مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

پيشينه‌ی « مقالستان » در خزه:

    ( 1  |  2  | تمام آثار)



شاغول بلند فکر
صالح تسبيحی  (2 اردیبهشت 1389)

(در رثای مرگ محمد ایوبی)
این یادداشتی است که در حضور جمع، هفت روز پس از درگذشت محمد ایوبی خواندم، در منزلش، درست همان‌جایی که درس می‌داد و شاگرد تربیت می‌کرد: می‌توان این‌طور آغاز کرد: دوستان عزیز، حضار محترم، ما این‌جا جمع شده‌ایم تا... اما نه، دست‌های خیالی محمد ایوبی جلوی آدم را می‌گیرند، با آن نگاه خیره‌اش، چشمان دونده‌ی بی‌قرارش و تسبیحی که در دست می‌چرخاند و لب‌هایش، چه فکورانه و سبیل دو رنگش بالای آن چه آماده به جنبیدن دهان که روایت کند. یا ایراد نوشتاری آدم را گوشزد کند. همین حالا، همین‌جا، درست در همین نقطه است که دست و پایم می‌لرزد و منتظرم ایراد‌های همین نوشته‌ام برملا شود. او همین‌جا نقطه‌گذاری‌مان را اصلاح می‌کرد و همین‌جا بود، روی همین زمین بود که کم‌ترک نفس می‌کشید و نم‌نم بی نفس شد. همین‌جا بود که هی از همه چیز کفری می‌شد و همین زمین بود که آخر سر بلعیدش. اما که می‌داند آن‌طرف چه خبر است و الان کجا نشسته و دارد به چه چیز نگاه می‌کند. او در ده سال پایان عمر، مجسمه‌ی انسانی شده بود که از فرط دانستن، هرگز از هیچ چیز راضی نیست...


کابوس کودکان تب‌دار
علی قلی‌پور  (14 شهریور 1388)

کابوس کودکان! کودکان موضوع کابوس‌های «مارک رایدن» هستند و یا آثار او شبیه به کابوس کودکان است؟ آبشخور هولناک آثار این نقاش آمریکایی به هر حال کابوس است با چاشنی تلخ تضادهایی که باور می‌کنیم اما از باور آن می‌لرزیم و می‌ترسیم. معصومیت نهفته در سیمای کودک با تشعشع توحشی غیرمنتظره که بیننده را با کلیشه‌های ذهن سر جنگ می‌اندازد؛ شاید یکی از شگردهای نقاش برای جذب و غافل‌گیر کردن مخاطب باشد. بدون شک همین بیگانه‌کردن ذهن مخاطب از معصومیتی که همیشه در چهره‌ی کودکان می‌بینیم و به وجود آن اعتقاد راسخ داریم، رمز فروش بالای آثار این نقاش در ایالات متحده و فروش تی‌شرت‌هایی منقش به آثار «مارک رایدن» است...


حی بن یقظان: زنده‌ی بیدار
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی  (6 شهریور 1388)

... عصاره‌ی سخنان وی آن بود که روزنامه‌نگاری را شغلی سراسر دردسر معرفی می‌کرد که تنها عشق و جنون می‌طلبد. اما دیروز که تو دوست روزنامه‌نگارم را می‌ربودند و می‌بردند، من در آن سکوت سنگین تو از نفس کنش‌هایت فریادی را خواندم که روح روزنامه‌نگاری را بیداد می‌کرد: «حی بن یقظان: زنده‌ی بیدار».


دل قوی دار ایمان من...
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی  (3 تیر 1388)

در میان‌ اقوام‌ باستانی‌ ناهوآتل‌، که‌ در مکزیک‌ می‌زیستند، جشنی‌ به‌ نام‌ تلالوک‌ ـ خدای‌ باران‌ ـ متداول‌ بود که‌ برای‌ استغاثه‌ی باران‌ برگزار می‌شد. در این‌ عید، اگر بتوان‌ نام‌ آن‌ را عید نامید، انسان‌هایی‌ به‌ عنوان‌ قربانی‌ ذبح‌ می‌شدند تا خدای‌ باران‌ راضی‌ شده ‌و بر اقوام‌ ناهوآتل‌ بارشی‌ ارزانی‌ دارد تا آنان‌ زنده‌ بمانند!! دختر بچه‌ای‌ که‌ برای‌ باران‌ ذبح‌ می‌شد، اشعار مختلفی‌ را می‌خواند که‌ از عاطفه‌ای‌ انسانی‌ حکایت‌ داشت‌ که‌ این‌بار به دست‌ مذهب‌ قربانی‌ می‌گشت...


ناگهان از نفس افتادم
اصحاب خزه  (15 اردیبهشت 1388)

(مرثیه‌ای برای رضا سیدحسینی)
رضا سیدحسینی خیلی دیر و گذشته از موعد درگذشت. او به لطف پروردگارش آن‌قدر عمر کرد که به تمام ما اثبات کند اهل هنر هر چقدر هم عمر کنند باز کم است و اگر یک روز دیگر در این دنیا بود، حتمن یک کلمه‌ی تازه‌تر به اوراق پر تعداد زبان فارسی می‌افزود...


گزارش تصویری نوروز در تاجیکستان
سامان اقوامی  (8 اردیبهشت 1388)

گشتی در موسم نوروز در تاجیکستان و پایتخت آن دوشنبه، به یاری تصویر و بی هیچ کلامی


گزارش تصویری نوروز در سمرقند و بخارا
فروه فاموری  (31 فروردین 1388)

گزارشی تصویری از نوروز در ازبکستان
شهرهای تاریخی سمرقند و بخارا، و پایتخت مدرن تاشکند


دو خواهر، یکی به قوت خود نان خوردی و دیگری خدمت سلطان کردی
طاهر پاک‌روان  (29 فروردین 1388)

(هفت دلیل برای آن‌که فیلم «وقتی همه خوابیم» احتیاج به انتقاد و نقض ندارد و خودش برای خودش کافی است.)
... روزنامه‌چی و مافیا و مجید مظفری نامرد و پولدارهای چاقوکش ناموس‌پرست، همه رو در رو با قهرمان شکننده‌ی «سگ‌کشی» بیدار و هشیار وقتی همه خوابیم. و خانم شمسایی نزد خاص و عام «مقبول». و گریخته و تنها، آن یکی خواهر هم‌چون سوسن تسلیمی، مطرود...


«مصدق»شناسی، از راه قلمش
صالح تسبيحی  (23 اسفند 1387)

(به بهانه‌ی سال‌روز مرگش، و هم‌چنین روز ملی‌شدن صنعت نفت، که هر دو در اسفند است)
... از سلسله‌ی این حاکمان قلم به دست یکی هم محمد مصدق است که نوشته‌هایش هماهنگی عجیبی با رفتار و سخنانش دارد. محمد مصدق وقتی مرد، پهلوی‌ها خیلی تلاش کردند تا وجهه‌ی ملی و احترام‌برانگیزش را پاک کنند. اما این ادبیات او بود، نحوه‌ی ستیهنده‌ی گفتار و نوشتارش بود که او را زنده و بر پا داشته و حالا بعد سال‌ها، هر سال در پایان سال روزی به احترام او برمی‌خیزیم...


درباره‌ی «وودی آلن»
صالح تسبيحی  (30 بهمن 1387)

(مروری بر آثار وودی آلن، به مناسبت این که زنده است و هنوز فیلم می‌سازد)
وودی آلن یک غغولاست (هیولا یا غول؟). بازمانده از دوران پارینه‌سنگی. خانه در جایی دارد که چاپلین و گروچو مارکس و فاکنر و همینگوی و این و آن، غول‌های تمدن مدرن هنوز زنده بودند و نفس می‌کشیدند. هم‌زمان است با فلینی، روبر مرل، جکسون پولاک،‌ و هزار و یک غول اکنون به دریا رفته که دیگر تنها آثارشان باقی است. و اگر هم زنده بوده باشند، مهم‌ترین خبری که می‌سازند مرگشان است. هم‌چون هارولد پینتر، و هم‌چون تمام غول‌های قرن بیستم، ‌آلن، ‌موفق و پویا و جاندار در حرفه‌اش، ‌و شکست‌خورده و مغموم و خسته در زندگی خصوصی،‌ به گمان، ‌این کار هنری است که به آن پناه می‌برد...


نمایش آوارگی
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی  (11 بهمن 1387)

ابژه‌ی آوارگی از عهد عتیق تا به امروز به گونه‌ای غریب و ملون به سوژه‌ای در دنیای امروز بدل شده است. در حالی که تاریخ قوم و دین یهود با آوارگی پیوند خورده است و آن به کرّات به عنوان سوژه و توصیه‌هایی در کتب عهد عتیق آمده است، در دوره‌ای از تاریخ مسیحیت متجلی می‌شود که اتفاقاً بر هنرمندان و نمایشگران دوره‌گرد عارض می‌شود که این‌بار نه بازی، بلکه به بهای تمام زندگی است. اما آوارگی جدای از پرده‌ی نمایش و صحنه‌ی تئاتر بر عرصه‌ی دیگری نیز متجلی می‌شود. آن‌جاست که آوارگی، خود نمایشی است که بر روی صحنه‌ی زندگی متظاهر می‌شود؛ نمایشی که به معنای دقیق کلمه، واقعی است و چیزی نیست جز زندگی زیسته‌ی انسان‌ها...


روان پریشان یک نسل دانشجو
امیر آزادی  (6 دی 1387)

(به بهانه‌ی شروع امتحان‌های پایان ترم پاییزه‌ی دانشجویان)
تحصیلات دانشگاهی در ایران یكی از جبرهای مقدر برای قشر جوان جامعه است كه كم‌تر كسی به فكر نافرمانی از آن می‌افتد. جبر دانشجو شدن در این مقطع تاریخی بسیار شبیه به یک بیماری روانی جمعی است. چرا یک نسل نیاز روانی به تحصیلات دانشگاهی پیدا كرده است؟ شاید این سؤال تازمانی كه جامعه از این مقطع خارج نشود بی‌پاسخ بماند. اما چیزی كه قابل طرح است، نتیجه‌ی روانی حاصل از این دانشگاهی‌شدن است...


مرگ در هوای توفانی
صالح تسبيحی  (23 مهر 1387)

(یادداشتی کوتاه درباره‌ی اردشیر محصص، به بهانه‌ی مرگ او)
... «اردشیر محصص» بخت این را دارد که در جهان مطلوب خود ادامه‌ی حیات دهد. او اکنون در میان هاشورهای خود می‌دود، خندان از موجودی مرکب از آدم و خوک می‌گریزد، با شاه‌زادگان قجر، هاشورزده و از شکل افتاده، هم‌نشین است و با بال‌های هزار حشره‌ی عجیب بالا می‌رود و در آسمانی است که ابر ندارد، خاکستری است، ولی عمیق است و می‌توان در آن به دوردست پر کشید و رها شد.


سلسله‌جنبان تنهايان
اصحاب خزه  (10 مهر 1387)

(یادداشتی درباره‌ی علی، و گشت و گذاری در آثار زبان پارسی درباره‌ی او)
به‌راستی چرا از میان این همه آدم شناخته‌شده در مذهب ما، این علی است که بر مدار خیر حرکت می‌کند و ادبیات نو و کهنه‌ی فارسی چشمی به سلوک او دارند؟ علی معیار است. یک تصویر جاندار است که از تاریخ بیرون زده، علی نمای هنر خداوند است که در کتب مقدس آدمی را خلق کرد «چون صورت خویشتن»...


انقلاب در کویر
اصحاب خزه  (30 خرداد 1387)

(به بهانه‌ی ۲۹ خرداد، سال‌مرگ دکتر علی شریعتی)
... او کمابیش عبارت است از نوشته‌هایی منسجم در باب بازخوانی شریعت و نوشته‌هایی پراکنده در باب کویر. هبوط. و عرصه‌ی تنگ آدم معاصر. و نیز اندکی صدا. در کاست‌های کهنه‌ی زمان گذشته. چند عکس هم هست که نشان می‌دهد معلم فلسفه و تاریخ انقلاب، وجنات یک روشنفکر اروپا رفته را می‌داشته است با کراوات و سیگار. و اما آن‌چه در این عکس‌ها شرقی است، نگاه کج آدمی است غربت‌زده که در بیگانگی با همه‌ی هم‌عصران خود به اسلاف خویش راه برده و چون سهروردی‌ها و عین‌القضات‌ها، مرگش مشکوک و نامش پر جنجال است...


بخواب! دير است. دود ديدگانت را آزار می‌دهد...
شهاب مباشری  (18 خرداد 1387)

صبح زود بود كه خبردار شدم درگذشت نادر ابراهيمی را. پيش از هر چيز لحظه‌يی از ذهنم گذشت كه خوشا آسودگی‌اش از درد و... اما مگر هم‌چنان درگير بيماری بود و خبری از به‌بودی نشده بود؟ نمی‌دانستم و بی‌خبر بودم از كم و كيف آن آسيب مغزی كه حتا تكلم را ناقص كرده بود و چه حافظه‌يی را مسدود. اما امان از اين ديگر بيماری صعب فراموشی و فراموش‌كاری، كه گاه خودخواسته به آن و بی‌خبری زاده‌اش تن می‌سپاريم؛ تن كه نه، جان می‌دهيم به آن!...


می‌گوییم که گفته باشیم (۱)
اصحاب خزه  (24 اردیبهشت 1387)

(مروری بر مناسبت‌های تقویمی اردی‌بهشت ماه)
اردی‌بهشت رو به اتمام است، ماهی که عمق بهاران فرهنگ ما نیز هست. زیرا که به تناوب روزهایی گذشته‌اند که نامی شده‌اند به نام بزرگان فرهنگ‌مان. و تماشا و تورق گذرایی که به بهانه‌ی «روز ملی»شان بر آن‌ها می‌شود جشن‌نامه‌ی کوچکی است برای بزرگانی که هرکدام‌شان توانایی داشته‌اند و نام‌شان چنان عظیم است که بتوان روزشان را به روز ملی زبان و ادبیات فارسی تبدیل کرد...


قعر تاریخ
اصحاب خزه  (28 اسفند 1386)

گزارش تصویری خزه از گورستان تاریخی گوهرتپه
در نزدیکی شهر ساری دو غار باستانی وجود دارد که حوالی آن‌ها، چون دیگر تپه‌های باستانی (مانند مارلیک)، از اشیای تاریخی و یادگارهایی از دوران کهن پر است. بقایای شهری بسیار کهن، به جای مانده از اواخر دوران مفرغ و عصر آهن، از ژرفای تاریخ، قدمتی که به بیش از ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح می‌رسد...


گزارش تصویری کنسرت راجر واترز در دبی
صالح تسبيحی  (7 اسفند 1385)

این یادداشت‌ها و عکس، تقسیم یک حال و هواست. برای آن‌ها که هنوز در قرن بیستم گرفتارند. آن‌ها که جنگ و صدای آژیر یادشان هست. و برای آن‌ها که هراس هبوط دارند. برای آن‌هایی یادداشت تصویری را آماده کرده‌ام که به دنبال سخره‌ی یقین‌اند در اقیانوس شک. راجر واترز یک موسیقی‌دان نیست. گمانم او، یک آدم متفکر باشد، یک هنرمند تمام‌عیار باشد که از واسطه‌های هنری مختلف بهره گرفته تا حرف بزند. حرف‌هایی که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند. چون تاریخ پر است از جنگ برای صلح...
کنسرت امسال در دبی، که چند شب پیش برگزار شد، نشان داد که او و آن موسیقی هنوز چقدر زنده است و جان دارد...


شما به حساب طنز بگذارید!
دانيال بويايی  (20 بهمن 1385)

(اندر آغاز جشنواره (ببخشید: بیست و پنجمین فستیوال جهانی فیلم فجر) در سینمای رسانه‌ها)
... دیدم غلغله‌ای است که به وصف نیاید، حتا اگر نویسنده‌ای قلم‌ها ساید. بیرون سینما، الی ماشاالله، از شیر مرغ تا لباس سیمرغ، فت و فراوان، با خود گفتم: گلی بر گوشه‌ی جمال خندان شهردار که لابد جهت خبرنگاران کم‌درآمد، بازار روزی ـ نه، جمعه‌بازاری تدارک دیده تا خبرنگاران البسه‌ی زیر خود و جوراب سالیانه و رب گوجه‌ی شش‌ماهه و تن و کنسروهای هرروزه‌اش را ارزان بخرد «تا نگویند اسیران کمند تو کم‌اند!»...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب