جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



سقوط
سروش رهگذر  (12 آذر 1387)

پیش از این که ساعت زنگ بزند، دکمه‌اش را پایین زد. عقربه‌های تقریباً هم‌اندازه‌ی ساعت رومیزی برای دوباره به هم رسیدن خیلی از هم فاصله داشتند. نیم‌خیز شد و لبه‌ی تخت نشست و به عکس عروس و داماد توی قاب خیره شد. داماد چتر بزرگی روی سرشان گرفته بود که مبادا عروس خیس شود و عروس متوجه شاخه گل ارکیده‌ای بود که داشت از جیب داماد می‌افتاد. بلند شد و توی هال رفت. خرسک روی صندلی تلفن داشت رو به جلو می‌افتاد که سرجایش نشاند و گوشی تلفن را برداشت؛ دکمه‌ای را فشار داد و شماره‌ها در پی هم قطار شدند. پس از چند لحظه سکوت صدای آشنایی با لحن ملایمی تکرار کرد: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.»...


پیام‌بر
محمدامین محمدی  (1 آذر 1387)

(داستان فارسی افغانستان)
برداشت اول: روز اولی که وارد کلاس شدم ضربان قلبم شدت یافته بود. دو دانه کتابچه دستم بود و وارد کلاسی شده بودم که بیش از پنجاه نفر جلوتر از من آمده بودند. همه مشغول بودند و داشتند با یکدیگر صحبت می‌کردند. کسی متوجه ورود من نشد. رفتم و یک جای خالی در گوشه‌ای از کلاس پیدا کردم. با دستمال همراهم خاک‌هایی را که رویش نشسته بود پاک کرده و بعد نشستم. سر و صدا‌ها که شدت گرفت نمی‌دانم چه شد یاد روز اولی افتادم که مادرم آورده بودم مدرسه. خدا بیامرز آورده بود که آدم شوم. هنوز از فکر و این‌گونه خیال‌ها خودم را خلاص نکرده بودم که استادی وارد شد و به همراه تمام دخترها و پسرها به احترامش بر پا خاستیم...


از من بپذیرید
علی زوار کعبه  (18 آبان 1387)

هر کسی باید یک «بی.ام.و»ی دو دو (۲۰۰۲) داشته باشد. یعنی اگر کسی بخواهد موفق شود، این بی.ام.و جزء ضروریات اول کار است. خیلی از آدم‌هایی که اول کار موفق بوده‌اند، اما ناغافل قاطی کرده‌اند و زده‌اند به سیم آخر، به خاطر همین بی.‌ام.و شان بوده است. برای این که بی.ام.و ِی ِ شخصی‌شان را از دست داده‌اند. به جان تکرارنشدنی‌تان، این جریان غیر قابل کتمان است. این طوری‌ها هم نیست که بی.ام.و ِی دودوشان را بگیری در عوض پرادو یا ماکسیما هدیه بدهی و فکر کنی، خب تبدیل به احسنتش کرده‌ام، حالا بایستی با دمبش هم گردو بشکند. نخیر این جوری نیست. از من نیمه‌عاقل-روانی بپذیرید. بی.ام.و دودو هم جنبه‌ی نوستالژیک قضیه را دارد و هم این‌که قدرت موتور و شتاب و سرعتش حرف ندارد. اسپورت‌خورَش هم محشر است. این یعنی در گذار از سنت به مدرنیته گیرپاچ نمی‌کند...


احیا
علی عسگری  (2 آبان 1387)

من زمانی داستان‌نویس بودم، بهتر است بگویم می‌خواستم داستان‌نویس باشم! حتا چند بار در مسابقات جایزه هم گرفتم. تحسین‌کنندگانی داشتم و از صف مردگان بیرون جهیده بودم! این‌ها را که می‌نویسم مال چهار سال پیش است و تو خودت خوب می‌دانی که پس از ۴ سال، دست به قلم شدن، صفحه‌های سفید کاغذ را روبه‌روی خود گذاشتن و نوشتن... نوشتن... نوشتن... سخت است. دردناک است. حتا اگر با این موسیقی همراه باشد. حتا اگر «چشم‌اندازی در مه» را با «گام‌های معلق لک‌لک» همراهی کنی. سخت است در این دمی که به سحر مانده، آرام و روی نوک پا، طوری که نشکند، که چقدر ظریف است او، می‌شکند، صدایش می‌شکند، اندامش می‌شکند، حتا غنوده در آب...


خاطره
شیما رستمی  (26 مهر 1387)

عرشیا در ماشین را برای خاطره باز کرد و با دست چپش همراه یک تعظیم ظریف، مسیر حرکت خاطره را در فضا ترسیم کرد.
خاطره! خاطره! بند کیفت به کمربند ماشین گره خورده و جدا نمی‌شه. اون شب که شوهر آهو خانم تو ماشین بابات مُرد، پای اونم بین صندلی گیر کرده بود. بابات تازه از بیمارستان مرخص شده بود. استراحت مطلق بود. اما تو اون محل جز اون کسی ماشین نداشت. آهو خانم وحشت‌زده بدون دندونای مصنوعیش، اون‌جا تو آستانه‌ی در با ضجه‌های گوش‌خراش کلمات نامفهومی می‌گفت...


نمايش‌نامه: پشت خط مرزی
امیر خالقی  (7 مهر 1387)

پرده‌ی اول. پرده به میزان یک‌پنجم باز شده، در وسط صحنه محفظه‌ی داخلی ماشین دیده می‌شود (تنها صندلی عقب). حرکت نور از کناره‌ها، از جلو به عقب صحنه حالت حرکت ماشین در جاده را نمایان می‌کند. دو مرد در صندلی عقب به هم دست‌بند زده شده و به صورت نادم در کنار هم جا گرفته‌اند، به صورت تمام‌رخ رو به تماشاگران.
مرد ۱: دیر تمام شد... ۳۰ سال... ۳۰ سال...


این خانه سرد است
رضا کیانی  (31 شهریور 1387)

مرد به دقت خیره شده بود به لب‌های بی‌حال زن که برای چند بار باز و بسته شدند. کمی بعد وقتی لب‌ها روی هم آرام گرفتند، مرد از جایش بلند شد و رفت به سمت پنجره‌ی بالکن، که باد قصد باز کردنش را داشت. نگاه زن را روی پشتش حس می‌کرد. زیر لب گفت: «کاش از همون اول چیزی نمی‌گفتم!» به تاریکی پشت پنجره نگاه کرد و در عین حال سعی کرد به چیزی فکر نکند. آهسته کتش را درآورد و آن را روی دسته‌ی صندلی کنار بالکن گذاشت. باید بی‌تفاوت از کنار موضوع می‌گذشت. این را می‌دانست...


مرثیه‌ای بر یک شب برفی
مرتضی کشمیری  (28 شهریور 1387)

۲۸ ژانویه. ساکم رو بستم. با خانم مارتین هم تصفیه کردم. مثل همیشه از کارم متعجب شد و به روح شوهر مرحومش قسم خورد که من دیوانه‌ام و ازم قول گرفت که حتماً برم پیش دیوید پسر خواهرش که دانشجوی روان‌شناسیه. بهش قول دادم و یک بسته سیگار. این‌هارم بنویسم دیگه دلیلی برای موندن ندارم. فقط یه مشکل کوچیک دارم... اونم این‌که هنوز فکر نکردم کجا برم... شاید برگردم به همون خراب‌شده‌ای که همه‌ی بدبختی‌ها و تنهاییامو مدیونشم... شایدم به عنوان یه غریبه برم تو یک دهکده‌ی کوچیک و رو زمین یکی از اهالی دهکده کار کنم...


تروریست
ع.ا.شعار  (7 شهریور 1387)

پنجره را که باز کرد بوی بلوار خیس پیچید توی اتاق. نگاهش را از آن طرف خیابان برید و برگشت طرف تخت‌خواب. کیف زرد رنگ را از زیر تخت بیرون کشید و روی زمین زانو زد. شماره‌ی رمز را تند تند چرخاند، کیف را خواباند روی تخت و درش را باز کرد. بست‌های سیاه را باز کرد و با دست چپ لباس‌ها را بیرون ریخت. با دست راست مخزن و قنداق تفنگ را بیرون آورد و کنار کیف گذاشت. لوله‌ی سیاه بلندی را از جوف شکافته‌ی کنار کیف بیرون کشید و کیف و لباس‌ها را به انتهای تخت هل داد. مخزن تفنگ را سر قنداق محکم کرد و قنداق را عمود روی تخت گذاشت و آن‌قدر لوله‌ی سیاه را پیچاند تا محکم شد. کسی در زد. تفنگ را سراند زیر انبوه لباس‌ها و از اتاق خواب بیرون رفت...


نه. هيچ چيز
شکوفه آذر  (30 مرداد 1387)

امروز هوا ابری است. گاهی خورشيد از لای ابرها بيرون می‌آيد و داخل غرفه‌ی کتاب‌فروشی‌اش را روشن می‌کند. سمت چپش يک ديوار بزرگ شيشه‌ای مشرف به پارک است. پشت پارک، روبه‌رو يک سری ساختمان مسکونی است. گاهی سرش شلوغ است. اغلب خلوت. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، کتاب‌های غرفه را جابه‌جا می‌کند. کم و زياد می‌کند. پازل‌ها را جايی می‌گذارد که بهتر ديده شوند. در اين فرهنگ‌سرا برای چند روز کتاب کودک می‌فروشد. برای خودش از خانه کتاب می‌آورد. حالا دارد «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» را می‌خواند...


کولیوانف و اقاقیا
ع.ا.شعار  (9 مرداد 1387)

ـ کولیوانف بلند شو صبح شده...
این جا بهار این جوریه، آدم دلش می‌خواد تا لنگ ظهر تو جاش بخوابه. مامان می‌گه همه جا بهار همین‌طوریه، فقط دیر یا زود می‌آد. ما پشت فنس مرکز تحقیقات کشاورزی هامبورگ وایسادیم و چمن‌های نارنجی و قرمز و زرد اون جا رو تماشا می‌کنیم. آلبرتو می‌گه باید مزه‌ی خوبی داشته باشن. دست داداش کوچیکش توتو رو گرفته و دو تایی زل زدن به چمن‌های رنگی و براق و آب از لب و لوچه‌شون آویزونه. من آب‌نبات‌کشی رو ترجیح می‌دم. گو این که تو کمپ ما کم‌تر از این جور چیزها پیدا می‌شه...


سوار خسته
خالد شهباز  (21 تیر 1387)

زن از طبقه‌ی چهارم، خیابان را دید زد. جز سایه‌ی رج درختان کنار خیابان که روی نور پای تیر چراغ برق افتاده بود و می‌لرزید، چیزی به چشم نمی‌خورد. پرده را کشید. تلفن را از روی عسلی برداشت. با خود روی تخت‌خواب برد. شماره گرفت. صدای زنی را آن سوی خط شنید. قطع کرد. موها را از جلو صورت کنار زد، پشت سر انداخت. شماره‌ی دیگری گرفت و روی تخت‌خواب دراز کشید. صدای بوق مقطع می‌آمد. مردی جواب داد: «الو...» «الو! آژانس؟ یه ماشین می‌خوام.»...


پوستین
سیما رحیمی  (5 تیر 1387)

مرد تمام شب را نگران تب بالای زن بود. گاهی می‌لرزید و گاهی هذیان می‌گفت. قبلن و در طول زندگی مشترک‌شان هم گاهی بیماری‌های جزئی به سراغ زن آمده بودند. سردرد، سرگیجه و کسالت. اما آن روز بالاخره و بعد از این‌که اولین باران پاییزی روی برگ‌های خاک‌گرفته‌ی شمعدانی ِ روی تراس‌شان زد و مرد بیدار شد و دید که زن با لباس خواب رفته است توی تراس، فهمید که بالاخره تب می‌کند. زن با پاهای برهنه توی لباس خواب حریر نازکی که تن لاغرش را در روشنایی طوسی سحر نشان می‌داد، ایستاده بود لبه‌ی تراس و به طرز رقت‌آوری بازوهای لخت لاغرش را از حلقه‌های لباس به سمت آسمان دراز کرده بود...


خیانت
امير صادقی  (21 خرداد 1387)

در را که باز کردم کله‌ی مردی را دیدم با صورتی نتراشیده و نخراشیده روی تنه‌ی زنم. چشم‌های سیاه درشتش خیره شده بود بهم. لپ‌های گوشتی‌اش آویزان شده بود دو طرف صورتش. سبیل پُر‌پشت‌اش تاب داده شده بود طرف پایین و غبغب زیر چانه‌اش آخرین نشان این مرد غریبه بود. کله‌ای بزرگ و مردانه روی تنه‌ی شکیل و زیبایِ زنم. مانده بودم چه صدایش کنم...


تانگوی یک‌نفره
شهرام رستمی  (11 خرداد 1387)

من مدام گیر می‌کنم. گیر می‌افتم؛ توی خودم، توی چیزها، توی ذهنم. مدام پرت می‌شوم توی اشیا. اشیا توی دست و پایم هستند. خودم هم احساس می‌کنم توی دست و پا هستم. همین دیروز بود وقتی رسیدم در خانه، توی جیب‌‌‌هایم دنبال کلید گشتم. دست‌هایم پر بود. خسته شده بودم. نمی‌دانم چرا کلید همیشه باید در آخرین جیبی باشد که می‌گردم. می‌دانم، نباید اعتنا کنم. این را دکتر بیاتی هم به من گوشزد کرد: «اعتنا نکن!»... یا مثلن همین دسته کلید اگر در جیب آدم بماند یا آویخته بر جا‌کلیدی کنار در، تا صبح اتفاقی نمی‌افتد، اما اتفاق افتاده که به خاطر این موضوع خوابم نبرده و نصفه‌های شب از جایم بلند شده‌ام و رفته‌ام کلید را سر جایش گذاشته‌ام...


... بهتر است دکتر را معطل نکنيم.
مهدی علاقمند  (5 خرداد 1387)

زن، پيش از اين‌که سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودی دير نکنی؟ مرد در را برای زن باز کرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادی. مرد سيگاری به زن تعارف کرد. زن رد کرد. يکی برای خودش گيراند. زن سرش را از پنجره بيرون برد و توی آينه‌ی بغل، صورتش را برانداز کرد. مرد گفت: مگر آينه همراهت نيست؟ زن گفت: اين روزها کم‌تر از آينه استفاده می‌کنم. راستش از موقعی که روی پيشانی و دور چشم‌هایم چروک افتاده کمی می‌ترسم. مرد گفت: از آينه يا از خودت؟...


می‌شه سکوت کرد!
سروش رهگذر  (27 اردیبهشت 1387)

مرد بدون این‌که سرش را به طرف آشپزخانه بچرخاند، آرام پرسید: «خوب، دیگه چه خبر؟» و زن بدون این‌که حرکتی بکند، از همان پشت یخچال ساید بای ساید چیزی زمزمه کرد. مدتی دیگر در سکوت گذشت و مرد هم‌چنان به تصویر تخت تلویزیون خیره شده بود؛ آن‌جا که دو گوزن نر برای تصاحب یک گوزن ماده با هم شاخ به شاخ شده بودند. ناخواسته چشمش به دستگاه پخش بزرگ زیر تلویزیون و سی‌دی‌ها افتاد. آرام گفت: «فکر کنم تو این سی‌دی‌ها بشه چیز خوبی گیر آورد!» و زن که از صدای گوشخراش برخورد شاخ‌ها به تنگ آمده بود، کمی بلندتر گفت:...


پنجره‌ی واحد سيزدهم
ناصر تميمی  (7 اردیبهشت 1387)

احتمالن قبل از باز کردن اين نامه متوجه شده‌ايد که آدرس اين نامه بسيار برای‌تان آشنا است. بله تقريبن چيزی شبيه آدرس همان‌جايی است که شما در آن زندگی می‌کنيد و آن‌جا را «خانه» می‌ناميد، تنها پلاک آن يک رقم پس از شماره‌ی واحد شماست. اگر تاکنون با من موافق بوده‌ايد بايد به عرض برسانم که احتمالن شما مرا «همسايه» می‌ناميد...


شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو
شعله آذر  (22 فروردین 1387)

توی آن تاريکی، سنگ‌ها ديده نمی‌شدند؛ شايد فقط از زير کفش‌ها، از زير پاها، برجستگی‌های سخت سنگ را می‌شد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پيدا می‌شد، سگک‌های کوله‌پشتی‌اش می‌درخشيدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتياط قدم برمی‌داشت. دره‌ی کنارش را مدام زير نظر داشت. زن، آن دو را نگاه می‌کرد. جز سکوتِ ميان آن‌ها، صدای گه‌گاه پرنده‌ای ناپيدا بلند بود. صدای چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هايی هم می‌آمد که به دره می‌افتادند. راه باريک، در نورِ گاه‌به‌گاه مهتاب روشن می‌شد...


روایت غیرمعتبر از عشق
علی شیعه‌علی  (19 فروردین 1387)

ـ نياوران؟ ـ بيا بالا... ساعت ۱۰ صبح است. فقط يک آدم ديوانه‌ اين وقت روز با ماشين درست از وسط شهر رد می‌شود. ماشين‌ها مثل مورچه پشت سرهم هر چند دقيقه يک تکان می‌خورند. آفتاب بيداد می‌کند. راننده دزدانه نگاهی به آينه‌ی ماشينش می‌اندازد و تنها مسافرش را ديد می‌زند و می‌گويد: «با اين وضع تا ظهر هم نياوران نمی‌رسيم». مسافر بدون اين‌که نگاهی به جلو بيندازد، آرام می‌گويد: «اشکالی نداره. عجله ندارم»...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب