مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

معرفی:

سوسن جعفری
sosanjafari22@yahoo.com

وبلاگ شخصی: eshgvamargh.persianblog.com



  • روزمرگی ۲
    3 دی 1385  ( داستان فارسی )

    من، مردی را می‌شناسم که کارش سوارشدن اتوبوس است. خيلی‌ها سوار اتوبوس می‌شن يکی‌اش خود من، اما اين مرد اصولن کارش سوارشدن اتوبوس است. کارش، نشستن روی صندلی عقبی قسمت مردهاست و پيچاندن ماتحتش سمت عقب و ديد زدن زن‌ها... من زياد سوار اتوبوس می‌شم. نه چون ارزان‌تره، يا...


  • تعلق
    13 مرداد 1385  ( داستان فارسی )

    چیزی به اندازه‌ی بالارفتن از آن‌همه پله اذیتش نمی‌کرد، حتا به اندازه‌ی حرفی که خواسته بود بگوید و نشده بود. برای کسی فرقی نمی‌کرد او خوب بود یا بد، می‌گفت حالا که کسی دوستم ندارد دردکشیدن برایم راحت‌تر شده‌است... اما دروغ می‌گفت؛ این را می‌شد توی چشم‌هایش خواند وقتی خیس که می‌شدند رویش را برمی‌گرداند تا نبینم‌ش که دارد گریه می‌کند....


  • شيرعلی‌خان
    17 خرداد 1385  ( داستان فارسی )

    روی تپه‌های سرسبز، قدم که می‌زد شيرعلی‌خان؛ با صورت زغال‌ماليده‌اش، که به کبودی می‌زد، دخترهای ده که آمده بودند برای چيدن گل‌گاوزبان‌های معطر، دل توی دل‌شان نمی‌ماند تا شيرعلی‌خان با آن دست‌های پينه‌بسته‌اش، دهنه‌ی قاطرش را سفت می‌گرفت و می‌خزيد پايين تپه؛ تا دخترهای حریص، چشم‌های نمورش را نبينند شايد... شيرعلی‌خان را توی هيچ قهوه‌خانه‌ای حتا، هيچ مردی نديده بود. بيش‌تر از بيست و چند سال نداشت و يک‌تنه، بار يک قاطر را روی سينه‌اش بلند می‌کرد... صورتش را زغال می‌ماليد و هيچ سبزی ريشه‌ی موهای زبر مردانه، زمختش نکرده بود هنوز... می‌گفتند شيرعلی‌خان حتا اسمش هم اين نبود، بعدن‌ها شد شيرعلی‌خان...


  • روزمرگی
    15 فروردین 1385  ( داستان فارسی )

    راننده با يک عينک دودی قديمی ايستاده است کنار ماشينش و داد می‌زند: «يه نفر...» دخترک قد بلندی ندارد اما آن‌قدر لاغر است که قدش را بلندتر از آنی که هست نشان بدهد. روی صندلی عقب ماشين می‌نشیند و راننده می‌خزد تو، زن مسن چادری نشسته است صندلی جلو بغل دست راننده، دو تا مرد صندلی عقبی هرکدام به نوبت به بهانه‌ای خم می‌شوند تا صورت دخترک را ببينند؛ دخترک خوشگل نیست اما تنها زن جوان توی ماشين بودن کافی است تا مرد جوان کمی خودش را سمتش بسراند...


  • داستانی از سوسن جعفری
    4 اسفند 1384  ( داستان فارسی )

    ــ «نمی‌دونه!» ــ «... شايد... شايد...» دست انداخت لابه‌لای موهای بلند خرمايی‌اش، مدتی بود فرصت نکرده بود برود حمام... حسابی سرش، پوست سرش می‌خاريد... بلند شد و رفت جلوی آيينه تو سرسرا و شانه‌ای به موهاش کشيد (موهام می‌ريزن... يه مدتيه حتا می‌ترسم شونه‌شون کنم... ببين... دلم می‌گيره... هوايی می‌شم کوتاه‌شون کنم...) موهايش را سه‌لا کرد و با گيره بست. آمده بود کنار آيينه ايستاده بود و نگاهش می‌کرد. موهايش را محکم کشيده بود و با گيره سفت بسته بود. ابروهاش کشيده شده بودند به سمت شقيقه‌هاش... نه تنها موهايش داشتند می‌ريختند حسابی لاغر هم شده بود. حالا صورتش بيشتر بيضی بود تا گرد. موهايش را هم که می‌بست بيشتر کشيده به نظر می‌رسيد....


  • سيد
    30 دی 1384  ( داستان فارسی )

    بوی مريم پيچيده بود ميان برف‌ها، هرچه چشم دوخته بود همه‌اش برف چرک بود و برف... آيينه از دست پيرمرد افتاده بود، دست انداخته بود روی شانه‌های پيرمرد که هنوز هم خواب بود، لابد بوی مريم را نشنيده بود. تکانش که داده بود، مرد افتاده بود. ترسيده بود و سرش را فرو کرده بود لای بازوی سفت‌شده‌ی پيرمرد. از دوردست‌ها صدای هوهوی باد بود و زوزه‌های گرگ...


  • شمعدانی پرپر شده
    7 دی 1384  ( داستان فارسی )

    خیلی سخت بود، این همه مدتی که نخواسته بود حالا باید آمدنش را، نشستنش را، نفس کشیدنش را، راه رفتنش را تحمل می‌کرد. چقدر التماس کرده بود که امشب را خانه نباشد و مادر گفته بود نه! این همه مدتی که دلش خواسته بود تمام شب‌های مهتاب‌زده را بوی عود بسوزد توی اتاقش و امشب باید عطر تنش را تحمل کند. گفته بود فردا امتحان دارد و باید درس بخواند... مادر گفته بود نه!...


  • چاق بود و زشت
    28 آبان 1384  ( داستان فارسی )

    چاق بود و زشت، آن‌قدر چاق که دکمه‌های کت کهنه و سبزش جلوی شکمش به هم نمی‌رسيدند. زشت هم بود و اخمو، گريه نمی‌کرد حتا وقتی پسر پاهايش را گرفت و لابه‌لای ميزهای چوبی و خنده‌ی دخترها کشيدش روی زمين و مانتوی سرمه‌ای رنگش خاکی شد. جايش را عوض کرده بودند و نشسته بود کنار پنجره حالا...


  • گربه
    21 مهر 1384  ( داستان فارسی )

    مادر را که هنوز چهار دست و پا می‌خزید کشانده بود توی مهتابی، زل زده بودند به صدای خش‌خشی که میان برگ‌های مچاله و بدرنگ گربه شده بود شاید.... صدای گربه نبود و فقط گفته بود تا مادرش زوزه نکشد... مادر را نتوانسته بود هیچ‌وقت که بغل کند، مادر داد کشیده بود که می‌ماند همان‌جا که صدا نزدیک‌تر بود و مانده بود...


زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب