جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



روزمرگی ۲
سوسن جعفری  (3 دی 1385)

من، مردی را می‌شناسم که کارش سوارشدن اتوبوس است. خيلی‌ها سوار اتوبوس می‌شن يکی‌اش خود من، اما اين مرد اصولن کارش سوارشدن اتوبوس است. کارش، نشستن روی صندلی عقبی قسمت مردهاست و پيچاندن ماتحتش سمت عقب و ديد زدن زن‌ها... من زياد سوار اتوبوس می‌شم. نه چون ارزان‌تره، يا...


اتفاق
ايمان اسلاميان  (21 آذر 1385)

زن مانتویی وزنش را روی پای دیگرش انداخت، دکتر برای نشستن تعارفش نکرد، قبل از این که دکتر، شیفت اتفاقات را تحویل بگیرد زن، تخت بیمارش را آورده بود و گذاشته بود کنار تخت معاینه: ـ از یک هفته پیش تا حالا فشارش ثابت نیست، دو سه شب پیش بود، گفتم مرده. دکتر شکم دخترکی را فشار می‌داد که همراه مادرش آمده بود، انگشتش را روی جاهای مختلف سینه‌ی دخترک گذاشت. ـ دخترجان قبلن هم عفونت روده داشتی؟ چهره‌ی دخترک درهم رفت و داد زد، مادرش دستپاچه نیم‌خیز شد...


درج در تیتر تا نقطه‌شدن ته خط، آخر صفحه
محمدحسن فرازمند  (13 آذر 1385)

نشسته‌ایم... حالا، در هیأت کلمات... ردیف به ردیف، چنگ در چنگ هم انداخته فریاد می‌زنیم، متن را، هریک به اندازه‌ی سهم‌مان... چندتای‌مان که ظاهرشان هیکل‌مندتر است‌، سبیل اندر سبیل... از هیبت‌شان می‌شود فهمید، انگار که قسمت‌های مهم‌تر متن را بر دوش می‌کشند، شاید، برای همین است که متن‌شان را محکم‌تر فریاد می‌زنند... محکم‌تر از من، که در هیأت یک «و» نشسته‌ام...


اتاق معکوس
مشهود صفر  (5 آذر 1385)

وارد اتاق شد. صدای سوت آمد. سریع خودش را از جلو روی زمین انداخت و دست‌هایش را پشت سرش گذاشت. صدای ترکیدن چیزی و سپس صدای شرشر آب آمد. سرش را بلند کرد و دور و برش را نگاه کرد که با منوّر روشن شده بود. سنگر سر جایش بود. ـ پاشو بابا، چیزی نشده. خمپاره اون ور سنگر به تانکرِ آب خورد. فقط نماز شب شما بی وضو می‌مونه...


بوت‌های زرشکی بابایم، پای شما چه کار می‌کند؟!
الهه ح.  (12 شهریور 1385)

ایستاده بود جلوی اجاق گاز و نرم و زنانه، داشت سیب‌زمینی‌ها را هم می‌زد. هود را روشن نکرده بود و تمام فضای آشپزخانه را بوی سیگار و سیب‌زمینی گرفته بود. این آشپزخانه را دوست دارم به چند دلیل: اول این که ساعات زیادی را تویش گذرانده‌ام و به نوعی برایم عادت شده، دوم این که کوچک است و خلوت و ساکت و پر از نور و سقفش از شیشه. حیاط خلوتی است که تبدیل شده به آشپزخانه. درست کنار قسمت مرکزی دفتر که پر است از کتاب و کاغذ و میز و کامپیوتر و آدم و آینه‌ای که همه‌ی این‌ها را دوبرابر می‌کند. اما آشپزخانه، انگار یکباره جدا می‌شود از همه‌ی شلوغی‌ها. انگار فرو می‌روی در سردی یخچال و گرمی گاز، و پر و خالی‌شدن ظرف‌ها و قابلمه‌ها و بوی سطل آشغال، که گاهی بهتر است از فضای بیرون ذهنم...


مهمانی
ايمان اسلاميان  (28 مرداد 1385)

با این که خودتان جزئیات کار را می‌دانید، باز همه چیز را می‌گویم، شاید به دردتان بخورد: ... من و آقایان f و a در خانه‌شان را زدیم، البته قبلش می‌دانستند که ما می‌رویم، s از در بالا آمد، کوچه خلوت بود، من خودم دقت کردم، محال است کسی او را دیده باشد، قرار شد پشت درخت‌های انبوه حیاط منتظر باشد، تا اگر مشکلی پیش آمد عمل کند، سخت‌تان نیست که اسم‌شان را نمی‌آورم؟.... راحت ما را قبول کردند، البته مشکوک بودم، شما که نمی‌دانید در همان اول کار، برای‌مان شربت پرتقال آوردند، آن هم توی لیوان‌های دسته‌نقره‌ای... بله فقط خودش بود و زنش، همین دو نفر، نه هیچ‌کس دیگری....


جنون
فاطمه حق‌وردیان  (17 مرداد 1385)

زن روی زمین افتاد. سرش را خم کرد. موهایش روی زمین پخش شد: هرچه شما بگویید. پاهایش را روی موهای زن گذاشت. دردش آمد. جیغ کشید. مرد خندید. شمشیر قدیمی را برداشت. روی گردن زن گذاشت. زن لرزید. خوشش آمد. شمشیر را بلند کرد. سر زن روی زمین افتاد. خون به در و دیوار پاشید. پاهایش را روی سینه‌ی زن گذاشت. زن زیر پاهایش تکان می‌خورد. داشت جان می‌داد. موهای زن دور سر را گرفته بود. موها را کنار زد. سر چشمک زد. ترسید. عقب عقب رفت. نگاه کرد. زن توی آشپزخانه بود. داشت ظرف می‌شست. سر روی کاناپه لم داده بود، داشت تلویزیون تماشا می‌کرد. سرش را با دو دست گرفت. چشم‌هایش را بست. زن طاقباز روی زمین افتاده بود...


تعلق
سوسن جعفری  (13 مرداد 1385)

چیزی به اندازه‌ی بالارفتن از آن‌همه پله اذیتش نمی‌کرد، حتا به اندازه‌ی حرفی که خواسته بود بگوید و نشده بود. برای کسی فرقی نمی‌کرد او خوب بود یا بد، می‌گفت حالا که کسی دوستم ندارد دردکشیدن برایم راحت‌تر شده‌است... اما دروغ می‌گفت؛ این را می‌شد توی چشم‌هایش خواند وقتی خیس که می‌شدند رویش را برمی‌گرداند تا نبینم‌ش که دارد گریه می‌کند....


بی‌بی یعنی مرگ
عاطفه حبیبی  (5 مرداد 1385)

اتوبوس جلوی در مسجد نگه داشت. آرام در گوش نرگس گفتم: «ای کاش نیومده بودیم». نرگس چیزی نگفت. جعفری بلند داد زد: «باز چی دارین در گوش هم می‌گین؟» جوابش را ندادیم و از اتوبوس پیاده شدیم. عکسش را گذاشته بودند روی حجله‌ی جلوی مسجد. آستین مانتوام را با چهار تا انگشت گرفتم و اشکم را پاک کردم. نرگس با آرنج زد به دستم و به عکس اشاره کرد. ـ یادش به خیر، چه آدم مزخرفی بود...


خزینه
ايمان اسلاميان  (1 مرداد 1385)

صمد که تون حمام را آتش می‌داد، می‌فهمیدیم که باید بساط مچ‌انداختن را جمع کنیم، از خزینه‌ی حمام متروک آقا، یکی یکی بیرون می‌آمدیم و پخش‌وپلا می‌شدیم، هر یکی‌مان جایی گم و گور می‌شد، انگار نه انگار خبری بوده. سر کار می‌رفتیم، اگر چرت می‌زدیم و چشم‌های‌مان خمار می‌شد، حساب‌مان پاک بود، اگر خمیازه‌مان می‌آمد باید فرویش می‌دادیم و دماغ‌مان را باد می‌کردیم، اما بروز نمی‌دادیم که تا صبح توی حمام خرابه چه کار می‌کردیم....


دو داستان از شعله آذر
شعله آذر  (23 تیر 1385)

(هرس، غروب روز هفدهم)
بیاید گوشه‌ی تخت بنشیند. تصویرش بر مردمک چشمان من بیفتد. انگشت‌های باریک و بلندش را، که تنها برای نوازش قلم و کاغذ‌های ابر و باد به‌کار می‌برده، لابه‌لای پیچ‌و‌تاب‌های بلند موهایم کند، چنگ بزند آن‌ها را. گوشت نرم و خنک بند اول انگشت‌ نشانه‌اش را، نرم بگذارد روی پیشانیم. به آن خطوط کم‌رنگ افقی که ‌رسید، ابروهای ظریفش را درهم کشد و به اندازه‌ی یکی دو نفس، چین‌و‌شکن‌های پیشانی بلندش در آن خطوط تیره گم شود. همراه توازنی که باد به نوسان پرده‌ی توری اتاق خواب داده، از پستی‌ها و بلندی‌های چهره‌ام بیاید پایین....


دایره
سروش رهگذر  (18 تیر 1385)

مرد ساعت شش صبح از خواب برخاست. بر لب تخت‌خواب نشست. از روی عسلی برگی از تقویم جدا کرد و آن را زیر تخت انداخت. بلند شد و درحالی‌که پشتش را می‌خاراند به آشپزخانه رفت. کتری را پر از آب کرد و روی اجاق گذاشت. زیرش را روشن کرد. بعد به حمام رفت و به دقت ریش پرپشتش را آنکادر کرد؛ دوش گرفت. بعد از حمام صبحانه‌ی مفصلی خورد. آنگاه لباس پوشید و ساعت هفت صبح از خانه خارج شد...


روز گودال
شکوفه آذر  (7 تیر 1385)

روز اول. روزی که نوشتن اجتناب‌ناپذیر شد
می‌خواستم فقط راه بروم. بروم بیرون. از روز اول، یعنی از روزی که از تایباد پیاده رفتم تا هرات، در برابر وسوسه‌ی نوشتن مقاومت کردم. زیرا نوشتن به خودی خود معتبر نیست. اما درست در همین لحظه یعنی در حالی که ماه بالای سرم است و هنوز ساعات آخر روز بیستم از ماه هفتم را می‌گذرانم، تصمیم گرفتم که بنویسم. البته کلمه‌ی «تصمیم» دیگر در مورد من صادق نیست. زیرا مدت‌هاست که هیچ تصمیمی در هیچ زمینه‌ای نمی‌گیرم. من می‌نویسم به این دلیل ساده که امروز نوشتن، اجتناب‌ناپذیر است...


دوران
سیدرضا حسینی کوشالشاهی  (3 تیر 1385)

یک حیاط خیلی بزرگ به همراه یک دسته سرباز، فرمانده، تیرک اعدام و یک نفر محکوم به مرگ را همین الان دیدم که وارد داستان شدند. برای چه این یک جمله، مقدمه نوشته شد؟ من که تا پایان وقتی ندارم، آن‌وقت این نویسنده‌ی احمق، دیوانه، حرام‌لقمه و بی‌همه‌کس، مقدمه‌چینی می‌کند، خودش دارد می‌بیند که همه‌چیز برایم رو به پایان است، دیگر چیزی نمانده، فقط چند لحظه‌ای دیگر، نه... من... بی‌گناه...


آن حوالی، فرعی‌ها همه شبیه هم بودند
شهرام رستمی  (26 خرداد 1385)

هرچه فکر کرد نتوانست مردی را به‌جا آورد که اعلاميه‌ی فوتش روی در خورده بود. آدم‌هايی که در آن خانه رفت‌وآمد می‌کردند همه چهره‌هايی آشنا داشتند. مثل اينکه خيلی‌ها را می‌شناخت اما مرد صاحب عکس اعلاميه را به‌جا نمی‌آورد که ظاهرن در آن خانه زندگی می‌کرد و حالا مرده بود. پاک گیج شده بود. اطمینان داشت که او را دیده بود. درست نمی‌دانست چند وقت پيش. آدم حواس‌پرت و گيجی هم نبود. اسم‌ها و آدم‌ها را نه به راحتی و نه به زحمت به ياد می‌آورد. افکار غريبی از ذهنش گذشت....


اگر شب بشود...
ايمان اسلاميان  (22 خرداد 1385)

مسواک، حمام... هنوز فکر می‌کنم توی گوش‌هایم کف مانده، هول‌هول با آب سرد حمام، گربه‌شور کرده‌ام و زده‌ام بیرون، آب‌گرم‌کن‌های دیواری فقط به درد ظرف شستن می‌خورند، سراغ یخچال نرفته بودم بهتر بود، خالی خالی، صدایم در بیاید مادر باز می‌گوید اگر خوردنی بماند فاسد می‌شود. می‌روم طرف شلوار و به‌زحمت کمربند را به قافه‌اش می‌کنم، تا نصفه بالا نکشیده، پرتش می‌کنم طرف رخت‌آویز و ولو می‌شوم روی کاناپه، طوری لم می‌دهم که پیاده‌رو را ببینم، موقعش است؛ زنگ تعطیلی شیفت صبح مدرسه‌ی دخترانه که درش توی خیابان بغل باز می‌شود. مثل همه‌ی روزهایی که تنها می‌شوم، می‌نشینم کنار پنجره، خوبی پنجره این است که آفتاب مستقیم می‌خورد به وسط‌هایش و از بیرون آینه می‌شود، تا دخترها نیایند و چشم نگذارند به پنجره نمی‌فهمند که من نشسته‌ام و می‌توانم حتا رنگ جوراب‌های‌شان را بگویم، حتا این که چه عروسکی را آویزان کیف‌شان کرده‌اند...


شيرعلی‌خان
سوسن جعفری  (17 خرداد 1385)

روی تپه‌های سرسبز، قدم که می‌زد شيرعلی‌خان؛ با صورت زغال‌ماليده‌اش، که به کبودی می‌زد، دخترهای ده که آمده بودند برای چيدن گل‌گاوزبان‌های معطر، دل توی دل‌شان نمی‌ماند تا شيرعلی‌خان با آن دست‌های پينه‌بسته‌اش، دهنه‌ی قاطرش را سفت می‌گرفت و می‌خزيد پايين تپه؛ تا دخترهای حریص، چشم‌های نمورش را نبينند شايد... شيرعلی‌خان را توی هيچ قهوه‌خانه‌ای حتا، هيچ مردی نديده بود. بيش‌تر از بيست و چند سال نداشت و يک‌تنه، بار يک قاطر را روی سينه‌اش بلند می‌کرد... صورتش را زغال می‌ماليد و هيچ سبزی ريشه‌ی موهای زبر مردانه، زمختش نکرده بود هنوز... می‌گفتند شيرعلی‌خان حتا اسمش هم اين نبود، بعدن‌ها شد شيرعلی‌خان...


مورچه
سروش رهگذر  (9 خرداد 1385)

ـ «سلام دايه» ـ «سلام روله، چنی دير کرديد! اکبر کو؟!» ـ «دايه، دکتر شلوغ بود. چقدر ناليديم گذاشت رفتيم تو! اکبرم رفت پی دوا، داروخانه» ـ «خو... بچه چطوره؟! مورچَه‌ی دايه! بده بغلم...» ـ «خوابيده دايه، ول کن بذارمش تو جاش!» زن چرخيد. بچه به بغل سراسيمه وارد اتاق خواب شد. با پاهايش متکای کوچکی را جابه‌جا کرد؛ پيش کشيد. کودک را با چشمان سرخ و متورم که سخت گردن مادر را چنگ گرفته بود، به آرامی زمين گذاشت. رويش را پوشاند. از اتاق بيرون آمد و در را به آرامی پشت سرش بست... ـ «گوشش... گوشش عفونت کرده. دکتر گفت...» ـ «آه، صدبار بشت نگفتم بچه گوششه؛ عذابش ميده؟!» ـ «دايه تو گفتی ژان کرده؟!»...


مسافرکشی
سارا محمدی  (4 خرداد 1385)

آخرهای شب است، مثل همیشه می‌گویم چند دور مسافر بزنم بعد بروم خانه، دخترم کلاس دوم است، زنم کارمند است و عصرها خیاطی می‌کند، هر از چندی مهمانی شام می‌گیریم، گاهی خانواده گاهی دوستان. اجاره‌ی بالایی می‌دهیم ولی فکر کردیم دختر داریم و بهتر است این جا بشینیم، همسایه‌ها به نظرم یک جورایی بی‌تفاوتند به چی نمی‌دانم ولی انگار ما اصلن وجود نداریم، زنم خیلی تیپ نمی‌زند، آزاده دخترمان اتاق خوبی دارد، از اتاق خواب ما بزرگ‌تر و بهتر، برایش یک تخت و میز صورتی خریده‌ام. مشتری‌های زنم بیش‌تر تو نشیمن می‌آیند به نظرم شغل خوبی است. من صبح‌ها اداره‌ام عصرها توی مغازه‌ی نزدیک اداره فروشندگی می‌کنم، مغازه‌ی روسری‌فروشی، به جز من پسر صاحب مغازه هم هست، گاهی می‌گوید من باید بهتر با زن‌ها حرف بزنم مثلن بیش‌تر روسری بیاورم...


ما این‌جائیم...
رضا کیانی  (29 اردیبهشت 1385)

ما را می‌بینی؟... صدامان را می‌شنوی؟ ما... ما این‌جائیم! این‌جا. توی این خانه. این‌جا خانه‌ی ماست. خانه‌ی ما که نه. مال صاحب‌خانه است. این را که لابد می‌دانی؟ خوب که نگاه کنی من را می‌بینی که وسط اتاقِ دم دری دراز کشیده‌ام و دارم نفس‌های آخر را می‌کشم و بابا را می‌بینی که کنج دیوار اتاق نشسته است و پشت سرهم سیگار دود می‌کند و چند وقت یک‌بار زیرچشمی مرا می‌پاید، و ننه‌مان را که توی ایوان خانه چمباتمه زده و درحالی‌که اشک می‌ریزد از بابا پیشت شکایت می‌کند. اما هر چه نگاه کنی دیگر او را نمی‌بینی. چون او دیگر نیست. خبر که داری؟...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب