جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



MY LOVE.TXT
ناهيد آقاسيان  (1 دی 1384)

۱ ـ من اين بالا آويزانم بگذار همه بدانند.
۲ ـ آفتاب از هواکش اتاق ذره‌ذره به من می‌تابد. ديوارها پر است از خطوط درهم و برهمی که اگر کمی دقت کنی می‌توانی از آن‌ها شکل بسازی و ميزی که کنارم برق می‌زند. رويش دو تا تاس، يک کاغذ معمايی، گوشی از آن گوشی‌هايی که فقط صدای قلبت را می‌شنوی...


هنوز نمی‌دانم اين گل‌ها کجا رشد می‌کنند
شکوفه آذر  (22 آذر 1384)

مادرم می‌گفت: «برای خشک‌کردن گل‌ها، بايد... اونا رو سر و ته کنی... سه روز، فقط سه روز بعد می‌بينی که چه گلای خشک قشنگی داری. يا نه... اون‌ها رو تو يه ديس پر از نمک، اين‌طور... بخوابون. حواست به من هست؟! اون‌ها رو تو يه ديس پر نمک، اين‌طور... بخوابون... اگه ديس رو تو يه جای خشک بذاری بهتر گلات خشک می‌شن. يا اين‌که اگه... اگه نه جای زياد داشتی و... نه نمک زياد... می‌تونی...»


چاق بود و زشت
سوسن جعفری  (28 آبان 1384)

چاق بود و زشت، آن‌قدر چاق که دکمه‌های کت کهنه و سبزش جلوی شکمش به هم نمی‌رسيدند. زشت هم بود و اخمو، گريه نمی‌کرد حتا وقتی پسر پاهايش را گرفت و لابه‌لای ميزهای چوبی و خنده‌ی دخترها کشيدش روی زمين و مانتوی سرمه‌ای رنگش خاکی شد. جايش را عوض کرده بودند و نشسته بود کنار پنجره حالا...


پيشگوی معبد دلفی
رها رسپينا  (23 آبان 1384)

چمدان‌ها را کنار در می‌گذارد و برای آخرين بار، شايد، به خانه نگاهی می‌اندازد. وسايل خانه با آن رويه‌های خاکستری ملايم، مثل شبح‌هايی به نظر می‌رسند که از گور برخاسته‌اند؛ رويه‌ی مبل‌ها، کتابخانه‌ها، ميز تحرير و ميز غذاخوری را کشيده است، تمامی وسايل برقی را از پريز کشيده است، از تمامی دارايی‌اش فقط اين خانه را نگه داشته است تا اگر روزی هوای بازگشت به سرش زد، بيشتر از اين آواره نباشد، اما می‌داند که بعيد است بازگردد...


قرمز روی سياه
شايان الهامی  (11 آبان 1384)

... بعد به گمان افتادم خودم خودآزار باشم. ولی اين‌ها هيچ‌کدام نبود. من بيشتر از هر آدم ديگری توی اين دنيا تا لب مرگ رفته‌ام و برگشته‌ام. به تعداد تمام دفعاتی که بوسيده شده‌ام. به شوخی می‌گفتم اگر مردم «فرنچ‌کيس» می‌کنند، تو داری «مغول‌کيس» می‌کنی! اما بعد اوضاع جدی شد. يک روز گفت بوی رنگ را خيلی دوست دارد. من هم دوست داشتم...


نام‌اش را بعد می‌نويسم!
علی عسگری  (1 آبان 1384)

«قلم به‌دست می‌گيرم و از انديشه‌های خويش بر سپيدی کاغذ جويی سياه روان می‌کنم!» اين يکی چطور؟ «به نام آن‌که قلم را آفريد و توانايی نوشتن عطا کرد.» خيلی مذهبی هستی؟ باشد! «ن، والقلم و ما يسطرون.» يا شايد: «نخست هيچ نبود، کلمه بود و کلمه خدا بود...


گربه
سوسن جعفری  (21 مهر 1384)

مادر را که هنوز چهار دست و پا می‌خزید کشانده بود توی مهتابی، زل زده بودند به صدای خش‌خشی که میان برگ‌های مچاله و بدرنگ گربه شده بود شاید.... صدای گربه نبود و فقط گفته بود تا مادرش زوزه نکشد... مادر را نتوانسته بود هیچ‌وقت که بغل کند، مادر داد کشیده بود که می‌ماند همان‌جا که صدا نزدیک‌تر بود و مانده بود...


هووی همه‌ی زن‌ها
سعيد بردستانی  (17 مهر 1384)

رنگ سورمه‌ای شب ريخته بود پای درخت‌ها. بوی بزک زن‌ها زير دل می‌زد. از سمت آلاچيق غوکی شيون می‌کرد. سوای اين، صدايی نبود. نفس‌ها در سينه حبس بود. به‌ناگاه از سمت زيرزمين صدای کوبيدن لته‌های در آمد. لختی بعد صدای لخ‌لخ اُرسی‌هايی روی سنگ‌فرش سرا نزديک شد...


يادداشت‌های عصر جمعه
امير صادقی  (13 مهر 1384)

سه داستان از امير صادقی (من دارم می‌ميرم، گناه من، باران)
گناه من تنها اين است كه در زمانی نامناسب در جای نامناسبی هستم. «هستم» و ای كاش نبودم، كه بودنم طوق لعنتی است بر گردنم. سال‌ها تنهايی، صدسال تنهايی و باز تنهايی...


کفتار
شايان الهامی  (7 مهر 1384)

من بايد بنويسم. من بايد از کفتاری بنويسم که روبروی من در اين صحرا نشسته بود و در چشمان من با رنگ زردی خيره شده بود. رنگ زرد چشمان درخشان يک کفتار. رنگ زرد صحرايی که در آن هيچ نبود، کفتاری بود و من که بر زانو نشسته بودم...


داستانی از امیر صادقی
امير صادقی  (29 شهریور 1384)

ــ سلام. / ــ و علیک دست مریزاد، حالا سر کار می‌ذاری! / ــ خانومی همه‌اش یه ربع دیر اومدم؛ مخلصتیم. / ــ می‌دونی، بابام برام ماشین خرید....


بازگشت
شعله آذر  (25 شهریور 1384)

خانه‌ی ‌من بوديم. يادت می‌آيد؟ پشت ميز نشسته بوديم که بلند شدی پنجره را باز کردی. کنار آن ايستادی. از بی‌هوايی اتاق خودت گفتی. نگاهت از حياط همسايه، کشيده شد سمت دست‌نويست روی ميز. داشتيم سر اسمش بحث می‌کرديم...


الو؟
ــ ...

علی عسگری  (20 شهریور 1384)

ـ با سلام، لطفن پس از شنيدن صدا پيغام خود را بگذاريد. متشکرم!
ـ سلام. چطوری؟ اومدی خونه يه زنگ به من بزن. باهات کار دارم. فعلن...


‌اتاق بدون پنجره پشت مغازه
عليرضا حسين‌آبادی  (5 شهریور 1384)

تا خواستم چرخی بزنم تو رفته بودی. از آن‌طرف خيابان ديدم‌ات که می‌گفتی: «روزنامه‌ی امروز را می‌خواهم». به دکه‌ی روزنامه‌فروشی. بعد ديدم‌ات که از جوی کنار خيابان پريدی اين سمت. پای چپت فرو رفت توی جوی آب و بعد لبخندی زدی. به اطرافت نگاهی انداختی و پايت را که از جوی آب درآوردی تا زانو خيس شده بود. پوشيده از لجن داخل جوی...


فلسفه
شايان الهامی  (30 مرداد 1384)

داشتم يک متن پرطمطراق فلسفی می‌نوشتم در رد اطلاق تعبير حيوان سخنگو بر انسان. دود سيگار همه‌ی کتابخانه را پر کرده بود و به‌شدت احساس باکلاسی می‌کردم. حتا يک لحظه خواستم پيتزا هم سفارش بدهم، اما با فضای فرهيخته‌ای که داشتم خيلی متناسب نبود...


قنديل
سعيد تسبيحی  (12 مرداد 1384)

قنديل بزرگ بود. قنديل خشن همه‌چيز او بود. عاشق لحظه‌ای بود که صدای خردشدن‌اش را می‌شنود. زمانی را دوست داشت که می‌نشست و ساعت‌ها به قنديل نگاه می‌کرد. از سيصد و شصت و چند روز سال، عاشق نود روز زمستان بود تا قنديل بشکند...


آسمان آبی هم هست
حسن فرهنگ‌فر  (8 مرداد 1384)

زن گفت: «ديشب چرا سروصدا می‌کردی؟ تازه پلک‌هايم آمده بود روی هم.» مرد همان‌طوری‌که پارو می‌زد، نگاه کرد به زن. موهای خرمايی‌اش، زير نور خورشيد می‌درخشيد، چشم‌های سياهش برق می‌زد. روسری‌اش افتاده بود روی شانه، زيپ گرم‌کن ورزش‌اش، تا سينه پايين بود. شمايل مريمی‌اش با هر حرکت پارو می‌خورد به سينه‌اش...


پاکسازی
روبرت صافاريان  (5 اردیبهشت 1384)

وقتی سر نمايش «آنتيگونه» سوفوکل، همان اوایل نمايش، دو گربه از جايی ميان تيرهای فلزی بالای سر بازيگرها روی صحنه پريدند و اجرای نمايش را به هم ريختند، کسی فکر نمی‌کرد اين حادثه آغاز بحرانی باشد که تمام شهر را فرا خواهد گرفت...


بازی
احسان رضايی  (5 اردیبهشت 1384)

چشم‌هايم را باز می‌کنم. سوسکی روی ديوار می‌دود. بی‌اختيار پاهايم بالا می‌رود و به کمک پاشنه با دو سه ضربه دنبال سوسک می‌کنم. صدای ترکيدن پوست سوسک مطمئنم می‌کند او مرده. نگاهش می‌کنم که چگونه بر ديوار حک شده...


بی تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم
محمد ايوبی  (5 اردیبهشت 1384)

خيال می‌کنم، راهی جز اين برای من و شايد شما نمانده، اگر شما هم مثل من، حالا، روزی همين ديروز مثلاً، بيدار شده باشيد و سوت‌زنان، سوت زنان؟ می‌توانيد سوت بزنيد؟ دندان‌های مصنوعی شما مانع سوت‌زدنتان نمی‌شود؟...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب