جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



مسکو
سعيد تسبيحی  (19 مهر 1388)

مقدمه: مسکو پایتخت کشوری‌ست که مهد ادبیات و داستان‌نویسی‌ست. اما داستان "مسکو" هیچ اشاره‌ای به نویسندگان بزرگ این کشور ندارد. مسکو دو فصل بیش‌تر ندارد. زمستان، بهار. حال آن‌که بهارش هم بهاری نیست. اما بالاخره جوانه‌ای زده می‌شود و اندکی شهر جان می‌گیرد. تنها اندکی. زندگیمان شده مثل شرایط آب و هوایی مسکو. در زمستان زندگی می‌کنیم و انتظار بهار را می‌کشیم. وقتی بهار می‌رسد، هر لحظه احتمال باریدن زمستان را می‌دهیم. و زیر بارش زمستان مدفون می‌شویم...


سرنوشت
حمید اباذری  (12 مهر 1388)

همیشه از وسط خیابان می‌آمد. می‌گذشت. می‌رفت. انگار که هاله‌‌ی نامرئی دیواری کاه‌گلی، به گاری‌اش خط بکشد. دیوار کاه‌گلی‌ کوچه‌ای که چند دهه پیش، عقب نشسته. دیواری که حالا دیگر لوله‌کشان، آروغِ نفتِ سیاه را مؤدبانه و بی‌صدا می‌رساند به خانه‌ها. خانه‌هایی که مثل کوچه‌های تنگ قدیمی، شانه‌های اهلش را به هم می‌سابد. همه جا که گاز هست. حتا شهرک سلمان که آخر دنیاست. نفت را برای کی می‌برد؟ این سؤال را صادق بارها از خودش پرسیده. هیچ‌گاه نتوانست بفهمد چگونه است که باید همیشه شاهد او باشد. شاهد نمای ذوب‌شده‌ی او در شفق صبح. از ته خیابان. هر روز نه! ولی آن‌قدر که صادق فکر می‌کند از ازل...


کابوس
حسین کهندل  (3 مهر 1388)

آدم‌هایی توی خیابان رخت‌خواب گرم و نرمشان را رها کرده‌اند تا در کابوس شبانه‌ی من حضور به هم رسانند و مرا همراهی کنند. هر شب سراغم می‌‌آید و وقتی‌ رهایم می‌کند که ملحفه‌ام خیس عرق شده است. توی رخت‌خواب، خواب توی خواب می‌بینم. آن‌قدر خواب که یک شب دیدم که خر شده‌ام و دارم زندگی‌ می‌کنم، اما حالا گمان می‌کنم که در یک گورستان خانوادگی دفن شده‌ام و فقط می‌توانم فکر کنم. تنم آن‌جا زیر آن‌ تخته‌سنگ است و آرام آرام رنگ خاک به خود می‌گیرد. روشنایی و تاریکی‌ را احساس نمی‌کند، چون بی‌خوابی به سرش زده است و دیگر هیچ وقت خواب نمی‌بیند...


سیم‌های خاردار
شعله آذر  (28 شهریور 1388)

در ایوان نشسته‌اند، ساختمان‌ها تا دور دست پیداست. مرد در صندلی راحتی لمیده، پاها را به لبه‌ی ایوان گذاشته و روزنامه می‌خواند. زن سرگرم بافتنی است. بساط چای روی میز میان آن دو است. هوا غبارآلود و ابری است. دوتا رو، یه زیر، یه ژوته [۱]، سه‌تا زیر، یه ژوته، چارتا زیر، دوتا رو، یه زیر، یه ژوته... تو یه بیابون برهوت بودم. هیچی جز خروار خروار شن ‌و ماسه دور و برم نبود. فقط صدای نفس زدنمو می‌شنیدم و لغزیدن ماسه‌ها زیر پاهام...


غرور
علی زوار کعبه  (22 شهریور 1388)

نصفه‌شبی وان حمام پر بود و من ولو توُش. آخرین پنچ‌شنبه‌ی مرداد ماه بود و داغ. رفقام همه در سفر بودند. گندشان بزند! حتا تعارف هم نزده‌بودند. به دَرَک! برای مرد ۳۰ساله‌ی مجردی با شرایط من، وان پُر و سیگار فراوان تفریح مناسبی به‌حساب می‌آمد. لپ‌تاپم هم بود. روی سه‌پایه‌ی کنار وان و به تکرار آهنگ “letters” این یارو “leonard cohen”. چرا داریوش نه؟ به همان دلیلی که شجریان نه. دارم می‌گویم رفقام در سفر بودند و من تک‌و‌تنها حالی‌به‌حالی شده بودم. چشم‌هام بسته بود و لب‌هام از سیگار مزخرف وطنی کام می‌گرفت. زندگی چندان هم بد نبود. می‌شد تحمل کرد. مخصوصاً آن‌وقت شب برای مردی مجرد در وان حمام. در جریان‌اید که؟...


يازده- دوازده صبح...
احمدرضا توسلی  (11 شهریور 1388)

یازده- دوازده صبح که باشد، مرد سبزه می‌آید. صدایش را بی‌هوا آوار می‌کند روی سرت و آرام آرام روی صورتت، لای موهایت، تاب می‌خورد، می‌نشیند و حتا می‌خوابد. این که چطور می‌تواند همین‌طور تنها بنشیند و روزها برای دل خودش ساز بزند مهم نیست. مهم حادثه‌ای است که دارد رخ می‌دهد. مهم این است که من صدایش را دوست دارم. چهره‌اش را دوست دارم. مهم این است که من دست خودم نیست و دائم دنبال بهانه‌ام که یازده- دوازده صبح روی صندلی‌های فلزی آشپزخانه بنشینم...


سوم شخص حاضر
علی حدادی  (30 مرداد 1388)

از این پله‌ها که بروم بالا، می‌رسم به یک محوطه‌ی میدان شکل که دور تا دورش نیمکت گذاشته‌اند. نیمکت‌ها هنوز همان‌ها هستند که بودند، فقط بعضی‌هاشان را رنگ زرد زده‌اند با حاشیه‌ی سیاه. بقیه همان‌جور یک‌دست سبز هستند؛ سبز سیر یا به قول تو لجنی. از راهِ باریکِ سنگ‌فرش باید بگذرم تا برسم به آبخوری و بایستم شیر آب را باز کنم و خم بشوم صورتم را بگیرم زیر آب و خیال کنم دو قدم آن‌ورتر، تو ایستاده‌ای و مثلاً اخم کرده‌ای و می‌گویی: «دست نداری؟» و من بخندم، بگویم: «این‌جوری کیفش بیشتره» و مشتم را پر آب کنم که مثلاً بپاشم به تو و تو خیلی جدی دست‌هات را ببری بالا و با ابروهای درهم نگاهم کنی و من باز بخندم و آب را بزنم به صورتم...


پویندگان راه جنت
عادله زاهدی  (16 مرداد 1388)

خواستم از خیابان رد شوم که کم مانده بود با ماشینی تصادف کنم. برگشتم که ببینم این دیوانه کیست، خنده‌ام گرفت، یک پاترول استیشن مشکی بود که پشتش نوشته بود: «پویندگان راه جنت» خنده‌ام گرفت: «اگه بهم زده بود، بی دنگ و فنگ و خرج الکی منو یه سر می‌برد قبرستون.» الان هر روز می‌توانم ببینمش که باز با همان سرعت دارد رد می‌شود. فکر کنم مال همین بیمارستان نزدیک اداره‌مان باشد. منشی سرش را از در آورد تو: «مهندس کت شما رو از لباسشویی گرفتم. جای آدامس از سر آستینش پاک شده. دیگه نمی‌خواین تعطیل کنید؟ ساعت دو شد، ها»...


کفش‌های قرمز
شعله آذر  (27 تیر 1388)

- همیشه برام از همین کفشا می‌گرفت. از این کفش پیرزنیا. دیگه یه روز به خدیجه گفتم، پاشو مادر بریم بازار. می‌خوام یه کفش بخرم. دوست داشتم از این کفش سانتا مانتاریا داشته باشم. به خدیجه گفتم بابات همیشه برام از این کفش پیرزنیا می‌گیره. یه قرمز دیدم. پاشنه بلند. حوصله‌ی پروف مروف نداشتم. شِرتی خریدمش. خب اندازه‌مو بلد بودم.
کمی روی صندلی چرخدارش جابه‌جا شد. دست چپ را حایل پای راستش کرد و آن را بالاتر کشید تا روی پایه درست جا بگیرد...


رقص پنهان
حمید اباذری  (9 خرداد 1388)

تا خانه‌ی قدیمی راهی نیست؛ قدم می‌زنم و به او فکر می‌کنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدم‌اش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت‌ از همه‌ی مقدس‌‌نماهای شهر، از جلوم می‌گذشت، به من که کنار راه‌پله‌ی خانه‌ی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون این‌که نظر کسی را جلب کند از پله‌ها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیک‌های شکلاتی سر می‌کردم. این‌جور هم سرگرم می‌شدم - و به قول مادرم از ول‌گشتن تو کوچه پس‌کوچه‌های کثیف محله‌‌مان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع می‌کردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت...


سقف
درنا نيری  (12 اسفند 1387)

سه کنج دیوار اتاق نشسته‌ام. پشت به دیوار داده، زانوهام را در بغل گرفته‌ام. فریاد می‌زنم: «بذارین بسوزه» سقف روی سرم سنگینی می‌کند. بخاری گازی میان شعله‌ها می‌سوزد. دود همه‌جا را گرفته است. همه سعی می‌کنند آتش را خاموش کنند تا به رختخواب نرسد. رختخوابی که بیست سال روی آن می‌خوابیدم. دود در گلویم می‌پیچد. فریادم با سرفه‌ها خفه می‌شود...


شات آخر
حمید اباذری  (3 اسفند 1387)

می‌دانی کار کسل‌کننده‌ای است. البته نه همیشه. مثلاً اگر از ده تا "دی‌وی" به فیلم‌نامه‌نویسی، فیلم‌برداری، کارگردانی، تهیه‌کنندگی و دست‌آخر هم تدوین خودت قرار باشد یک فیلم ده دقیقه‌ای برای جشنواره‌ی فیلم کوتاه دربیاوری، ــ آن هم با "پریمیر" و "یولیداستادیو" قفل‌شکسته، که با کلی دردسر رو کامپیوترت نصب کرده‌ای ــ لحظه‌لحظه‌اش شیرین است؛ بی‌خوابی‌ها؛ چشم‌های خون‌گرفته؛ درد بی‌امان شانه‌ها؛ زل زدن به بالا آمدن جان رایانه تا چند فریم را رندر کند، ــ و تازه بفهمی نبوغت اصلاً به‌درد نخورده و افکت ستاره‌ی چشمک‌زن به‌جای افتادن تو چشم آقا داماد، که مثلاً غرق عروس شده، تو دماغش افتاده...


جزئیات یک بعدازظهر پاییزی
علی حدادی  (27 بهمن 1387)

شاید دلیلش باد ملایمی بود که می‌وزید، شاید هم آفتابی بود که می‌تابید اما گرم نمی‌کرد و در عوض همه چیز را تمیز و با دقت روشن می‌کرد. شاید هم هیچ‌کدام این‌ها نبود، یا هم‌زمان شدن هر دو با هم بود، نمی‌دانم. از پارک ساعی آمده بودیم بیرون و داشتیم در پیاده‌روی خیابان ولیعصر، به طرف پایین می‌رفتیم. ساکت بودیم و این خیلی غیرعادی بود. شاید به این دلیل ساکت بودیم که وقتی در پارک بودیم، او در حدود یک ساعت، یا کمی بیش‌تر، با گریه حرف زده بود و گفته بود شوهر سابقش دیشب به خانه‌ی آن‌ها آمده و پدرش، که او نمی‌دانست چرا این‌جور وقت‌ها بی‌خودی مسیح می‌شد، شوهر سابق او را به خانه راه داده...


برف‌کوری
علی زوار کعبه  (17 بهمن 1387)

خواهرزاده‌ی آخری که مهتاب در چشم‌هاش برق می‌زند، گفت: «دایی یه قصه برام تعریف کن.» ظهر پاییزی زردرنگی بود و خورشید بالای سر چنار باغچه داشت از حال می‌رفت. گفتم: «اول باید بدونم چند سالته؟» پرسید: «چرا؟» گفتم: «خب داستان‌های تو سر من طبقه‌بندی شده‌اس... با توجه به سن و جنس و این جور حرف‌های پیش‌پاافتاده داستان‌هامو می‌گم». همین دو جمله‌ی پیش‌پاافتاده‌تر خواهرش را از پشت یک گپ و گفت به ظاهر عاشقانه‌ی اینترنتی هل داد سمت ما. سمت ما پسری نشسته بود که کرک‌های سبیلش با پاک‌کن وطنی هم از دست می‌رفت و البته من که به علافی شهره‌ی نه آدم‌های آشنا که در و دیوار خانه‌هاشان هم هستم...


دماغ
علی حدادی  (7 بهمن 1387)

می‌گوید: «فکرشو بکن! تمام وزن بدنم افتاد رو دماغم.» سعی می‌کنم تصور کنم. نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند جوری زمین بخورد که تمام وزن بدنش بیفتد روی دماغش. باز دارد شلوغش می‌کند؛ آن‌هم وقتی که باز من حوصله ندارم. می‌گویم: «خب جلوی پاتو نیگا می‌کردی که زحمات اون دکتر بدبختو این‌جوری به باد ندی!» نه. درست است که حوصله ندارم، اما لحنم نباید این‌قدر نیش‌دار باشد. می‌گویم: «حالا خیلی درد می‌کنه؟» چند لحظه مکث می‌کند. بهش برخورده، اما مثل همیشه می‌خواهد به روی خودش نیاورد. می‌گوید: «از صبح انقدر خون قورت داده‌م که دیگه داره حالم به هم می‌خوره.» سعی می‌کنم نگران باشم. می‌گویم: «چرا؟»...


من... تو... او...، یا شناسه‌های جدای زندگی من
محمدحسین جدیدی‌نژاد  (1 بهمن 1387)

کلاس پر از صدای خنده است. طوری که می‌توانی تصور کنی هیچ کس این سه کلمه را روی تخته سیاه نمی‌بیند. «من... تو... او...» معلم دارد تخته را پاک می‌کند.
من از این او می ترسم. از همان موقع که با تو آشنا شدم. انگار یک «او» مراقبمان بود. وقتی دست همدیگر را می‌گرفتیم و قدم می‌زدیم انگار یک او مراقبمان بود. شاید برای همین بود که وقتی با هم قدم می‌زدیم مدام به اطراف نگاه می‌کردم. و تو هم مثل همیشه می‌گفتی: «باز دنبال چی می‌گردی؟»...


قلعه
مصطفی مرتضوی (هیوا)  (22 دی 1387)

ما یک قلعه داشتیم. نه از این قلعه‌های خیالی که توی داستان‌ها و افسانه‌ها است. نه! ما یک قلعه‌ی واقعی داشتیم. یک قلعه‌ی کوچک روی یک تپه. تپه که می‌گویم برای الان است. آن روزها برایمان کوه بود! من بودم و برادرم، «م» بود و برادرش. چهار نفری حاکم جهان بودیم. دزد و یاغی و قاضی و حاکم و جلاد، همه خودمان بودیم. خودِ خودمان. من با «م» جور بودم، برادرم با برادرش. رابطه‌ی من و «م» حتا فراتر از رابطه‌ی دو برادر بود. تابستان که می‌شد چند تا جوجه‌ی ماشینی رنگ‌شده می‌خریدیم و با «م» راه می‌افتادیم در کوچه پس‌کوچه‌های پایین شهر...


من‌های مدفون
علی زوار کعبه  (16 دی 1387)

آفتاب کج‌تاب و سوز سرمای پاییزی مرا واداشت که تا محل قرارمان تاکسی بگیرم. چند وقتی بود که از خانه بیرون نرفته بودم. بازنویسی رمانی که سال‌ها پیش فکر اولیه‌اش به ذهنم متبادر شده بود، رمقی برایم نمی‌گذاشت. داستانش را دوست داشتم. با این حال هربار که تصمیم می‌گرفتم سرانجامی برایش متصور شوم، به بن‌بست می‌رسیدم. واقعیت این که رمان من یک خودزی‌نامه بود. بسیاری از حقایق، شکل دیگری به خود گرفته بودند: نام، مشخصات ظاهری، محل تولد و... و با این حال جسارت نوشتن بسیاری از چیزهای دیگر را نداشتم. اگرچه از خود، من دیگری ساخته بودم که از خانواده‌ی دیگری به دنیا آمده و در آب و هوای متفاوتی رشد یافته و تحصیل کرده بود، با این حال شک نداشتم چنانچه برخی از حوادث را ذکر کنم، پته‌ی خود را روی آب ریخته‌ام...


کدامین گناه؟
مشهود صفر  (9 دی 1387)

اتاق خالی نبود ولی سفید بود. حجم‌ها ساده نبودند. ملافه‌ای تمیز، هم‌رنگِ پوستِ سردش رویش کشیده بودند. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدایِ بوقی ممتد بود.
خانه خالی نبود ولی سفید بود. همه‌ی حجم‌ها ساده شده بودند. در هیچ کدام از اثاثِ خانه، فرورفتگی دیده نمی‌شد. ملافه‌های کثیف، هم‌رنگِ هوای تمیز بیرون و هم‌رنگِ سایه‌های پخش‌شده‌ی روی سرامیک‌های سفید، اشیا را پوشانده بود...


اتاقک شیشه‌ای نوک صخره
حمید اباذری  (29 آذر 1387)

هرگاه چشم باز می‌کنم و خودم را زیر صخره‌ی منتهی به او می‌بینم، می‌دانم رؤیای تکراری‌ام شروع شده. نمی‌گویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آن‌جا همه چیز سیاه و سفید است. نه این‌که فقط صخره‌ی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایه‌های سفید به آن‌ها می‌دهد. میدانی که وسطش ایستاده‌ام، خیابان‌ها، ساختمان‌ها ، پلاکارد‌ها، ماشین‌ها، حتا زن‌هایی که بالای سرشان اسم‌شان، سن‌شان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابان‌ها پرسه می‌زنند، سیاه و سفید‌اند. الناز هم هست. نزدیک‌ترین زن به من و صخره که دور میدان می‌چرخد و چشم‌های بهت‌زده‌اش به نوکِ محو شده‌ی صخره در ابرها میخ شده...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب