![]() |
معرفی: |
- سقوط
12 آذر 1387 ( داستان فارسی )
پیش از این که ساعت زنگ بزند، دکمهاش را پایین زد. عقربههای تقریباً هماندازهی ساعت رومیزی برای دوباره به هم رسیدن خیلی از هم فاصله داشتند. نیمخیز شد و لبهی تخت نشست و به عکس عروس و داماد توی قاب خیره شد. داماد چتر بزرگی روی سرشان گرفته بود که مبادا عروس خیس شود و عروس متوجه شاخه گل ارکیدهای بود که داشت از جیب داماد میافتاد. بلند شد و توی هال رفت. خرسک روی صندلی تلفن داشت رو به جلو میافتاد که سرجایش نشاند و گوشی تلفن را برداشت؛ دکمهای را فشار داد و شمارهها در پی هم قطار شدند. پس از چند لحظه سکوت صدای آشنایی با لحن ملایمی تکرار کرد: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.»... - میشه سکوت کرد!
27 اردیبهشت 1387 ( داستان فارسی )
مرد بدون اینکه سرش را به طرف آشپزخانه بچرخاند، آرام پرسید: «خوب، دیگه چه خبر؟» و زن بدون اینکه حرکتی بکند، از همان پشت یخچال ساید بای ساید چیزی زمزمه کرد. مدتی دیگر در سکوت گذشت و مرد همچنان به تصویر تخت تلویزیون خیره شده بود؛ آنجا که دو گوزن نر برای تصاحب یک گوزن ماده با هم شاخ به شاخ شده بودند. ناخواسته چشمش به دستگاه پخش بزرگ زیر تلویزیون و سیدیها افتاد. آرام گفت: «فکر کنم تو این سیدیها بشه چیز خوبی گیر آورد!» و زن که از صدای گوشخراش برخورد شاخها به تنگ آمده بود، کمی بلندتر گفت:... - برهنگی
24 اسفند 1386 ( داستان فارسی )
احساس سقوط ناگهانی به درون يک دريا تاريکی؛ هر چند ابتدا هولآور مینمود اما به تدریج دلنشين میشد. سقوط اما نه با سرعت سرسامآور بلکه همچون پری سبک و آهسته به درون حلقهی چاهی فرو غلتيدن. هرچه بيشتر فرو میرفت بيشتر احساس سنگينی میکرد. پلکهايش به تدريج گرم و سنگين میشدند؛ ديگر هيچ ميلی برای بازگشت نداشت و قدرتی برای باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما خيلی زود چيزی مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستی که از سر شانهاش به نرمی به روی گردنش لغزيد و بناگوشش را با نوک ناخنهای بلندش به آهستگی نوازش کرد... - دایره
18 تیر 1385 ( داستان فارسی )
مرد ساعت شش صبح از خواب برخاست. بر لب تختخواب نشست. از روی عسلی برگی از تقویم جدا کرد و آن را زیر تخت انداخت. بلند شد و درحالیکه پشتش را میخاراند به آشپزخانه رفت. کتری را پر از آب کرد و روی اجاق گذاشت. زیرش را روشن کرد. بعد به حمام رفت و به دقت ریش پرپشتش را آنکادر کرد؛ دوش گرفت. بعد از حمام صبحانهی مفصلی خورد. آنگاه لباس پوشید و ساعت هفت صبح از خانه خارج شد... - مورچه
9 خرداد 1385 ( داستان فارسی )
ـ «سلام دايه» ـ «سلام روله، چنی دير کرديد! اکبر کو؟!» ـ «دايه، دکتر شلوغ بود. چقدر ناليديم گذاشت رفتيم تو! اکبرم رفت پی دوا، داروخانه» ـ «خو... بچه چطوره؟! مورچَهی دايه! بده بغلم...» ـ «خوابيده دايه، ول کن بذارمش تو جاش!» زن چرخيد. بچه به بغل سراسيمه وارد اتاق خواب شد. با پاهايش متکای کوچکی را جابهجا کرد؛ پيش کشيد. کودک را با چشمان سرخ و متورم که سخت گردن مادر را چنگ گرفته بود، به آرامی زمين گذاشت. رويش را پوشاند. از اتاق بيرون آمد و در را به آرامی پشت سرش بست... ـ «گوشش... گوشش عفونت کرده. دکتر گفت...» ـ «آه، صدبار بشت نگفتم بچه گوششه؛ عذابش ميده؟!» ـ «دايه تو گفتی ژان کرده؟!»...








