جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پيشينه‌ی « داستان فارسی » در خزه:

    ( 1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  | تمام آثار)



در چنين آتشی
علی عسگری  (6 فروردین 1383)

اين گونه است که سر می‌خورم درون خاطرات کودکی، از آن روز چه مانده است در ذهنم؟ قضيه، ماجرای آقای سعيدی است يا قورباغه يا شايد هم رضا، دوست نزديک دوران دبستان، بغل دستی توی کلاس و توی حياط و راه خانه تا مدرسه، و حتا توی اتوبوس!...


آفتاب دم مردن
صالح تسبيحی  (5 بهمن 1382)

گفتم مرگ چه شکلی است؟
گفتی اگر چشمانت را ببندی و از پشت پوست زل بزنی به آفتاب، نور تاريک می کشدت از درد کمر. دردی که زود از ياد می بری...


پدر
علی صالحی  (5 بهمن 1382)

با پدرش می رفتند آب های سرگردان بارانی را هدایت کنند به طرف نخل هایشان که شب پیش تا صبح به شدت باریده بود. باد سردی می وزید و ابرهای خاکستری در آسمان جابه جا می شد. کاهگل خیس خورده ی دیوارها مشته مشته چلپی می خوردند کف کوچه و پهن می شدند....


طلوع
پری‌سا نديمی فرخ  (5 بهمن 1382)

سياهي نمناكي بر آسمان نشسته است. نرم مه سپيدي جاده را پوشانده است. دو نور زرد چراغ هاي ماشين سپيدي را مي شكافد. مي ايستد ماشين. دست بر شيشه ي بخارگرفته مي كشد زن...


از آن روز محتوم
محمد ايوبی  (5 بهمن 1382)

اين واقعه، انگار كن: صيد يک پري دريايي تازه بالغ ترسيده. آن گاه كه تور را، مي كشي و خود كشيده مي شوي تا لبه ي سطح درخشان بي انتها، از خويش به در افتاده، سر تا پا چشم، چشمي كه تمام نگاهش را نثار دريا مي كند تا...


نازنين
علی عسگری  (5 بهمن 1382)

مسخره نيست؟ چهل سال خاطره را محصور کرده ايم درون چند تا عکس و يک آلبوم کهنه ي قديمي. نگاه کن، خوب نگاه کن، با همه ي زنداني بودنشان تنها نفس هاي اين اتاق تاريکند...


خشت‌هاي حاج سردار ۴
صالح تسبيحی  (5 دی 1382)

(داستان چهارم از مجموعه ي خشت هاي حاج سردار)
واژه‌هاي خاطره را دريدن، پهلوي كودكانه‌ها را شكافتن و در تاريک روشناي اكنون بست نشستن.
مرد در را كه مي‌كوبد و بيرون مي‌رود، از تاريكي كناره ي اتاق بيرون مي‌جهد و قرص سفيد را روی زبان مي‌گذارد...


غروب
پری‌سا نديمی فرخ  (5 دی 1382)

«خو تو هميشه تنت، خسته است. گوش نمي گيري حرفامو، حرفا ننه مو هم...» نارنجياسرخ نورها موج مي گيرد در چشم هاش مرد. پسرک نگاه مي كند به قهوه اي عريان پاهاش. رها مي كند شكسته صدفي را از ميان انگشت هاش...


رستم بی شاهنامه
محمد ايوبی  (5 دی 1382)

وقتي رئيس روابط عمومي دانشكده، به بهانه ي صميميت بسيار، با حركتي سريع و هنرمندانه دست راست استاد را انداخت روي شانه ي خود و ماهرانه تمام سنگيني استاد را بر شانه گرفت و ماهرانه تر، اشارتي پنهان و گذرا كرد به مسؤول تالار سخنراني، كه در حمل استاد كمک كند و سمت چپ را داشته باشد، استاد كمي دمغ شد...


مه
علی عسگری  (5 دی 1382)

عصر جمعه شايد بدترين اتفاق، گير کردن در ترافيک جاده ي چالوس باشد. نه راه پيش داري و نه راه پس، محکومي و گويي هيچ گاه راه خروج از بن بستت را نخواهي يافت.
نگاه مي کنم به کنار جاده، آنجا ايستاده اند. حلقه ي دست مرد، زن را در بر گرفته است. هوا سرد است و انبوه مهي که از کوه پايين آمده، نمي گذارد چشم، چشم را ببيند...


دو هفته تأخير
رها طباطبايی  (5 دی 1382)

(يک طرح)
بالاخره
دردي در دلش پيچيد و پايين آمد...


باقي بقايت
شهرام شهيدی  (5 دی 1382)

پير شده ام بابا. همه ي عمرم را روي اين تشک نشسته ام. و زل زده ام به تلوزيوني كه برايم خريده اي. عروسک درست مي كنم عينهو دختر بچه ها. خسته شده ام از بوي شاش خودم. دور و برم پر از كونه ي سيگار است....


روايت: شرح ماجرا
صالح تسبيحی  (5 آبان 1382)

بايد برای گفتن اين ماجرا، تعليق را وارد نثر خود بكنی. آدم اول يعنی قهرمان اصلی، قطعاً يک زن بوده. چه، از فاصله ای دورتر به آن می نگرم و آدم ها و «مدايح» و «نصايح» خودم را دارم. از اين كلمات عربی نبايد استفاده کنم كه سوار بر كشتی شكسته ی پارسی همه جا سر مي کشند. مطلب و ماجرا به اين مهمی، مفهوم محض است...


عبور
حسين رحمت  (5 آبان 1382)

نامه ي بي امضاي نازنين که رسيد، سرم را توي دست هام گرفتم و همچه که خيره نگاه مي کردم به محراب قاليچه ي کوچکم که رنگ و رويي نداشت، رگ هاي متورم پاهام بيشتر توي چشم مي خورد. بلوچ محرابي را دم آمدن از دست فروشي، که بساطش را توي پياده روي خيابان انقلاب پهن کرده بود، خريده بودم...


چهار تا آجر
محبوبه افتخاری  (5 آبان 1382)

تمام پيري چوب در سر انگشتانش جاري مي شود. در چوبي خاک گرفته كه باردار ساليان صدها موريانه است، ناله ی كشداري مي كند. انگار مدت هاست كه منتظر بهانه اي است براي باز شدن. آرام و كش دار باز مي شود...


مراسم گردن‌زني يا در بلورينه نفت و شرجي
محمد ايوبی  (5 آبان 1382)

بايد دانسته‌هام را درباره‌اش جمع و جور كنم، حتماً اگر لازم باشد فهرستشان كنم، تا براي تو غريبه نماند مرد. از اين گذشته، كتاب «زندگينامه‌ي فرهنگيان عاشق» بايد كامل بشود يا نه؟:...


بازی پايان
علی عسگری  (5 آبان 1382)

کافی است کمی سر خم کنم تا عقربه های ساعت روی ميز را ببينم، 12 نيمه شب را نشان می دهد. رضا اسلحه ای را روی شقيقه ام گذاشته است، ماشه اش را فشار می دهد تا کاغذ مقابلم پر شود از ذرات مغزم که گاه خاکستری اند، گاه سفيد و بيشتر سرخ...


خشت های حاج سردار ۲
صالح تسبيحی  (5 شهریور 1382)

(داستان دوم از مجموعه ی خشت های حاج سردار)
در خود شكستن شيشه ای و حاشيه های امن خانه را در دايره ي بی شكل ماه گذشته، در پشت ابرهای اكنون و آينده گم كردن. آينده ای گول و ناپيدا كه اشيا و آدمهای هنوز نيامده اش در ابر می خوانند:...


يک چهارم مانده
محمد ايوبی  (5 شهریور 1382)

حالا، برابر پنجره ايستاده است. سعی می كند خميدگی قامت را درست كند. اما فشار آن همه بار پنهان آشكار به چشم های من، خدنگ هر جوان پا نهاده به تلاطم بلوغ را، كژ و كوژ می كند. پيكره ای ژنده را می ماند فشرده در هم. فشار عظيم، بايد قدرت هجوم آور فشار، حيرت آور باشد تا ذرات و سلول های تن و جان آدمی را، اين چنين جمع و جور كرده باشد...


عصيان
علی عسگری  (5 شهریور 1382)

دوباره يادداشت هايش را مقابلم گذاشته ام. کلافه ام، تنها چند روز به موعد تحويل تحقيقمان مانده است و هنوز جز چند سؤال و جواب کوتاه چيزی حاضر نکرده ام. فکر کنم آخرش هم مجبور شوم عين دفتر يادداشت ها را به عنوان نتيجه ی تحقيقات تحويل دهم!...



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب