جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  | تمام آثار)



تروریست
ع.ا.شعار  (۷ شهريور ۱۳۸۷)

پنجره را که باز کرد بوی بلوار خیس پیچید توی اتاق. نگاهش را از آن طرف خیابان برید و برگشت طرف تخت‌خواب. کیف زرد رنگ را از زیر تخت بیرون کشید و روی زمین زانو زد. شماره‌ی رمز را تند تند چرخاند، کیف را خواباند روی تخت و درش را باز کرد. بست‌های سیاه را باز کرد و با دست چپ لباس‌ها را بیرون ریخت. با دست راست مخزن و قنداق تفنگ را بیرون آورد و کنار کیف گذاشت. لوله‌ی سیاه بلندی را از جوف شکافته‌ی کنار کیف بیرون کشید و کیف و لباس‌ها را به انتهای تخت هل داد. مخزن تفنگ را سر قنداق محکم کرد و قنداق را عمود روی تخت گذاشت و آن‌قدر لوله‌ی سیاه را پیچاند تا محکم شد. کسی در زد. تفنگ را سراند زیر انبوه لباس‌ها و از اتاق خواب بیرون رفت...


نه. هيچ چيز
شکوفه آذر  (۳۰ مرداد ۱۳۸۷)

امروز هوا ابری است. گاهی خورشيد از لای ابرها بيرون می‌آيد و داخل غرفه‌ی کتاب‌فروشی‌اش را روشن می‌کند. سمت چپش يک ديوار بزرگ شيشه‌ای مشرف به پارک است. پشت پارک، روبه‌رو يک سری ساختمان مسکونی است. گاهی سرش شلوغ است. اغلب خلوت. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، کتاب‌های غرفه را جابه‌جا می‌کند. کم و زياد می‌کند. پازل‌ها را جايی می‌گذارد که بهتر ديده شوند. در اين فرهنگ‌سرا برای چند روز کتاب کودک می‌فروشد. برای خودش از خانه کتاب می‌آورد. حالا دارد «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» را می‌خواند...


کولیوانف و اقاقیا
ع.ا.شعار  (۹ مرداد ۱۳۸۷)

ـ کولیوانف بلند شو صبح شده...
این جا بهار این جوریه، آدم دلش می‌خواد تا لنگ ظهر تو جاش بخوابه. مامان می‌گه همه جا بهار همین‌طوریه، فقط دیر یا زود می‌آد. ما پشت فنس مرکز تحقیقات کشاورزی هامبورگ وایسادیم و چمن‌های نارنجی و قرمز و زرد اون جا رو تماشا می‌کنیم. آلبرتو می‌گه باید مزه‌ی خوبی داشته باشن. دست داداش کوچیکش توتو رو گرفته و دو تایی زل زدن به چمن‌های رنگی و براق و آب از لب و لوچه‌شون آویزونه. من آب‌نبات‌کشی رو ترجیح می‌دم. گو این که تو کمپ ما کم‌تر از این جور چیزها پیدا می‌شه...


سوار خسته
خالد شهباز  (۲۱ تير ۱۳۸۷)

زن از طبقه‌ی چهارم، خیابان را دید زد. جز سایه‌ی رج درختان کنار خیابان که روی نور پای تیر چراغ برق افتاده بود و می‌لرزید، چیزی به چشم نمی‌خورد. پرده را کشید. تلفن را از روی عسلی برداشت. با خود روی تخت‌خواب برد. شماره گرفت. صدای زنی را آن سوی خط شنید. قطع کرد. موها را از جلو صورت کنار زد، پشت سر انداخت. شماره‌ی دیگری گرفت و روی تخت‌خواب دراز کشید. صدای بوق مقطع می‌آمد. مردی جواب داد: «الو...» «الو! آژانس؟ یه ماشین می‌خوام.»...


پوستین
سیما رحیمی  (۵ تير ۱۳۸۷)

مرد تمام شب را نگران تب بالای زن بود. گاهی می‌لرزید و گاهی هذیان می‌گفت. قبلن و در طول زندگی مشترک‌شان هم گاهی بیماری‌های جزئی به سراغ زن آمده بودند. سردرد، سرگیجه و کسالت. اما آن روز بالاخره و بعد از این‌که اولین باران پاییزی روی برگ‌های خاک‌گرفته‌ی شمعدانی ِ روی تراس‌شان زد و مرد بیدار شد و دید که زن با لباس خواب رفته است توی تراس، فهمید که بالاخره تب می‌کند. زن با پاهای برهنه توی لباس خواب حریر نازکی که تن لاغرش را در روشنایی طوسی سحر نشان می‌داد، ایستاده بود لبه‌ی تراس و به طرز رقت‌آوری بازوهای لخت لاغرش را از حلقه‌های لباس به سمت آسمان دراز کرده بود...


خیانت
امير صادقی  (۲۱ خرداد ۱۳۸۷)

در را که باز کردم کله‌ی مردی را دیدم با صورتی نتراشیده و نخراشیده روی تنه‌ی زنم. چشم‌های سیاه درشتش خیره شده بود بهم. لپ‌های گوشتی‌اش آویزان شده بود دو طرف صورتش. سبیل پُر‌پشت‌اش تاب داده شده بود طرف پایین و غبغب زیر چانه‌اش آخرین نشان این مرد غریبه بود. کله‌ای بزرگ و مردانه روی تنه‌ی شکیل و زیبایِ زنم. مانده بودم چه صدایش کنم...


تانگوی یک‌نفره
شهرام رستمی  (۱۱ خرداد ۱۳۸۷)

من مدام گیر می‌کنم. گیر می‌افتم؛ توی خودم، توی چیزها، توی ذهنم. مدام پرت می‌شوم توی اشیا. اشیا توی دست و پایم هستند. خودم هم احساس می‌کنم توی دست و پا هستم. همین دیروز بود وقتی رسیدم در خانه، توی جیب‌‌‌هایم دنبال کلید گشتم. دست‌هایم پر بود. خسته شده بودم. نمی‌دانم چرا کلید همیشه باید در آخرین جیبی باشد که می‌گردم. می‌دانم، نباید اعتنا کنم. این را دکتر بیاتی هم به من گوشزد کرد: «اعتنا نکن!»... یا مثلن همین دسته کلید اگر در جیب آدم بماند یا آویخته بر جا‌کلیدی کنار در، تا صبح اتفاقی نمی‌افتد، اما اتفاق افتاده که به خاطر این موضوع خوابم نبرده و نصفه‌های شب از جایم بلند شده‌ام و رفته‌ام کلید را سر جایش گذاشته‌ام...


... بهتر است دکتر را معطل نکنيم.
مهدی علاقمند  (۵ خرداد ۱۳۸۷)

زن، پيش از اين‌که سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودی دير نکنی؟ مرد در را برای زن باز کرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادی. مرد سيگاری به زن تعارف کرد. زن رد کرد. يکی برای خودش گيراند. زن سرش را از پنجره بيرون برد و توی آينه‌ی بغل، صورتش را برانداز کرد. مرد گفت: مگر آينه همراهت نيست؟ زن گفت: اين روزها کم‌تر از آينه استفاده می‌کنم. راستش از موقعی که روی پيشانی و دور چشم‌هایم چروک افتاده کمی می‌ترسم. مرد گفت: از آينه يا از خودت؟...


می‌شه سکوت کرد!
سروش رهگذر  (۲۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷)

مرد بدون این‌که سرش را به طرف آشپزخانه بچرخاند، آرام پرسید: «خوب، دیگه چه خبر؟» و زن بدون این‌که حرکتی بکند، از همان پشت یخچال ساید بای ساید چیزی زمزمه کرد. مدتی دیگر در سکوت گذشت و مرد هم‌چنان به تصویر تخت تلویزیون خیره شده بود؛ آن‌جا که دو گوزن نر برای تصاحب یک گوزن ماده با هم شاخ به شاخ شده بودند. ناخواسته چشمش به دستگاه پخش بزرگ زیر تلویزیون و سی‌دی‌ها افتاد. آرام گفت: «فکر کنم تو این سی‌دی‌ها بشه چیز خوبی گیر آورد!» و زن که از صدای گوشخراش برخورد شاخ‌ها به تنگ آمده بود، کمی بلندتر گفت:...


پنجره‌ی واحد سيزدهم
ناصر تميمی  (۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷)

احتمالن قبل از باز کردن اين نامه متوجه شده‌ايد که آدرس اين نامه بسيار برای‌تان آشنا است. بله تقريبن چيزی شبيه آدرس همان‌جايی است که شما در آن زندگی می‌کنيد و آن‌جا را «خانه» می‌ناميد، تنها پلاک آن يک رقم پس از شماره‌ی واحد شماست. اگر تاکنون با من موافق بوده‌ايد بايد به عرض برسانم که احتمالن شما مرا «همسايه» می‌ناميد...


شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو
شعله آذر  (۲۲ فروردين ۱۳۸۷)

توی آن تاريکی، سنگ‌ها ديده نمی‌شدند؛ شايد فقط از زير کفش‌ها، از زير پاها، برجستگی‌های سخت سنگ را می‌شد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پيدا می‌شد، سگک‌های کوله‌پشتی‌اش می‌درخشيدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتياط قدم برمی‌داشت. دره‌ی کنارش را مدام زير نظر داشت. زن، آن دو را نگاه می‌کرد. جز سکوتِ ميان آن‌ها، صدای گه‌گاه پرنده‌ای ناپيدا بلند بود. صدای چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هايی هم می‌آمد که به دره می‌افتادند. راه باريک، در نورِ گاه‌به‌گاه مهتاب روشن می‌شد...


روایت غیرمعتبر از عشق
علی شیعه‌علی  (۱۹ فروردين ۱۳۸۷)

ـ نياوران؟ ـ بيا بالا... ساعت ۱۰ صبح است. فقط يک آدم ديوانه‌ اين وقت روز با ماشين درست از وسط شهر رد می‌شود. ماشين‌ها مثل مورچه پشت سرهم هر چند دقيقه يک تکان می‌خورند. آفتاب بيداد می‌کند. راننده دزدانه نگاهی به آينه‌ی ماشينش می‌اندازد و تنها مسافرش را ديد می‌زند و می‌گويد: «با اين وضع تا ظهر هم نياوران نمی‌رسيم». مسافر بدون اين‌که نگاهی به جلو بيندازد، آرام می‌گويد: «اشکالی نداره. عجله ندارم»...


در نمکزار
پژمان پاکدل  (۱۰ فروردين ۱۳۸۷)

فرنگیس با چشمان درشت و سرخ در میان شوره‌زار داغ مسجدسلیمان به سیاوش می‌نگریست که باد گرم پارچه‌ی کتان تنش را می‌تکاند. هوا خفه بود، مثل تمام روزهای مسجدسلیمان بوی تعفن، بوی لاشه، بوی نفت می‌داد که با عطر گلاب در هم پیچیده بود. شوره‌زار صاف و سفید با چهارخانه‌های چسبیده به همش تا خود خورشید در حال طلوع رفته بود. تپه‌ماهورهای نمک در چند قدمی خورشید نشسته بودند و باد وجودشان را ذره ذره بر شوره‌زار می‌کشید. ـ خانوم جای بهتری نبود؟ زمین از سنگ سفت‌تر. این را اکبر پرسید، مردی چهل‌ساله با قوز کوچکی بر پشت که در گودی چند سانتی‌متری ایستاده بود...


برهنگی
سروش رهگذر  (۲۴ اسفند ۱۳۸۶)

احساس سقوط ناگهانی به درون يک دريا تاريکی؛ هر چند ابتدا هول‌آور می‌نمود اما به تدریج دلنشين می‌شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام‌آور بلکه همچون پری سبک و آهسته به درون حلقه‌ی چاهی فرو غلتيدن. هرچه بيش‌تر فرو می‌رفت بيش‌تر احساس سنگينی می‌کرد. پلک‌هايش به تدريج گرم و سنگين می‌شدند؛ ديگر هيچ ميلی برای بازگشت نداشت و قدرتی برای باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما خيلی زود چيزی مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستی که از سر شانه‌اش به نرمی به روی گردنش لغزيد و بناگوشش را با نوک ناخن‌های بلندش به آهستگی نوازش کرد...


باله‌ی تخمه‌شکن
صالح تسبيحی  (۲۹ بهمن ۱۳۸۶)

من این ماجرا را از جایی دور تعریف می‌کنم. از جایی که دستت نمی‌رسد و صدای مرا گنگ می‌شنوی. مثلن در خواب. یا مه. یا قعر دریا در آب. صبح سوار ماشین شدیم. من‌ام با پدرم. و برادرم و آفتاب و «ام‌پی‌تری‌پلیر». آفتاب اما نمی‌سوزاند. گرم است و خوشایند روزی تعطیل. جاده خوب است. شلوغ هم نیست. صبح است. و هنوز مردم راه نیفتاده‌اند. در هر پیچ و بالا و پایین نفس کند می‌شود و به شماره می‌افتد و تنگ می‌شود، به کپسول آسمم احتیاجم می‌افتد. برادرم هدفون گذاشته توی گوشش. سنش از من کم‌تر است. تصمیم دارد روشنفکر بشود (یعنی شغلش بشود منورالفکری و از راه روشن‌شدن فکر امرار معاش بکند) کتابکی می‌خواند. با پدرم مباحثات سیاسی دارد. و اخبار فوتبال را در پنهان دنبال می‌کند. ماشین‌ها می‌آیند و تک و توک از کنارمان می‌گذرند...


بی‌خوابی
مصطفی طباطبایی  (۲۴ بهمن ۱۳۸۶)

آن شب کمی زودتر از شب‌های دیگر روی تختش دراز کشیده بود تا شاید زودتر از همیشه بخوابد، هر چند خوابش نمی‌آمد، دلتنگ بود و این دلتنگی امانش را بریده بود و حوصله را از او گرفته بود. هوای پاییزی هنوز آن‌قدر گرم بود که نمی‌شد ملافه را به دور خودش بپیچد و از خنکی ِ دلچسبی که با تمام وجود احساسش می‌کرد کِیف خوبی بهش دست بدهد. یک ساعتی در جایش غلت زد و به این طرف و آن طرف شد، به این امید که پلک‌هایش سنگین شوند، اما بی‌فایده بود. از جایش بلند شد، ساعت یک نیمه‌شب بود، به طرف پنجره رفت، کنار پنجره هوا خنک بود و نسیم ملایمی به صورتش می‌خورد. نسیم، چه اسم پرمعنایی بود برایش...


گم که می‌شوی!
الهام خيرانديش  (۸ آبان ۱۳۸۶)

رنگ ديوارها خاکستری‌ است. چيزی‌ شبيه سنگ. دور و برم پر است از صداهای‌ درهم و آدم‌هايی‌ که می‌شناسم، هر کس در گوشه‌ای‌ مشغول کاری. پسربچه‌ها کنار ديوار حياط دنبال هم می‌دوند. چند نفر توی‌ تاريکی‌ روی‌ زمين نشسته‌اند و پچ‌پچ می‌کنند. گوشه‌ی حياط ديگ گذاشته‌اند، دود و خاکستر از آتش زير ديگ‌ها زبانه می‌کشد. من بی‌خيال ميان جمعيت چرخ می‌زنم. کنار در ايستاده‌ام. آن طرف ديوار، مردم پر از صدا و هياهو می‌گذرند. چرخ لبوفروش قژقژکنان از جلوی‌ پايم رد می‌شود. چراغ‌های‌ زنبوری‌ توی‌ کوچه خاموش و روشن می‌شوند. کسی‌ آن‌طرف‌تر شيشکی‌ می‌بندد. زن کولی‌ کودکی‌ در آغوش دارد. جلو می‌آيد...


ما، گروه کر و لال‌ها/ زن رودخانه
شکوفه آذر  (۱ آبان ۱۳۸۶)

زنی که از توی رودخانه بیرون آمد، می‌گفت آن زیر پله است. می‌گفت که خودش پله‌ها را گرفت و بالا آمد تا رسید به دهکده‌ی ما. یادش نبود که پیش از پله کجا بوده. هر وقت که هر چیزی می‌خواست بگوید، از همان پله‌ها شروع می‌کرد. پله‌های باریک و بلند. می‌گفت آن‌قدر زیاد بود که شاید به هزاران می‌رسید. می‌گفت که شب‌ها و روزهای زیادی راه رفته. شاید حدود نه ماه. وقتی از آب آمد بیرون، ساق پاهای عریانش از زیر دامن خیس پیدا بود. پیراهن به تنش چسبیده بود و با هر تکان تنش، باسن و سینه‌های گرد و بزرگش بالا و پایین می‌شد. ما نمی‌دانستیم باید با او چطور برخورد کنیم. او زنی بود که همه‌ی ما هوس به‌دست‌آوردنش را از همان نگاه اول، در سر داشتیم...


پشت‌بام
کوروش فهیم  (۲۸ مهر ۱۳۸۶)

بعد از آن روز که آن منظره را کشف کرده بودم برای چندمين بار بود که به پشت‌بام آپارتمان می‌رفتم. آن‌جا خودم را پشت جان‌پناه لبه‌ی حياط خلوت پنهان می‌کردم و سرم را با احتياط می‌آوردم بالا. و از آن‌جا می‌توانستم خيلی خوب و واضح تمام ماجرايی را که در اتاق خواب آخرين طبقه‌ی آپارتمان اتفاق می‌افتاد ببينم. اولين بار خيلی اتفاقی اين جريان پيش آمد. من آمده بودم که به دستور پدرم آنتن تلويزيون را بچرخانم. و بعد ديدم که خيلی راحت می‌شود داخل اتاق خواب آقای مردانی را ديد. ديدم که خانم مردانی پشت دراور نشسته است. و دارد موهايش را سشوار می‌کشد. تازه از حمام آمده بود بيرون...


حنابندان
نرگس حسن‌لی  (۲۳ مهر ۱۳۸۶)

کمی از ظهر که بگذرد پابه‌پا کردنم جلوی در خانه شروع می‌شود. خانه‌شان روبه‌روی خانه‌ی ماست درست. با در سبز بدرنگ. همه‌چیز این خانه بدرنگ است. در سبزش، سیمان خاکستری دیوارهاش، پنجره‌های آهنی قهوه‌ای‌اش و از همه بدرنگ‌تر آن پرده‌های کرمی‌رنگ که به قول مادرم مثل آب دهن مرده وارفته است. روی دیوار سیمانی‌اش هم بیش‌تر از همه‌ی دیوارهای این اطراف فحش و نوشته دارد. یکی‌شان را خیلی دوست دارم که با ذغال اما درشت و واضح نوشته: چرا اون روز بهم زنگ نزدی مسعود. نوشته گوشه‌ی پایینی دیوار شروع شده و به مسعود که می‌رسد پایین‌تر هم رفته. خط نه چندان خوشی که بچه‌گانه نیست و بزرگ‌تر که بشوم مطمئن می‌شوم کار خود مسعود است. غرق کج و کولگی نوشته‌هایم که صدای تق‌تق کفش‌های زنانه را می‌شنوم و دقت که می‌کنم تپ‌تپ کتانی‌های بچه‌گانه را هم تشخیص می‌دهم که می‌دانم آبی‌ست...



اندوه جنوبی
خانه به سيلاب