جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



بمير و بنويس نويسنده!
محمد ايوبی  (5 اردیبهشت 1384)

نوشته است: چون همکار هستيم، به خود اجازه داده است «بعضی از مسايل مهم تربيتی را» با من در ميان بگذارد. درصورتی که «فکر می‌کرده است، من به‌دليل شهرتی که دارم، (و لابد کاذب، اما روی‌اش نشده اول نوشته بنويسد)...


پايان يک ناتمام
صالح تسبيحی  (4 اردیبهشت 1384)

شرجی ساحل نفس‌ تنگ می‌کند و قايق می‌لرزد در نور. خورشيد نيمه، آخرين زخمه‌های تابيدن را خونين می‌کند. رد نورش از پس و پشت قايق تا ساحل کشيده شده. غروب، هر دم سرخ‌تر می‌شود. زن زبان می‌کشيد پشت کاغذها...


خانه به سيلاب
صالح تسبيحی  (4 فروردین 1384)

خانه‌ی ما وسط دره بود! البته خودمان نمی‌فهميديم. کوه‌ها را از چهار طرف می‌ديدی که ابر می‌شوند. تاريک می‌شوند. روشن می‌شوند. اما محل زندگی‌مان آن‌قدر کوچک نبود که حس کنی وسط دره‌ای. چند تا خيابان فرعی داشت و يک اصلی...


روز امتحان
روبرت صافاريان  (4 فروردین 1384)

نيم ساعت می‌شود روی زمين رديف نشسته‌اند و سؤالات را پخش کرده‌اند، باقی دارند تندوتند می‌نويسند، اما او خودکاری به همراه نياورده است و کسی هم پاسخگو نيست که بدون قلم چطوری جواب سؤالات را بدهد و اصلاً اينجا کجاست؟ ورقه‌ی سؤالات را سه‌باره و چهارباره می‌خواند...


آقای سيب
احسان رضايی  (4 فروردین 1384)

خيلی‌ها حاضرند قسم بخورند عزيزخانم را ديده‌اند. دست در دست مردی با کت و شلوار مشکی و کله‌ای شبيه يک سيب سبز بزرگ، از پله‌ها پايين می‌آمد. بوی الکل دور سر آدم‌های پشت پنجره بدون پرده‌ی اتاق حلقه زده. دستانش از دو طرف ويلچر آويزان شده....


گور پنهان
عليرضا حسين‌آبادی  (4 فروردین 1384)

از خيابان خلوتی به سمت کوچه پيچيد، وارد کوچه که شد باد شال خاکستری روی سرش را به اطراف گردنش انداخت. با آرامش شال را مرتب کرد. کيف آويزان شانه‌ی سمت چپ را باز کرد...


صاحب سايه‌ی لال
صالح تسبيحی  (5 بهمن 1383)

روز اسباب‌کشی اين دسته کاغذ را کشيدم بيرون. زير مبل جا مانده بود. خدا می‌داند چقدر دنبالش گشتم و پيدايش نکردم. بعد هم خودش و صاحبش را فراموش کردم. حالا آن‌قدر از اين کلمه‌ها و آن آدم دور افتاده‌ام که فعلاً بگذارم همين‌جوری باشد. شايد روزی بيايم سراغش...


کوپن شماره ۱۳۳۰
حسن فرهنگ‌فر  (5 بهمن 1383)

ماهش را نمی‌دانم، روزش را هم. عاشورا بود گمانم که توی همه‌ی کاغذپاره‌ها و به زبان مادر شدم حسين. حتماً مه غليظی بود که چشم چشم را نمی‌ديد. شايد هم باران بود...


خوابگردها
محمد ايوبی  (5 بهمن 1383)

زن، بلندبالاست، چون راست می‌ايستد، گل‌سر سرخ و بزرگی بر تارکش، می‌رسد وسط ابری جان‌دار و قهوه‌يی کند، که می‌خزد نرم و از گل‌سر، رنگ می‌گيرد و نرمانرم، با خويش می‌برد تا آن‌سوتر، رنگ کدر را رها کند و در زمينه‌يی فسفری و سرخ، رقص‌رقصان و لگام‌بريده برود....


خاک ايستاده
علی عسگری  (5 بهمن 1383)

می‌آيند تو، در را که باز می‌کنند نور از بالای در می‌پاشد توی تاريکی اتاق، آرام و يکنواخت تا سطح صورتم پايين می‌آيد. جلو می‌آيند، بالای سرم، نور از پشت سرشان تاريکی اطراف را می‌شکافد. اما صورت‌هايشان پيدا نيست...


ماهيگير و جنگ
ابراهيم احمد  (5 بهمن 1383)

کپرش را، يه تنه، دور از کپرهای ديگر ساخته بود. مکدر شده بود از مردم، به نظرش چنين آمده بود با ديدنش، بر پيشانی‌ها چين می‌نشيند و نگاه‌ها تيره می‌شود و گاه با بی‌ميلی جواب سلامش را می‌دهند...


لرزيدن روز تولد
صالح تسبيحی  (5 دی 1383)

روز تولدم از اول صبح که با زنگ تلفن از جا می‌پرم، خودم خسته و خواب، در آينه خودم را می‌نگرم.
امروز بيست و دو سالگی گذشت. گذشتنی که تن می‌لرزاند...


بکش تا زنده بمانی
محمد ايوبی  (5 دی 1383)

تا اين مسافرخانه‌ی گم و گور را پيدا کند، نيم‌ساعتی طول می‌کشد. پس هفت و نيم اگر برسد هوشياری کرده است. قرار گذاشته‌ام سر هفت، خودش را برساند به مهمانخانه «مودت». گفته‌ام: خوب دقت کند. درست روبه‌روی در مسافرخانه...


خنده‌ای بلند و کشدار
علی عسگری  (3 دی 1383)

خيلی خوب شد. حالا همه‌جا تاريک شده است و ديگر چشمش نمی‌افتد به چشم چندتا آدمی که آن پايين ايستاده‌اند و به دماغ پخ و بزرگش زل زده‌اند. حتا اگر به دماغ هم خيره نشده باشند...


هُوَ الجَريانُ الجاری الفانی
صالح تسبيحی  (6 آذر 1383)

اين حرف‌ها به مرگ ربطی ندارد. مرگ به آن‌ها ربط دارد. مرگی که به قول قلمی ديگر، ما را مرور می‌کند. مرورش سايه‌ای می‌شود شکسته. سايه‌ی تير چراغ‌برقی در شب. سايه‌ی کفتر. آدم‌ها، به مرده‌ها و زنده‌های اطراف‌شان بی‌ربطند. به همين روزنامه، همين صفحه‌ی ترحيم ربط دارند...


نقاش خيابان سراب
محمد ايوبی  (5 آذر 1383)

حالا، باران، ريز است و مداوم، درست همان که دوست داری:
ـ «مثل انگشتانی بلند و هوشيار، بله درست شنيدی، انگشت‌هايی بلند و هوشيار، تعجب دارد؟ خير تعجب نکن! چيزهای عجيب و غريب بسياری در جان من جا کرده، اصلاً اعتقاد دارم، اين چوب پرده‌ی کهنه که منوچ...


يک گوشه‌ی پر از تجارب و اندوه
ابراهيم احمد  (5 آذر 1383)

«جايی برای خنده و گستاخی نمانده است» کسی با غمزه‌ای زنانه بيرون زده از پوستی نامريی و مذکر، می‌گويد. مردی شراع قامت خود را، در باد، بلندا می‌دهد و کلام هذيانی، تدبير از چشم و زبان و ديگراندام‌ها و همه‌ی حس‌ها و عاطفه‌های بيرونی و درونی می‌گيرد...


آگزينيون
علی عسگری  (1 آذر 1383)

در معبد باز می‌شود، پلکان مارپيچ، يک، دو،...
بالای معبدم. آخرين پله، در اتاق را باز می‌کنم. اتاق تاريک است و تختی وسط آن. روی تخت کسی خوابيده. ليلی... ليلی تو اينجا چه کار می‌کنی؟ تخت نزديک می‌شود...


زير آوار آفتاب
مسعود ميناوی  (18 مهر 1383)

بندر قرق آفتاب بود، آفتابی آن چنان سوزنده که از تابشش بخاری مه‌گون از سطح زمين برمی‌خاست و فضا را خاکستری و سنگين و دمدار می‌کرد، جراثقال‌ها با اهرم‌های عظيم رو به آفتاب علم شده بودند و درخت‌های استوائی بی تکان برگی از برگ غم‌انگيز می‌نمودند...


آن که بوی باران و علف می‌داد، در خيابان گم شد
محمد ايوبی  (18 مهر 1383)

«می‌خزم زير چپر، چپر؟ توی اين خيابان؟ شايد همه‌چيز تغيير کرده باشد! در آن صورت، توی اين خيابان بزرگ و شلوغ، چپر و آلاچيق، حتا عمارت کلاه فرنگی هم می‌توانند حضور داشته باشند!» ـ «توی اين خيابان دوطرفه؟...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب