![]() |
معرفی: |
- مجسمهی سنگی
24 بهمن 1385 ( داستان فارسی )
«بپا آن را به در و دیوار نزنی، آنتیک است کلی میارزد، بچهجان مگه داری هندوانه میبری؟ مواظب باش اگر از دستت بیفتد با پول کلیههایت هم نمیتوانی یکی دیگر بخری بگذاری جایش. بلی آن را هم بردار ببر توی وانت. بجنبید دیگر شب شد!» سمسار که مرد کوتوله و فربهای بود، در جلیقهی طوسی کهنهاش که مثل سر طاسش روغنی بود، گردتر هم به نظر میرسید. و در حالی که خندهای سرتاسر صورتش را پر کرده بود میان سالن نیمهپر ايستاده بود که بیشتر وسایلش توی وانت بار شده بود و دستانش را با شادی به هم میمالید... - توهم
8 دی 1385 ( داستان فارسی )
زن به آرامی از لای در به درون اتاق نگاه کرد، که تا قبل از اینکه او در آن را باز کند در تاریکی نرمی که میراث بیپنجرگیاش بود فرو رفته بود. هر سه تا فرزندش معصومانه به خواب رفته بودند، پسر کوچکش هم طبق معمول انگشت شستش را تا ته کرده بود توی دهانش. زن در حالی که به چهارچوب در تکیه میداد صورت همهشان را سیر نگاه کرد، برای یک لحظه وسوسه شد بیدارشان کند، ولی ترسید از دستش ناراحت شوند. البته ناراحت که نمیشدند. مگر فرزند از دست مادرش دلگیر میشود؟ تازه خودش به زور خوابانده بودشان. به دخترش کلی اصرار کرده بود تا با او بیدار بماند ولی او قبول نکرده بود...








