جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



سادات‌محله‌ی کوشالشاه
سیدرضا حسینی کوشالشاهی  (22 اردیبهشت 1385)

کوشالشاه نام روستای کوچکی بود از توابع شهر کوچکی به نام لنگرود و سادات‌محله یکی از محله‌های کوچک همان روستا بود که دیگر نمی‌خواست کوچک باشد، دلش می‌خواست بزرگ شود، حتا بزرگ‌تر از همان شهر کوچک، پس بلند شد و آمد کنار خیابانی که از میان خودش می‌گذشت، نگاهی به اطراف کرد، بعد به امام‌زاده چشم دوخت و به جد تمام سادات محله فکر کرد، بعد به تمام سادات محله فکر کرد و سرآخر به خودش فکر کرد، به این نتیجه رسید که دیگر توان ماندن ندارد و باید برود تا بلکه بزرگ شود. تاکسی گرفت و سوار شد. راننده را شناخت، یکی از سادات خودش بود. راننده هم او را شناخت، تعجب کرد و پرسید به کجا می‌رود. سادات‌محله گفت برای همیشه آن‌جا را ترک می‌کند تا شاید بزرگ شود...


اعتراف
ايمان اسلاميان  (7 اردیبهشت 1385)

... به تو دروغ نمی‌گويم. اگر دروغکی هم گفته باشم، از دستم در رفته. البته همه‌اش را نوشته‌ام. می‌توانی تاريخ و جزئيات دروغ‌هايم را در تقويم تاريخ گذشته‌ام بخوانی. حتا اگر بخواهی همه‌ی دروغ‌هايم را از بر می‌گويم. اما يک چيز هست که بهت نگفته‌ام. فقط يک قضيه. نه اين‌که دروغ گفته باشم... نه... نگفته‌ام. رويم نشد. می‌ترسيدم يک سيلی بخوابانی توی گوشم و بروی و پشت سرت را نگاه نکنی. اما نمی‌دانم امشب چه مرگم شده که دلم می‌خواهد همه چيز را بهت بگويم، تا قبل از اين‌که لباس عروس ساقدوش‌های کوچولويت را تزيين کنی و وقت کليسا بگيری، همه چيز را دانسته باشی. نمی‌دانم وقتی اين‌ها را بدانی چکار می‌کنی؟ اصلن بهم حرف می‌زنی؟ شايد لب‌های کوچکت را گرد کنی و تف بيندازی به صورتم. نمی‌دانم. هر کاری دلت می‌خواهد، بکن. اما به پدرت چيزی نگو... بگو با يک نفر ديگر سر و سر داشته‌ام و تو مچم را توی يک بار گرفته‌ای... آه از نگاه‌های سنگين پدرت... نمی‌خواهم بفهمد به يک زن تنها چه خيانتی کرده‌ام....


دو داستان از ایمان اسلامیان
ايمان اسلاميان  (19 فروردین 1385)

(چی؟...، خارش)
پاهایش را به سختی می‌کشید. پاهاش چند کیلو شده بودند. هرچه باد توی پر و پایش می‌پیچید باز شلوارش را خشک نمی‌کرد، فقط گرد و خاک را به رطوبت پاچه‌هایش اضافه می‌کرد. شلوار کش‌بافش را کشید بالا. با لباس‌های فرم راحت‌تر می‌شد راه رفت. شلوار کش‌بافش که روز روزش می‌چسبید به پاها و با موهای پا قلاب می‌شد، خیس و نوچ و کبره بسته به حالت پاهایش درآمده بود. رفته بودند میهمانی زنانه و آویزان مادر همه‌جا می‌رفت.. یک بمب ده متر آن‌طرف‌تر خورد زمین. شلوارش خیس‌تر شد. باز ادامه داد. وسط میهمانی هرچی گشت توالت را پیدا نکرد و شلپ‌شلپ‌کنان با شلوار خیس آمد جلوی مادر...


روزمرگی
سوسن جعفری  (15 فروردین 1385)

راننده با يک عينک دودی قديمی ايستاده است کنار ماشينش و داد می‌زند: «يه نفر...» دخترک قد بلندی ندارد اما آن‌قدر لاغر است که قدش را بلندتر از آنی که هست نشان بدهد. روی صندلی عقب ماشين می‌نشیند و راننده می‌خزد تو، زن مسن چادری نشسته است صندلی جلو بغل دست راننده، دو تا مرد صندلی عقبی هرکدام به نوبت به بهانه‌ای خم می‌شوند تا صورت دخترک را ببينند؛ دخترک خوشگل نیست اما تنها زن جوان توی ماشين بودن کافی است تا مرد جوان کمی خودش را سمتش بسراند...


اجنه‌ای می‌گفت
شايان الهامی  (6 فروردین 1385)

طعم شور پاهای یک پتیاره. پیرزالی است که اوراد را می‌خواند و با اجنه عشق‌بازی می‌کند. «بوی گس اتاق یک پسر نوجوان». انکاره طعم شراب در سالوس‌خانه‌ی ریاورزی.
یادش به خیر زمانی را که در خائوس گذراندیم با سرورمان. چه نکبتی است در دنیا. چه بیچاره هستیم که با شنیدن قانون به ناچار ظاهر می‌شویم برای عشق‌بازی با این عجوزه جادوگر پتیاره. آه مفیستو..... سمالتنتا بر عذبت المظافر؟ ترجبختی فی امتبیر ان تبرا سرپیانی؟...


شرح روايت ديدار من و ابليس
صالح تسبيحی  (23 اسفند 1384)

البته و به هر دليل، آن روزگار و پله‌ها تا آن در، و بوی نا و گياه خشکيده و رنگ سفيد که يادم می‌افتد، با خود يک زن پير را می‌کشد جلوی چشمم. هنوز منتظرم که باز يله دهد و مقنعه‌ی گل‌دار سفيد سرش باشد. برايم حرف بزند. قصه بگويد. با پسرش فرانسه حرف بزند و من قصه‌ها را بفهمم و فرانسه را نفهمم. و خاطرم آسوده باشد. منتظرم فکرم، مغزم خلاص باشد از فکر و خيال‌های زائد. فکرهايی بی‌ربط و به دردنخور که هی می‌آيند و هر کاری می‌کنم نمی‌گذارند برای شنيدن قصه از دهان کسی، حواسم کاملن جمع بشود، حتا وقتی کتاب هم می‌خوانم از آن غرق و باور ديگر خبری نيست، و خيالم تخت باشد و بروم پی بازی‌ام. سوار چرخ و فلکی بشوم و پله‌ها را يکی در ميان بپرم. کاش هنوز از تاريکی می‌ترسيدم...


شاید مبهم، شاید گیج‌کننده
ناهيد شاه‌ملکی  (19 اسفند 1384)

حال عجیبی دارم، نمی‌دانم خوب است یا بد. انتخاب کلمه‌ای برای توصیف شرایط برایم سخت است. چیزی مثل حس مبهم عادت چشم به تاریکی یا زده‌شدن چشم از نور زیاد. پر از اضطراب، پر از دلهره. نمی‌توانم تشخیص بدهم خوب است یا بد. شبیه وقتی که اسمت را مقابل یک جمعیت بزرگ می‌خوانند و تو فکر می‌کنی وقت خدا شدن است. به جلو که نگاه می‌کنم تپش قلبم بیش‌تر می‌شود، جریان خون گرمم را توی رگ‌هام حس می‌کنم، صدای تپش را احساس می‌کنم، بوم بوم...


سفر
ايمان اسلاميان  (15 اسفند 1384)

تابستان که می‌آمد بام گل‌مال خانه، ملک شخصی من می‌شد. تنها می‌نشستم کنار بام يواشکی دو سه خانه‌ی کناری را ديد می‌زدم و وقتی چيزی برای ديدن نبود می‌رفتم وسط بام هر جور که می‌خواستم می‌خوابيدم، با لحاف، بی‌ لحاف، با لباس، بی لباس... تنهای تنها، بی فکر مزاحم و بالاسر. پدر که هر جا را خالی می‌ديد دراز می‌شد، دخترها هم دو سه پله‌ی اول را بالانيامده با غيظ پدر کور گم می‌شدند، مادر هم از ترس خفتک بالا نمی‌آمد، می‌ترسيد دوخته شود به زمين و نفسش بالا نيايد... آفتابه را زير لحاف‌ها قايم می‌کردم و می‌آوردم بالا و نصف بام را نم می‌زدم و بر خشکی بام می‌خوابيدم. تک و توک نسيم‌هايی که می‌آمد بوی نم گل را زير مشامم می‌آورد. اما آن شب‌ها...


نمایش‌نامه‌ای در سه پرده
علی عسگری  (8 اسفند 1384)

همه سر جای‌شان نشسته‌اند، قربان! مردی از پله‌ها بالا می‌رود، انگار با عجله. آهان! پایش گیر می‌کند به یکی از پله‌ها، اما به موقع خودش را جمع و جور می‌کند. حالا وسط سن است، یک‌کم ظاهرش امروزی نیست. آخر این روزها کسی عینک یک‌چشمی نمی‌زند، با آن کت راه‌راه! ریش کم‌پشت بزی هم دارد. باید تهیه‌کننده باشد یا کارگردان. هرکه باشد تازه‌کار است، پیش از این او را ندیده‌ایم. حالا یکی یکی حاضران را دارد نگاه می‌کند، به سرعت از همه می‌گذرد، نه، به شما رسیده و انگار خشکش زده. صاف زل زده به عینک‌های دودی‌تان. انگار از آن‌جا تصویر خود را در آن‌ها می‌بیند...


داستانی از سوسن جعفری
سوسن جعفری  (4 اسفند 1384)

ــ «نمی‌دونه!» ــ «... شايد... شايد...» دست انداخت لابه‌لای موهای بلند خرمايی‌اش، مدتی بود فرصت نکرده بود برود حمام... حسابی سرش، پوست سرش می‌خاريد... بلند شد و رفت جلوی آيينه تو سرسرا و شانه‌ای به موهاش کشيد (موهام می‌ريزن... يه مدتيه حتا می‌ترسم شونه‌شون کنم... ببين... دلم می‌گيره... هوايی می‌شم کوتاه‌شون کنم...) موهايش را سه‌لا کرد و با گيره بست. آمده بود کنار آيينه ايستاده بود و نگاهش می‌کرد. موهايش را محکم کشيده بود و با گيره سفت بسته بود. ابروهاش کشيده شده بودند به سمت شقيقه‌هاش... نه تنها موهايش داشتند می‌ريختند حسابی لاغر هم شده بود. حالا صورتش بيشتر بيضی بود تا گرد. موهايش را هم که می‌بست بيشتر کشيده به نظر می‌رسيد....


توهم
شهرزاد مقیمی  (1 اسفند 1384)

مسیر را به راننده گفت و سوار شد. هوای ماشین گرم بود. می‌توانست چشم‌هايش را ببندد و به موزیک ملایمی که از رادیو پخش می‌شد گوش بدهد. همه‌چیز خوب بود. فقط خسته بود و کمی هم سردرد داشت. اما مهم نبود. مثل این‌که همه چیز خوب پیش می‌رفت. مدتی به همان حالت ماند. سردردش هر لحظه بیش‌تر می‌شد....


بچه که بودیم
شايان الهامی  (23 بهمن 1384)

تیم فوتبال کوچه‌ی ما خیلی عجیب بود. ما کودک بودیم و به عجیب‌بودن و خرق عادت کردن چندان اهمیت نمی‌دادیم. بعدها که بزرگ شدیم همه‌ی آن روزها در یک جمله خلاصه شد: «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد». فکر می‌کنم این یک جمله به هیچ‌وجه حق مطلب را ادا نمی‌کند....


سايه‌های محو
شعله آذر  (14 بهمن 1384)

کمی شل و ول، کمی خميده. همين‌طور راه می‌رود. از قاب پنجره نگاه می‌کنم. سه روز است باران‌ می‌بارد. آسمان، سورمه‌ای می‌زند. دانه‌های باران، راست می‌آيد پايين. حوضچه‌های کف کوچه پر آب است. تصوير راه رفتن او، گاه می‌افتد توی آن‌ها. ناپيدا می‌شود. دوباره می‌آيد توی يکی از آن‌ها. لحظه‌ای خانه می‌کند، باز ناپيدا می‌شود. سرش را بلند می‌کند. پلک می‌زند...


انقياد
رها رسپينا  (10 بهمن 1384)

به عادت هميشه پنجره‌ی اتاق باز بود و پرده‌ها کنار زده شده بود. دوست داشتم شب که می‌خوابم آسمان را بالای سرم ببينم. باد پرده‌ها را به بازی گرفته بود، اين بار اما پشتم به پنجره بود. صدای به هم خوردن پرده از باد مجبورم کرد سرم را طرف پنجره برگردانم، نگاهم روی لبه‌ی پنجره ساکن ماند، آن‌جا که نشسته بود و آرام بال‌هايش را به هم می‌زد...


تغيير
فواد خاک‌نژاد  (7 بهمن 1384)

شال مسئله‌ی بسيار مهمی است. هفده سال پيش بود که پدربزرگم با شال سياهش خودش را خفه کرد. اصلن چرا دور بروم؟ همين پدرم، وقتی اتوبوس ته دره سقوط کرد همه مردند اما او زنده مانده بود. اما باز شال سياهی به در گير کرده بود و در باز نمی‌شد و همين باعث مرگش شد؛ دايی تعريف می‌کرد...


دست توی عکس
عباس عبدی  (3 بهمن 1384)

چقدر وقت دارم چيزی بگذارم زير دستم و ريزتر بنويسم؟ ريزتر از چی؟ در آهنی گير می‌کند به زمين. انگار ساختمان نشست کرده يا موزاييک زير پتو بالا زده، نمی‌گذارد لولا بگردد. دست به دستگيره بگيری، خودش را می‌اندازد از پشت. با قفل و زنجير بند است. جير می‌کند جير. قاطی نکن کليد‌های دسته را. اين نه، که مال ته راهرو و يا سالن بعدی نيست. شبيه هم‌اند. پنجره را هم قفل‌دار می‌سازند...


سيد
سوسن جعفری  (30 دی 1384)

بوی مريم پيچيده بود ميان برف‌ها، هرچه چشم دوخته بود همه‌اش برف چرک بود و برف... آيينه از دست پيرمرد افتاده بود، دست انداخته بود روی شانه‌های پيرمرد که هنوز هم خواب بود، لابد بوی مريم را نشنيده بود. تکانش که داده بود، مرد افتاده بود. ترسيده بود و سرش را فرو کرده بود لای بازوی سفت‌شده‌ی پيرمرد. از دوردست‌ها صدای هوهوی باد بود و زوزه‌های گرگ...


شب اول
شايان الهامی  (26 دی 1384)

اولين بوسه يادتان می‌ماند. اولين آغوش هم. شب زفاف را نمی‌دانم اما من شب اول قبرم خوب يادم هست. دستی آمد و پاهای مرا گرفت. از زمين بلندم کرد. لخت مادرزاد بودم و محيط دورم را کثافت لزجی پر کرده بود. نوری شديد و کورکننده در همه‌جا به چشم می‌خورد. ران‌های زنی را می‌ديدم و دستان ترسناک زنانی ديگر را...


زنی که رفت تا بايستد
شکوفه آذر  (21 دی 1384)

او از امروز ديگر بر سر چهارراه نخواهد نشست، زيرا امروز صبح زود، نعش سنگينش را چهار حمال مزد بگير، لا اله الا الله گويان، روی شانه‌های‌شان حمل کردند و بردند. هيچ کس پشت سر جنازه‌اش راه نرفت. هيچ کس برايش طلب آمرزش نکرد. هيچ کس سياه نپوشيد. او را به دستور شهردار، برخلاف هر مسلمانی، با همان لباس‌های سرخی که چهل سال بر تن داشت، به خاک سپردند. ساعت مچی چهل و يک ساله‌اش را مرده‌شورها قاپيدند و کفش‌های پاشنه تخم‌مرغی قرمزش را همان‌ها از قرار هزار و دويست تومان در بازار سيداسمال فروختند...


شمعدانی پرپر شده
سوسن جعفری  (7 دی 1384)

خیلی سخت بود، این همه مدتی که نخواسته بود حالا باید آمدنش را، نشستنش را، نفس کشیدنش را، راه رفتنش را تحمل می‌کرد. چقدر التماس کرده بود که امشب را خانه نباشد و مادر گفته بود نه! این همه مدتی که دلش خواسته بود تمام شب‌های مهتاب‌زده را بوی عود بسوزد توی اتاقش و امشب باید عطر تنش را تحمل کند. گفته بود فردا امتحان دارد و باید درس بخواند... مادر گفته بود نه!...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب