جهان شعر
مقالستان جهان انديشه جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « شعر فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  |  10  |  11  |  12  | تمام آثار)



بندباز
احمد صوفی  (15 مهر 1388)

آن‌جا/ پشت عقربه‌ی بزرگ ساعت/ زمان/ در ولنگاری کسالت‌آور عصر/ طناب پوسیده‌یی‌ست/ که با نفس‌های بریده‌ی زنی بدنام/ به شماره می‌افتد،/ اشک‌ها که لغزیدند/ لبخندها/ پروانه‌یی می‌شوند زخمی/ تا ارتفاع آسمان/ گره بزند/ حوصله‌ی پرنده را/ به وحشت ناگزیر پرواز...


شکار شاهباز سفید در قلعه‌های آینه‌ای تاریک. یک
شاپور احمدی  (31 شهریور 1388)

کوهی در جانم دمیده است./ کورمال رگه‌های تاریک را آن چنان سودم/ که نزدیک بود خاکه‌ی پوستم بوته‌زار عقرب و پولک را برافروزد./ آن گاه به یاد آوردم/ با تفریق‌های شرم‌آورم سرراست کناره می‌گزیدم از گنج‌های زنده‌ی دره/ حنای گیسوانی که در زیر گلو به هم گره می‌خورند/ دودی که بوی موهای سوخته‌ی پلنگ می‌دهد./ می‌خواهم تا صبح صورت فلکی سگی بی‌رمق باشم بر چکادی نه چندان دور از سایه‌ی شیرهایی سنگی/ که در جلبک‌های شعله‌ور با گنجشکان دم سحر بازیگوشی می‌کنند...


دو شعر از کاوه سلطانی
كاوه سلطانی  (25 شهریور 1388)

(باریکه‌نور، وقتی که شعری می‌سرایم)
موسا و پیروانش می‌گذرند/ از باریکه نوری که بر سقف است/ پس من به فرعون می‌مانم/ که قرن‌هاست در تاریکی‌اش غرق شده/ همراه با ارتشی/ از واژه‌هایی کودن و گستاخ و شکست‌خورده


شعری از لیلا کردبچه
لیلا کردبچه  (19 شهریور 1388)

... همین است/ که دیگر تعجب نمی‌کنم/ اگر انگشت‌هایت بند کفش‌های تو را/ در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند/ در زندان باز کنند/ یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند/ امروز با «زنده باد» یش جان دوباره ببخشند/ راستش را بخواهی/ دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم...


کم‌کم تمام حنجره‌ها رام می‌شوند
نورالله وثوق  (8 شهریور 1388)

(شعر معاصر افغانستان)
این‌جا چگونه وسوسه‌ها عام می‌شوند/ آیینه‌های عاطفه بد نام می‌شوند
آیا بهار گشته سترون که هر طرف/ پاییزیان برنده به فرجام می‌شوند
وان لاله‌های زخمی دیرآشنای ما/ در دست بادها ز چه اعدام می‌شوند...


و انسان این‌سان
احمد صوفی  (24 مرداد 1388)

پرچیدن پرنده‌های کوچک اسیر/ روبه‌روی آسمان باز/ و حکم این است:/ تو آزادی/ اما بمان/ جنگل پلنگ دارد./ تنگ بلور تنگ/ و رقص قرمز ماهی عید/ در رؤیاهایی خیس/ و حکم این است:/ تو آزادی/ اما بمان/ دریا نهنگ دارد...


کلید کالبدهای بهشتی
شاپور احمدی  (9 مرداد 1388)

... خالک خود را درست از زیر پلک‌های خاکستری و بخشایشگرش تماشا می‌کرد./ آن‌جا بود که اندکی کام می‌ستاندیم از آن همه گل‌های تیغدار/ و ستارگان سمی که شیفته‌ی لجنزار بودند/ و ترکش‌های طلایی که بوی خاک می‌دادند./ و در خاک زانو زدیم/ تا خشت‌های مسجدی وارونه را در صخره‌های آسمان بنشانیم./ اوخ، زود است که سر صبح نوبتمان شود...


گوزن می‌شوم
اميرحسين تيکنی  (22 تیر 1388)

گوزن می‌شوم/ در بیشه‌زاری که به نام تو نامیده‌اند/ بر چمنی خیس/ زیر آسمانی که بارانش بند نمی‌آید/ تو تنهایی و همه درختان را سر بریده‌اند/ می‌دوی و باد می‌وزد/ من گوزن سرخی هستم/ با شاخ‌هایی بلند و درهم فرو رفته/ خسته‌ام کز می‌کنم در گوشه‌ای/ و چشم می‌دوزم/ که چگونه/ که چه عجیب/ گیسوان بافته‌ات را در باد و باران رها می‌کنی/ دکمه‌های پیراهنت آواز می‌خوانند/ پا برهنه می‌رقصی و کفش‌هایت سال‌هاست گم شده‌اند...


سه شعر از آرش سالار
آرش سالار  (12 خرداد 1388)

(بر بخار خواب‌های دره، به گسست زمین از مدار آفتاب، گورستان)
بر بخار خواب‌های دره/ رازهای تک پنجره‌های محو/ به پرواز در می‌آیند./ بیگانه نشسته بر کنده‌ای عقیم/ در اندیشه‌ی رسالت هسته‌ای/ چون قاصدک‌های نخ‌نما در زمین علف و نمک/ و فکر جوانه زدن ستارگان قوت می‌گیرد/ دانه دانه/ پخت شراب‌های نهفته در روح من/ بر کرشمه پرنده سکوت/ بر شاخه‌های سرخ/ که زن پشت دار را دفن می‌کرد...


چند شعر از نورالله وثوق
نورالله وثوق  (6 خرداد 1388)

(شعر معاصر افغانستان؛ شعرهای همزاد، بحران فریاد، شاعر هتاک، صدای هوشمند، سیلی جانانه، اصل و بدل، ویروس جهالت)
به جز آتش کسی همزاد ما نیست/ وگر باشد گمانم یاد ما نیست/ الا بشقاب‌های ماهواره/ نصیب‌تان به جز فریاد ما نیست


شعری از علی ساروی
علی ساروی  (31 اردیبهشت 1388)

روز در برداشت خارجی/ در نگاه کم‌حرف پرستاران/ دفن می‌شود/ برف/ بیرون پنجره/ میان کوچ پرستوهاست/ در باد/ تکه/ تکه می‌شوم/ روز را با روزنامه‌ی شب در بیمارستان/ مرور می‌کنم...


جابه‌جایی نیمرخ‌های کالبد و تاریک‌روشنایی
شاپور احمدی  (15 فروردین 1388)

شبانه بر لب رود می‌گریم/ شانه بر رود می‌مالم./ حتا اگر در خانه‌ای کم‌رنگ آن‌جا که خورشید/ بر آخرین سنگ‌فرش‌های زمین تباه می‌شود/ تازه آفرینش ِ خالی کبود بر صورتی تکیده بیاغازد/ سر در میان آرنج‌هایی کبود می‌گذارم و می‌زارم./ من خاموشی را دوست دارم:/ خاموشی زمین/ هنگامی که ماه بر آن می‌سرد/ و خانه‌های کاهگلی آتیش می‌گیرند/ و در نیمرخی تکیده و سنگی/ با رگه‌های طلا و سبزه/ چشم‌ها فرو می‌روند...


میدان
احمد زاهدی  (18 اسفند 1387)

تو می‌دانی/ اسب با پرش از مانع رد نمی‌شود/ تحقیر می‌شود/ و تماشاگرانِ مست/ هر بار/ برای سواری دست می‌زنند/ که شلاق را محکم‌تر فرو ‌آورد...


اکنون نوبت من است
شاپور احمدی  (9 اسفند 1387)

اکنون نوبت من است./ وقتی جمجمه‌ام زبانه می‌کشید، بی‌هول/ رودخانه‌ی سیاه را غربال می‌کردم./ شامگاهان / بر سکوی بنفش سکوت / نعل کژدیس/ داغی نقره می‌نهد./ کژدم چروک/ سایه‌ی پیشانی‌ام را/ سوزاند./ تا سر صبح/ خیلی مانده است...


دو غزل از نورالله وثوق
نورالله وثوق  (6 اسفند 1387)

(شعر معاصر افغانستان)
ناباوران فلسفه‌ی شیک ابرها/ ماییم و باز پوشش آنتیک ابرها/ خورشید را به چنگ اسارت سپرده‌اند/ باید که رفت از پی تبریک ابرها/ در هرچه دیده لنز سیاهی نشانده‌اند/ صد آفرین به این همه تکنیک ابرها/ پا را به پای سایه‌ی همسایه سوده‌اند/ یاران انتحاری تحریک ابرها...


دو شعر از علی صالحی بافقی
علی صالحی بافقی  (24 بهمن 1387)

(کلمات همیشه کم می‌آورند، حواسِ شش‌گانه)
می‌گویند بازگشته‌ای/ بی آن‌که دیده‌اَت باشند/ من اما/ در برقِ خونِ چشم‌هاشان دیده‌ام‌اَت/ می‌گویند بازگشته‌ای/ بی آن‌که شنیده‌اَت باشند/ من اما شنیده‌ام‌اَت/ میانِ نجواترسِ کلماتِ روشن‌شان/ می‌گویند بازگشته‌ای/ بی آن‌که لمس‌اَت کرده باشند/ من اما لمس‌اَت کرده‌ام/ در هُرم ِ خالیِ سردِ تَـن‌پیرهن‌های پُر وصله‌پینه‌شان...


چهار شعر از نورالله وثوق
نورالله وثوق  (14 بهمن 1387)

(شعر معاصر افغانستان)
تمام صورتش خمپاره‌ای بود/ دلش تا ناکجا آواره‌ای بود/ به خون آغشته دیدم کودکش را/ اگر چه روی او مهواره‌ای بود


y = ۱/۲ g t ²
علی صالحی بافقی  (4 بهمن 1387)

(شعری از علی صالحی بافقی)
شباهتِ ما در تفاوتِ پریدنـِــمان بود...


دايره
سمیرا برادری  (19 دی 1387)

ميان بوسه‌ای آرام و/ خدايی دور/ ممنوعه و/ شيرين/ دايره شديم و/ ماهی مرد/ دريغ از چشم/ سرانجام/ شيشه می‌شوی/ بر رگ‌هايم


شاید ترسِ تو آنقدرها هم بی‌جا نبود
مینا حسنی  (13 دی 1387)

از زنی/ که موهایش را در رودخانه شانه/ و صورتش را با سیلی باران سرخ.../ همین کفش‌های کهنه مانده وُ/ قابِ عکسی لال/ و بادبادکی که گوش‌واره‌هایش را/ باد.../ من مانده‌ام/ با این ساعت تکراری/ که تیک تاک دور حلقم پیچیده است/ و به یادم می‌آورد/ تو را/ که از من حلق‌آویز...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب