است که بکت در سال ۱۹۵۸ نوشت. بکت با این نمایش تک‌پرده‌ای و تک‌شخصیتی، از وسوسه‌های اغراق در شخصیت‌پردازی، طنز و زبان عبور کرد و آخرین نوار کراپ نمایشی شد در اوج ایجاز و سادگی که نشان‌دهنده‌ی جهت‌گیری تازه‌ی بکت در نمایش‌نامه‌نویسی بود. ولی هارولد پینتر که در سال ۲۰۰۶ نسخه‌ی تازه‌ای از آخرین نوار کراپ را به صحنه برد، مخاطب را با کراپ دیگری آشنا می‌کند...


  • کفش‌های قرمز
    27 تیر 1388  ( داستان فارسی )

    - همیشه برام از همین کفشا می‌گرفت. از این کفش پیرزنیا. دیگه یه روز به خدیجه گفتم، پاشو مادر بریم بازار. می‌خوام یه کفش بخرم. دوست داشتم از این کفش سانتا مانتاریا داشته باشم. به خدیجه گفتم بابات همیشه برام از این کفش پیرزنیا می‌گیره. یه قرمز دیدم. پاشنه بلند. حوصله‌ی پروف مروف نداشتم. شِرتی خریدمش. خب اندازه‌مو بلد بودم.
    کمی روی صندلی چرخدارش جابه‌جا شد. دست چپ را حایل پای راستش کرد و آن را بالاتر کشید تا روی پایه درست جا بگیرد...


  • سیاه و سفید
    3 خرداد 1388  ( داستان ترجمه )

    (داستانی از هارولد پینتر)
    همیشه سوار خط شب‌رو می‌شوم. همه‌ی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده می‌روم و سوار خط ۲۹۴ می‌شوم که مرا می‌برد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمی‌زنم. بعد هم می‌روم تو سیاه و سفید که تو خیابان فلیت است...


  • شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو
    22 فروردین 1387  ( داستان فارسی )

    توی آن تاريکی، سنگ‌ها ديده نمی‌شدند؛ شايد فقط از زير کفش‌ها، از زير پاها، برجستگی‌های سخت سنگ را می‌شد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پيدا می‌شد، سگک‌های کوله‌پشتی‌اش می‌درخشيدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتياط قدم برمی‌داشت. دره‌ی کنارش را مدام زير نظر داشت. زن، آن دو را نگاه می‌کرد. جز سکوتِ ميان آن‌ها، صدای گه‌گاه پرنده‌ای ناپيدا بلند بود. صدای چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هايی هم می‌آمد که به دره می‌افتادند. راه باريک، در نورِ گاه‌به‌گاه مهتاب روشن می‌شد...


  • جایی میان زمین و آسمان
    26 خرداد 1386  ( داستان فارسی )

    کوچه‌ی باریک را ساختمان‌های بلندِ فرسوده بلعید. پیچید به بن‌بست سمت چپ. ته بن‌بست، کنار آپارتمان نیمه‌کاره‌ای ایستاد. به پنجره‌های بی‌قاب طبقات نگاه كرد. چشمش روی تکان‌های پرده‌ی طبقه‌ی سوم ماند. دانه‌های خاکستری برف با شتاب توی صورتش می‌پاشیدند. شالش را پایین‌تر کشید. دور و بر را نگاه كرد، کسی رد نمی‌شد. ساک را زیر پا جابه‌جا کرد و رویش نشست. دست‌های سرخ و ترک‌خورده‌اش را جلوی دهان گرفت. رد دانه‌های معلق برف را دنبال کرد. زمین دانه‌های در حال سقوط را در خود فرو می‌کشید. مایع لزج سیاه‌رنگی زیر پایش جمع شده بود و نشانی از دانه‌های سفید برف نمی‌گذاشت...


  • صید قزل‌آلا به سبک آمریکایی
    1 آذر 1385  ( معرفی و نقد کتاب )

    براتیگن صید قزل‌آلا را در یک تابستان نوشت. تابستان ۱۹۶۱. در سفری با همسرش ویرجینیا آلدر و دخترشان یانته. ویرجینیا می‌گوید که او و براتیگن با استفاده از وام ۳۵۰ دلاری یک واگن استیشن خریدند و به سمت آیداهو راه افتادند: «استیشن را پر از کتاب کردیم، فانوس و چادر و اجاق و کیسه‌خواب و پوشک بچه برداشتیم و راه افتادیم سمت رودخانه‌ی اسنیک توی آیداهو. کنار چشمه‌ها چادر می‌زدیم. ریچارد ماشین تحریر قدیمی‌اش را آورده بود. یک میز بازی داشتیم که آن را هم برداشته بودیم. آن وقت بود که شروع کرد به نوشتن صید قزل‌آلا در آمریکا. ریچارد باید نثر نوشتن را یاد می گرفت، آخر هر چه می‌نوشت تبدیل می‌شد به شعر.»...


  • دو داستان از شعله آذر
    23 تیر 1385  ( داستان فارسی )

    (هرس، غروب روز هفدهم)
    بیاید گوشه‌ی تخت بنشیند. تصویرش بر مردمک چشمان من بیفتد. انگشت‌های باریک و بلندش را، که تنها برای نوازش قلم و کاغذ‌های ابر و باد به‌کار می‌برده، لابه‌لای پیچ‌و‌تاب‌های بلند موهایم کند، چنگ بزند آن‌ها را. گوشت نرم و خنک بند اول انگشت‌ نشانه‌اش را، نرم بگذارد روی پیشانیم. به آن خطوط کم‌رنگ افقی که ‌رسید، ابروهای ظریفش را درهم کشد و به اندازه‌ی یکی دو نفس، چین‌و‌شکن‌های پیشانی بلندش در آن خطوط تیره گم شود. همراه توازنی که باد به نوسان پرده‌ی توری اتاق خواب داده، از پستی‌ها و بلندی‌های چهره‌ام بیاید پایین....


  • سايه‌های محو
    14 بهمن 1384  ( داستان فارسی )

    کمی شل و ول، کمی خميده. همين‌طور راه می‌رود. از قاب پنجره نگاه می‌کنم. سه روز است باران‌ می‌بارد. آسمان، سورمه‌ای می‌زند. دانه‌های باران، راست می‌آيد پايين. حوضچه‌های کف کوچه پر آب است. تصوير راه رفتن او، گاه می‌افتد توی آن‌ها. ناپيدا می‌شود. دوباره می‌آيد توی يکی از آن‌ها. لحظه‌ای خانه می‌کند، باز ناپيدا می‌شود. سرش را بلند می‌کند. پلک می‌زند...


  • بررسی چند اثر متقدم هارولد پینتر
    24 آبان 1384  ( انديشه ، معرفی نويسنده )

    (نویسنده: استیون اچ. گیل، مترجم: شعله آذر)
    بررسی اجمالی چند نمایش‌نامه‌ی نخست هارولد پینتر (برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبی سال ۲۰۰۵) و خط «کمدی تهدید» در آن‌ها. نمایش‌های اتاق، جشن تولد، گارسن لال، فاسق، بازگشت به خانه، درد خفیف، سرایدار و کلکسیون.


  • بازگشت
    25 شهریور 1384  ( داستان فارسی )

    خانه‌ی ‌من بوديم. يادت می‌آيد؟ پشت ميز نشسته بوديم که بلند شدی پنجره را باز کردی. کنار آن ايستادی. از بی‌هوايی اتاق خودت گفتی. نگاهت از حياط همسايه، کشيده شد سمت دست‌نويست روی ميز. داشتيم سر اسمش بحث می‌کرديم...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب