جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



خاتون و مغول
محمد ايوبی  (18 مهر 1383)

می‌نويسد: اين تابستان که برسد، فيل قرمز، ذهنم را رها می‌کند و می‌رود، حالا سنگينی خود را تاب نمی‌آورد، اما مانده است به شوق تابستانی که می‌آيد، تا بتواند، از رودخانه آب بردارد...


رد خون روی ديوار
علی عسگری  (18 مهر 1383)

درد، باز درد، مرد در خود می‌پيچد. چمباتمه می‌زند کنار آتش، سر را بين دست‌ها می‌گيرد و فشار می‌دهد. کج می‌شود روی زمين، تنش مماس خاک می‌شود و غلت می‌زند از اين سو به آن سو. درد در جانش پيچيده، از آتش بلند شده، صاف رفته توی چشمان مرد...


داغگاه
ابراهيم احمد  (18 مهر 1383)

دخترک پنج‌ساله به نظر می‌رسد، بس که لاغر است و حالا که می‌لرزد آن گوشه، خيلی کوچک‌تر به نظر می‌آيد. چمباتمه زده است لای منگنه‌ی ميز آشپزخانه و چهارپايه وارانه‌ای که يک پای بلندش نيست. دو چنگ ظريف را مشت کرده...


ريختگی
صالح تسبيحی  (7 شهریور 1383)

ممتد، ريز و پراکنده که می‌بارد، بيدار می‌کند. خواب‌ها را بيدار می‌کند. بيدارها را راه می‌اندازد توی خيابان. رونده‌های خيس را عاشق می‌کند. عاشق‌ها را می‌کشد بالا و سرازيرشان می‌کند به زمين، ذره ذره...


دشت ناشناس
حسين رحمت  (7 شهریور 1383)

او را زير نظر داشتم. چندبار هم دزدکی و زيرچشمی همديگر را ورانداز کرده بوديم، ولی بار آخر کاملا تصادفی نگاهمان به هم افتاد. مهلت نداد که درست و حسابی نگاهش کنم اما توی همان چند لحظه سردی نگاهش را ديدم. آدم مرتبی به نظر می‌آمد...


دو طرح از قباد آذرآيين
قباد آذرآيين  (7 شهریور 1383)

(تفاوت، غم/شادی)
تابوت‌ها کنار قبرها رديف شده‌اند. سوگواران شيون می‌کنند. فقط يک نفر است که قند توی دلش آب می‌شود: گورکن.


ميراث مرگ
علی عسگری  (7 شهریور 1383)

پدر پدربزرگ است، يا خود اوست؟ يقين دارد که پدر پدربزرگ است که هيچ‌گاه او را نديده، حتی پدربزرگ را هرگز نديده و اکنون در کالبد خود او بيل را برداشته، زمين را می‌کند. بدن خود اوست...


مي‌نشينيم با هم زيارت مي‌خوانيم
علی عسگری  (28 تیر 1383)

از در می‌آید تو، هنوز دبير نيامده، براي همين مي‌تواند سرش را پايين بياندازد و بي هيچ مزاحمي صاف بيايد کنار دستم بنشيند. از اول سال کنارم مي‌نشيند، از همان روزي که اول سال بود و مرا به دفتر مدير احضار کردند...


انتهاي بي پايان
صالح تسبيحی  (27 تیر 1383)

در سن و سالي که آدم بي‌آرزو مي‌شود، دندانش لق مي‌شود و لثه‌ها مي‌افتند به خارش، مدام حرف مي‌زند و مي‌ترسد. مي‌ترسد که قبل از مردن چيزي را از قلم نينداخته باشد. اگر مخاطب حوصله‌اش سر برود و سرش را بکند توي روزنامه، يا برسد به ايستگاه و پياده شود، حرفش را قطع نمي‌کند...


بام و باران
رضا گرناف  (27 تیر 1383)

ماجد بلند شد از جا و گفت: «آقام» و دويد تا در حياط را باز كند. باران تازه شروع شده بود و نم‌نم مي‌باريد. آقام با يک گوني رو شانه يک‌وري آمد تو حياط و گوني را انداخت وسط...


نقش
محمد ايوبی  (27 تیر 1383)

صداي‌اش، به زوزه مي‌ماند و گوشي را داغ مي‌كند، حرارت فراوان، گوشم را تا مرز تركاندن مي‌برد. مي‌گويم ـ «سرما خورده‌يي؟ يک هفته بيشتر به اجرا نمانده!»
زوزه‌اش، كلمات را تبديل مي‌كند به خش‌خشه‌يي برآمده از نفس كلمات، نه، تلفن سالم است...


...و اسب مرده بود
صالح تسبيحی  (17 خرداد 1383)

ميان من و کودکي، اسب و عصا، راهي کشيده تا متناهي.
جاده، چه در سوراخ‌هاي زيرين شهر ممتد، چه در پيچاپيچ کوهستان مه زده گيج يا گم، در بلنداي کوه اگر پيچد، راه به قعر مکعب حلقوم اسبي مي‌برد ترسيده...


بيماری الف
محمد ايوبی  (17 خرداد 1383)

نازنين مي‌داني كه در تمام اين عمر شكسته و ريزريز شده‌ي بلند هفتاد و نه ساله، براي هيچ مورد، براي هيچ كس، قسم نخورده‌ام! به ياد مي‌آوري حتا به كسي، طبق عادت گفته باشم «به جان تو!» يا «تو بميري؟» بزرگي گفته است:...


لبيک و خاموشی
علی عسگری  (6 خرداد 1383)

مرا روي دست مي‌برند و «لا اله الا الله» مي‌گويند. دو حوله‌ي يک دست سپيد تنم کرده‌اند و ديگر هيچ. حجم تاريکي را نور چراغ‌ها مي‌شکافد، يکنواخت از بالاي سرم مي‌گذرد و به لکه‌اي سفيد مي‌مانم در آن سياهي، زير نور گويي فرو رفته‌ام در غباري کم‌رنگ...!...


ملال دو روز متوالی
صالح تسبيحی  (12 اردیبهشت 1383)

اين داستان را پس از دو روز متوالی نوشتم. دو روز کمابيش متوالی. (روزهای بين اين دو روز از فرط ملال به حساب نمی‌آيند) دو روزی که خبر دادی از مرگ دو تا آدم. آدم‌هايی که نمی‌شناختمشان. بنابراين آن‌ها هم تا لحظه‌ی آخر به ياد همه افتاده‌اند بجز من...


شب دختر و مادربزرگش
الف ـ جاويدفر  (12 اردیبهشت 1383)

صداي مبهم تلخ ، از كجا آمده بود؟ چطور توانسته بود پرده‌ي گوش‌هاي پير و سنگين‌اش را بلرزاند و خواب كابوسي و وهمناک‌اش را بشكند؟ براي يافتن دوباره‌ي خود، سعي كرد به صداي بلند بگريد ـ «خويه! خير نبيني الهي» به سختي صداي خود را به‌جا آورد...


گوش نقاش
محمد ايوبی  (12 اردیبهشت 1383)

حالا ديگر من و او نمي‌لرزيم، آپارتمان كوچک من است كه افتاده در مركز زلزله انگار. ديوارها، چنان كژ و مژ مي‌شوند كه تابلوي «گوش نقاش» به ديوار برابر، خش مي‌اندازد و دندان قروچه مي‌كند، دندان‌هام، بي حسند حالا، اما شوري خون، مزه‌ي دهانم نه، تمام جان من است...


اعترافات يک مرده‌ی بی‌تقصير
صالح تسبيحی  (6 فروردین 1383)

ابتلای مهيب وجود بد درمانی است بر اين درد. وقتی که از پنجره‌ی ميله‌دار و کوچک اتاق، خط نور را نگاه می‌کنم درد، پنجه‌ی ابتلا می‌کشد بر پوستم. حزن آواز قصه‌ی اعتراف می‌خواند.
پنجره‌ی کشودار فلزی، پايين در، باز می‌شود...


افطار
پری‌سا نديمی فرخ  (6 فروردین 1383)

نمي‌دانم كار كدام ديوانه است. پاكت بي‌نام و نشان را كه باز مي‌كنم. خشكم مي‌زند. تو ميان عكس دراز كشيده‌اي. با چشمان نيم بسته سياه نگاهم مي‌كني. زنم صدايم مي‌زند...


بانوي چتر به دست عاشق
محمد ايوبی  (6 فروردین 1383)

حالا كه ساعتي ديگر در ترمينال پياده مي‌شود، مي‌داند سبک‌ترين مسافري است كه اين همه راه را زير پا گذاشته، با سنگين‌ترين كوله‌ي دانسته‌ها – كه در برگي كاغذ جا گرفته‌اند همه – سال‌هاست، فكر مي‌كند چتر بسته علامت تشخص و خانمي است:...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب