جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  | تمام آثار)



پنجره‌ی واحد سيزدهم
ناصر تميمی  (۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷)

احتمالن قبل از باز کردن اين نامه متوجه شده‌ايد که آدرس اين نامه بسيار برای‌تان آشنا است. بله تقريبن چيزی شبيه آدرس همان‌جايی است که شما در آن زندگی می‌کنيد و آن‌جا را «خانه» می‌ناميد، تنها پلاک آن يک رقم پس از شماره‌ی واحد شماست. اگر تاکنون با من موافق بوده‌ايد بايد به عرض برسانم که احتمالن شما مرا «همسايه» می‌ناميد...


شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو
شعله آذر  (۲۲ فروردين ۱۳۸۷)

توی آن تاريکی، سنگ‌ها ديده نمی‌شدند؛ شايد فقط از زير کفش‌ها، از زير پاها، برجستگی‌های سخت سنگ را می‌شد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پيدا می‌شد، سگک‌های کوله‌پشتی‌اش می‌درخشيدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتياط قدم برمی‌داشت. دره‌ی کنارش را مدام زير نظر داشت. زن، آن دو را نگاه می‌کرد. جز سکوتِ ميان آن‌ها، صدای گه‌گاه پرنده‌ای ناپيدا بلند بود. صدای چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هايی هم می‌آمد که به دره می‌افتادند. راه باريک، در نورِ گاه‌به‌گاه مهتاب روشن می‌شد...


روایت غیرمعتبر از عشق
علی شیعه‌علی  (۱۹ فروردين ۱۳۸۷)

ـ نياوران؟ ـ بيا بالا... ساعت ۱۰ صبح است. فقط يک آدم ديوانه‌ اين وقت روز با ماشين درست از وسط شهر رد می‌شود. ماشين‌ها مثل مورچه پشت سرهم هر چند دقيقه يک تکان می‌خورند. آفتاب بيداد می‌کند. راننده دزدانه نگاهی به آينه‌ی ماشينش می‌اندازد و تنها مسافرش را ديد می‌زند و می‌گويد: «با اين وضع تا ظهر هم نياوران نمی‌رسيم». مسافر بدون اين‌که نگاهی به جلو بيندازد، آرام می‌گويد: «اشکالی نداره. عجله ندارم»...


در نمکزار
پژمان پاکدل  (۱۰ فروردين ۱۳۸۷)

فرنگیس با چشمان درشت و سرخ در میان شوره‌زار داغ مسجدسلیمان به سیاوش می‌نگریست که باد گرم پارچه‌ی کتان تنش را می‌تکاند. هوا خفه بود، مثل تمام روزهای مسجدسلیمان بوی تعفن، بوی لاشه، بوی نفت می‌داد که با عطر گلاب در هم پیچیده بود. شوره‌زار صاف و سفید با چهارخانه‌های چسبیده به همش تا خود خورشید در حال طلوع رفته بود. تپه‌ماهورهای نمک در چند قدمی خورشید نشسته بودند و باد وجودشان را ذره ذره بر شوره‌زار می‌کشید. ـ خانوم جای بهتری نبود؟ زمین از سنگ سفت‌تر. این را اکبر پرسید، مردی چهل‌ساله با قوز کوچکی بر پشت که در گودی چند سانتی‌متری ایستاده بود...


برهنگی
سروش رهگذر  (۲۴ اسفند ۱۳۸۶)

احساس سقوط ناگهانی به درون يک دريا تاريکی؛ هر چند ابتدا هول‌آور می‌نمود اما به تدریج دلنشين می‌شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام‌آور بلکه همچون پری سبک و آهسته به درون حلقه‌ی چاهی فرو غلتيدن. هرچه بيش‌تر فرو می‌رفت بيش‌تر احساس سنگينی می‌کرد. پلک‌هايش به تدريج گرم و سنگين می‌شدند؛ ديگر هيچ ميلی برای بازگشت نداشت و قدرتی برای باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما خيلی زود چيزی مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستی که از سر شانه‌اش به نرمی به روی گردنش لغزيد و بناگوشش را با نوک ناخن‌های بلندش به آهستگی نوازش کرد...


باله‌ی تخمه‌شکن
صالح تسبيحی  (۲۹ بهمن ۱۳۸۶)

من این ماجرا را از جایی دور تعریف می‌کنم. از جایی که دستت نمی‌رسد و صدای مرا گنگ می‌شنوی. مثلن در خواب. یا مه. یا قعر دریا در آب. صبح سوار ماشین شدیم. من‌ام با پدرم. و برادرم و آفتاب و «ام‌پی‌تری‌پلیر». آفتاب اما نمی‌سوزاند. گرم است و خوشایند روزی تعطیل. جاده خوب است. شلوغ هم نیست. صبح است. و هنوز مردم راه نیفتاده‌اند. در هر پیچ و بالا و پایین نفس کند می‌شود و به شماره می‌افتد و تنگ می‌شود، به کپسول آسمم احتیاجم می‌افتد. برادرم هدفون گذاشته توی گوشش. سنش از من کم‌تر است. تصمیم دارد روشنفکر بشود (یعنی شغلش بشود منورالفکری و از راه روشن‌شدن فکر امرار معاش بکند) کتابکی می‌خواند. با پدرم مباحثات سیاسی دارد. و اخبار فوتبال را در پنهان دنبال می‌کند. ماشین‌ها می‌آیند و تک و توک از کنارمان می‌گذرند...


بی‌خوابی
مصطفی طباطبایی  (۲۴ بهمن ۱۳۸۶)

آن شب کمی زودتر از شب‌های دیگر روی تختش دراز کشیده بود تا شاید زودتر از همیشه بخوابد، هر چند خوابش نمی‌آمد، دلتنگ بود و این دلتنگی امانش را بریده بود و حوصله را از او گرفته بود. هوای پاییزی هنوز آن‌قدر گرم بود که نمی‌شد ملافه را به دور خودش بپیچد و از خنکی ِ دلچسبی که با تمام وجود احساسش می‌کرد کِیف خوبی بهش دست بدهد. یک ساعتی در جایش غلت زد و به این طرف و آن طرف شد، به این امید که پلک‌هایش سنگین شوند، اما بی‌فایده بود. از جایش بلند شد، ساعت یک نیمه‌شب بود، به طرف پنجره رفت، کنار پنجره هوا خنک بود و نسیم ملایمی به صورتش می‌خورد. نسیم، چه اسم پرمعنایی بود برایش...


گم که می‌شوی!
الهام خيرانديش  (۸ آبان ۱۳۸۶)

رنگ ديوارها خاکستری‌ است. چيزی‌ شبيه سنگ. دور و برم پر است از صداهای‌ درهم و آدم‌هايی‌ که می‌شناسم، هر کس در گوشه‌ای‌ مشغول کاری. پسربچه‌ها کنار ديوار حياط دنبال هم می‌دوند. چند نفر توی‌ تاريکی‌ روی‌ زمين نشسته‌اند و پچ‌پچ می‌کنند. گوشه‌ی حياط ديگ گذاشته‌اند، دود و خاکستر از آتش زير ديگ‌ها زبانه می‌کشد. من بی‌خيال ميان جمعيت چرخ می‌زنم. کنار در ايستاده‌ام. آن طرف ديوار، مردم پر از صدا و هياهو می‌گذرند. چرخ لبوفروش قژقژکنان از جلوی‌ پايم رد می‌شود. چراغ‌های‌ زنبوری‌ توی‌ کوچه خاموش و روشن می‌شوند. کسی‌ آن‌طرف‌تر شيشکی‌ می‌بندد. زن کولی‌ کودکی‌ در آغوش دارد. جلو می‌آيد...


ما، گروه کر و لال‌ها/ زن رودخانه
شکوفه آذر  (۱ آبان ۱۳۸۶)

زنی که از توی رودخانه بیرون آمد، می‌گفت آن زیر پله است. می‌گفت که خودش پله‌ها را گرفت و بالا آمد تا رسید به دهکده‌ی ما. یادش نبود که پیش از پله کجا بوده. هر وقت که هر چیزی می‌خواست بگوید، از همان پله‌ها شروع می‌کرد. پله‌های باریک و بلند. می‌گفت آن‌قدر زیاد بود که شاید به هزاران می‌رسید. می‌گفت که شب‌ها و روزهای زیادی راه رفته. شاید حدود نه ماه. وقتی از آب آمد بیرون، ساق پاهای عریانش از زیر دامن خیس پیدا بود. پیراهن به تنش چسبیده بود و با هر تکان تنش، باسن و سینه‌های گرد و بزرگش بالا و پایین می‌شد. ما نمی‌دانستیم باید با او چطور برخورد کنیم. او زنی بود که همه‌ی ما هوس به‌دست‌آوردنش را از همان نگاه اول، در سر داشتیم...


پشت‌بام
کوروش فهیم  (۲۸ مهر ۱۳۸۶)

بعد از آن روز که آن منظره را کشف کرده بودم برای چندمين بار بود که به پشت‌بام آپارتمان می‌رفتم. آن‌جا خودم را پشت جان‌پناه لبه‌ی حياط خلوت پنهان می‌کردم و سرم را با احتياط می‌آوردم بالا. و از آن‌جا می‌توانستم خيلی خوب و واضح تمام ماجرايی را که در اتاق خواب آخرين طبقه‌ی آپارتمان اتفاق می‌افتاد ببينم. اولين بار خيلی اتفاقی اين جريان پيش آمد. من آمده بودم که به دستور پدرم آنتن تلويزيون را بچرخانم. و بعد ديدم که خيلی راحت می‌شود داخل اتاق خواب آقای مردانی را ديد. ديدم که خانم مردانی پشت دراور نشسته است. و دارد موهايش را سشوار می‌کشد. تازه از حمام آمده بود بيرون...


حنابندان
نرگس حسن‌لی  (۲۳ مهر ۱۳۸۶)

کمی از ظهر که بگذرد پابه‌پا کردنم جلوی در خانه شروع می‌شود. خانه‌شان روبه‌روی خانه‌ی ماست درست. با در سبز بدرنگ. همه‌چیز این خانه بدرنگ است. در سبزش، سیمان خاکستری دیوارهاش، پنجره‌های آهنی قهوه‌ای‌اش و از همه بدرنگ‌تر آن پرده‌های کرمی‌رنگ که به قول مادرم مثل آب دهن مرده وارفته است. روی دیوار سیمانی‌اش هم بیش‌تر از همه‌ی دیوارهای این اطراف فحش و نوشته دارد. یکی‌شان را خیلی دوست دارم که با ذغال اما درشت و واضح نوشته: چرا اون روز بهم زنگ نزدی مسعود. نوشته گوشه‌ی پایینی دیوار شروع شده و به مسعود که می‌رسد پایین‌تر هم رفته. خط نه چندان خوشی که بچه‌گانه نیست و بزرگ‌تر که بشوم مطمئن می‌شوم کار خود مسعود است. غرق کج و کولگی نوشته‌هایم که صدای تق‌تق کفش‌های زنانه را می‌شنوم و دقت که می‌کنم تپ‌تپ کتانی‌های بچه‌گانه را هم تشخیص می‌دهم که می‌دانم آبی‌ست...


جزء گمشده
امير حبيبی  (۳۰ شهريور ۱۳۸۶)

انگار که جنازه‌ای باشم دراز به دراز افتاده‌ام روی تخت. شعله‌های بخاری آرام و بی‌صدا آبی می‌سوزند. نگاهم را از آن می‌دزدم. می‌گويم پری باز هم بی‌خوابی. صدايی نمی‌آيد. غلتی می‌زنم و می‌بينم، حالا چند ماهی می‌شود که رفته. روتختی را کناری می‌زنم و روی دو زانو بلند می‌شوم. کورمال کورمال دست می‌کشم روی ديوار تا کليد لامپ را پيدا کنم. اتاق مثل روز روشن می‌شود. گفته بود، با اين کارشان ديگر هيچ نقطه‌ی تاريکی نمانده است...


زنی روی تخت خوابیده است
قباد آذرآيين  (۲۲ شهريور ۱۳۸۶)

دیرو سارا خانم سراغته می‌گرفت. کدوم سارا خانم؟! چطو نمی‌شناسیش؟! او کسی که نشناسش خُ خواجه حافظ شیرازه... بند کرده بود چه جور! سریش! مگه ول می‌کرد سگ‌مصب! یه بند آدمه سؤال‌پیچ می‌کرد. می‌خواس از همه چی سر در بیاره. بی‌خود نبود اسمشه نهاده بودن نمی‌دونم چی‌چی‌پِرس.. زنه گز می کرد، شووره پاره می‌کرد. اصلن خدا ای زنه آفریده سی نخود هر آش. با او شوور قزمیتش... مفتش شیش‌انگشتی!..


دایره‌ی سرخ
مشهود صفر  (۲۶ مرداد ۱۳۸۶)

... ریحانه با کمی تعجب و لبخند این سؤال را پرسید. رامین سکوت کرد. چهره‌ای جدی داشت. فکرش بین دو تصمیم در نوسان بود. هیچ‌کدام را بر دیگری ترجیح نمی‌داد. هر دو تصمیم از قلبش به مغزش می‌کوبید. یکی را انتخاب کرد. شانه‌های ریحانه را گرفت و او را نزدیک خود آورد و سپس دستانش را دو طرف سرِ ریحانه گذاشت. شست‌های دو دستش را روی محل اتصال ابروهای او قرار داد. چند وقتی می‌شد که دیگر آن‌ها به هم متصل نبودند. شست‌هایش را آرام روی سایه‌بان‌های دو خورشید آبی ریحانه به طرف انتهای باریک ابروها حرکت داد...


من گم‌شده
محمدامین محمدی  (۱۰ مرداد ۱۳۸۶)

(داستان فارسی افغانستان)
جفت پاهایم را جمع می‌کنم و سرم را بر روی آن‌ها قرار می‌دهم. به اندازه‌ی یک کاسه آش شکمم به پشتم نزدیک شده است. شکمم با همه‌ی شکم‌ها فرق دارد، نه قاری می‌کند و نه قوری، فقط هنگام گرسنگی باعث می‌شود که ذهنم خوب کار نکند. بی‌اختیار هنگام گرسنگی کنجی می‌افتم و به فکر فرو می‌روم. فکر که چه عرض کنم بیش‌تر در توهمات است که غرق می‌شوم. همه‌ی آدم‌ها در مقابلم از ریخت می‌افتند و چهره‌ها مخدوش می‌شوند. همه تقریبن یکی شکل ساده را به خود می‌گیرند. چهره‌ها از فرم خود خارج می‌شوند و دیگر مشخص نمی‌شود که کی به کی است...


جایی میان زمین و آسمان
شعله آذر  (۲۶ خرداد ۱۳۸۶)

کوچه‌ی باریک را ساختمان‌های بلندِ فرسوده بلعید. پیچید به بن‌بست سمت چپ. ته بن‌بست، کنار آپارتمان نیمه‌کاره‌ای ایستاد. به پنجره‌های بی‌قاب طبقات نگاه كرد. چشمش روی تکان‌های پرده‌ی طبقه‌ی سوم ماند. دانه‌های خاکستری برف با شتاب توی صورتش می‌پاشیدند. شالش را پایین‌تر کشید. دور و بر را نگاه كرد، کسی رد نمی‌شد. ساک را زیر پا جابه‌جا کرد و رویش نشست. دست‌های سرخ و ترک‌خورده‌اش را جلوی دهان گرفت. رد دانه‌های معلق برف را دنبال کرد. زمین دانه‌های در حال سقوط را در خود فرو می‌کشید. مایع لزج سیاه‌رنگی زیر پایش جمع شده بود و نشانی از دانه‌های سفید برف نمی‌گذاشت...


سنگ بلورين
درنا نيری  (۲۹ اسفند ۱۳۸۵)

صدای دور شدن قدم‌هایش را روی شن‌های کف حیاط شنیدم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. اثری از او نبود. سنگ را از داخل کیفم برداشتم و بیرون رفتم. بوی علف باران‌زده همه‌جا پیچیده بود. ردیف شمشادها و بوته‌های گل دورتادور حیاط دیوار کشیده بودند. از کنار بوته‌های گل گذشتم. روبه‌روی در خانه‌ی مرد ایستادم. همین که دستم را بالا بردم تا در بزنم، در باز شد. میان درگاه ایستاده بود. سلام کردم و سنگ را کف دستم به مرد نشان دادم. گفتم: «داخل شکم ماهی‌ای بود که دیشب بهم دادی.» درخشش دانه‌های بلورین سنگ زیر نور آفتاب بیش‌تر از قبل بود. لبخندی زد. دستم را گرفت و به درون خانه کشاندم...


خانه‌ی قجری
علی شیعه‌علی  (۱۶ اسفند ۱۳۸۵)

پدرم کارمند بخش بایگانی یک سازمان دولتی بود. سی سال هر روز صبح زود بلند می‌شد و می‌رفت سر کار. بعد از ظهر هم خسته و بی‌حال برمی‌گشت خانه. تمام آن سی سال از کارش متنفر بود. این‌که صبح تا بعدازظهر یک جای خلوت بین هزاران پرونده بنشیند و از بیکاری دیوانه بشود؛ اما تمام هفته را با سختی می‌گذراند به امید بعدازظهر پنج‌شنبه و جمعه. خانه‌مان دو اتاق خواب کوچک داشت با یک هال. اما آن چیزی که خانه‌مان را لااقل برای پدرم جذاب و دوست‌داشتنی می‌کرد حیاط کوچکش بود با آن دو ردیف باغچه...


مجسمه‌ی سنگی
تابان پناهی  (۲۴ بهمن ۱۳۸۵)

«بپا آن را به در و دیوار نزنی، آنتیک است کلی می‌ارزد، بچه‌جان مگه داری هندوانه می‌بری؟ مواظب باش اگر از دستت بیفتد با پول کلیه‌هایت هم نمی‌توانی یکی دیگر بخری بگذاری جایش. بلی آن را هم بردار ببر توی وانت. بجنبید دیگر شب شد!» سمسار که مرد کوتوله و فربه‌ای بود، در جلیقه‌ی طوسی کهنه‌اش که مثل سر طاسش روغنی بود، گرد‌تر هم به نظر می‌رسید. و در حالی که خنده‌ای سرتاسر صورتش را پر کرده بود میان سالن نیمه‌پر ايستاده بود که بیش‌تر وسایلش توی وانت بار شده بود و دستانش را با شادی به هم می‌مالید...


ناگهان بيش‌تر و بيش‌تر
صالح تسبيحی  (۳ بهمن ۱۳۸۵)

زن، زن جوان يا دختر باکره‌ی وقت شوهر، هنوز ناترشيده، بغض کرده و روسری‌اش را محکم سرش کرده و با خودش پچ‌پچ می‌کند. دارد با خودش قول و قرار می‌گذارد. عهد و پيمان می‌بندد. يک دفتر جلددار بغل کرده. نشسته. سه کنج اتاق زل زده و معلوم است که عصبانی است. مادرش چند وقت پيش از دنيا رفته. پدرش هم که سال‌ها پيش. او مانده و يک برادر. آفتاب نيم‌دار تابيده بالای ديوارها و دارد شب می‌شود. و در آغاز شب زن، با خودش عهد می‌بندد که انتقامش را از همه‌ی مردهای عالم بگيرد. تا برسد به آن مرتيکه. و خفه‌اش کند. نه. خونش را بريزد. مشت می‌کند. چه طور جرأت کرده؟...



پرشین کارتون
اندوه جنوبی
خانه به سيلاب